امروز روز خوبی بود، وقتی که صبح خیلی زود بود.

همه چی نرم بود و آروم بود.

چایی خوشمزه بود.

شیرینی هم.

وقتی از خونه اومدیم بیرون خوب و خوش بودیم.

تو راه موزیک و اینا. دونه دونه بچه ها رو هم گذاشتم دم در مدرسه. بعدشم خودم اومدم سر کار.

صبح خوب بود.

از یک عصر به بعد همه چی به هم ریخت.

دلم تنگ شده.

بهانه می گیره.

بهانه تو رو.

بهانه تهرون رو.

بهانه آشپزی نکردن و کبابای بابامو.

بهانه اون دیواری که پشتم نیست.

بهانه این چاهی که زیر پامه.

چاه نیستا این زیر. الان این زیر یه موکت کرم رنگه. اما چاهه.

گوده.

عمیقه.

ژرف تر هم داره می شه روز به روز. لحظه به لحظه.

می خوام با همه اونایی که دوستشون دارم و عاشقشونم بشینم به حرف و گفتگو و جدل و حتی دعوا و مرافعه.

نمی خوام با اونایی که دوستشون ندارم تمرین لبخند کنم و نتونم سرشون جیغ بزنم.

گفتم جیغ. یادم افتاد یهو که چقدر دلم واسه جیغ زدن تنگ شده. چند روزه که جیغ نزدم؟ صبر کن. آهان! هزار و پونصد و هفتاد و هشت روز و بیست دقیقه است که جیغ نزدم. باور کردنی نیست. اونم در آستانه روز جهانی زن. زنی پیدا بشه که اینهمه مدت باشه که جیغ از ته دلش نزده باشه. یه جیغی که همه بیچارگی های آدمو بریزه بیرون. مثل استفراغ! همه دلتنگیا رو. منظورم از بیچارگی نداشتن رخت و لباس و بی شوهری و کار کم درآمدی که چندان هم کفاف مخارج زندگی رو نمی ده نیستا؟ منظورم سرگشتگیامه. سرگشتگیای یه زنی که می تونه هر جای دنیا زندگی کنه. منظورم سرگشتگیای یه زن به خاطر زن بودنش، و فراموش نکردن زن بودنشه. و به خاطر تن ندادن به همه اونچه که اونایی که زن نیستن به آدم می خوان تزریق کنن. اونایی که اتفاقا می تونن زن هم باشن.

یه جیغی که ازش عشق و تنفر و بوسه و تف و تب و گریه و قهقهه و دویدن و رسیدن و نرسیدن و اخم و خنده و عشقبازی و درد و دونه های درشت عرق و بی مسئولیتی و انجام وظیفه و ماتیک و شل راه رفتن و از کوه بالا رفتن و لیز خوردن بریزه بیرون...

 

 

 

عصر شده.

هوا ابری یه.

می باره امشب هم لابد...

 

 

 

 

 

 

 

 

الان فردای دیروز عصر است. دیشب هم نبارید. هی رفتم از کنار پنجره نگاه کردم ببینم می بارد یا نه. نبارید. دلم هم نمی آمد وقتی می روم کنار پنجره تا ببینم دارد می بارد یا نه ظرف های نشسته ای را که توی سینک مانده اند بشورم. دیشب تا صبح می شد پنجاه و هفت تا سینک پراز ظرف را شست. من که یک قاشق چایخوری هم نشستم.

 

الان فردای دیروز عصر است و آن جیغ مانده هنوز بد جوری دارد پدر من را در می آورد.

 

الان فردای دیروز عصر است و من مانده ام که وظایف انسانی ام را انجام بدهم یا وظایف زنانگی ام را یا وظایف مادری ام را یا وظایف خانه داری ام را یا وظایف اجتماعی ام را یا بزنم در کون همه این وظایف و بروم پی کار خودم و وظایف خودم را انجام بدهم.

 

الان فردای دیروز عصر است و آسمان هنوز ابر دارد.

کمی هم سردتر شده.

 

الان فردای دیروز عصر است و امروز ساعت هشت و سی و هفت دقیقه صبح دم در قهوه خانه سگ سیاه آن آقای کانادایی که زنش پارسال از سرطان استخوان مرده دمش به پای من خورد. و من باید بروم پایم را بشورم.

 

 

شاید بالاخره امروز بارید.

 

/ 24 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sooski

آی گفتی!! آی گفتی!!‌ چه قشنگ زدی به هدف!! قربون قلمت... --سوسکی پ.ن. هفتهء ديگه سه شنبه بريم بيرون؟

تاتار

ميدونی که من ديگه نميدونم که چند وقته اون جيغم را نکشيدم؟! به هر حال روز زن مبارک!!

غریبه

یادم هست آن دورترها بود که بارش ابری در آسمان شوق فریاد را در گلوهامان به ثمر می رساند. شما هم باید یادتان باشد که آن نم از کجا می آمد.

mamaly

سلام......از آشنائی با شما و افکارتان خوشوقتم/ در این مورد نو شته شما با دیگران متفاوت بود.

جوكر

چی دوست داری برات بنويسم ؟ يه جمله ی رمانتيک ؟ بنويسم چه صفحه ی محشری . . . لطفا به منم سر بزن ؟ بنويسم چه قشنگ مينويسی به منم که تازه کارم کمک کن مثل تو باشم ؟ يا نه , دوست داری همينطور مطلبتو نخونده . يه مزخرفی با جمله ی اول متنت سر هم کنم که بگم هيچ کس بهتر از من نفهميده تو چی ميخواستی بگی ؟ قبول دارم اين احمقانه ترين و مسخره ترين روش جذب مخاطبه , ولی از يه جوکر چه انتظاری بيشتر ازاين ميشه داشت ؟ پس خجالت نکش , بگو , دوست داری چی برات بنويسم . . .

maryam

خوبی نارنج؟!

shahin

خانم عزيز شما که حالتان اين همه برای دوری از ايران خراب است خوب مگر مرض داريد که نميرويد ايران زندگی کنيد . مگر زندگی چه طولی دارد که شما اين همه رنج ببريد خوب هرچه بادا باد برويد احتمالا تمامی رنج و غم شما پايان خواهد پذيرفت و چون سکونت خود خواسته است با سختی ها هم منعطف تر برخورد خواهيد کرد .

ايده

سلام نارنج عزيز .. اسم وبلاگت مرا ياد اولين اسمی که قرار بود برای وبلاگم بگذارم انداخت ... قرار بود اسمش را <‌ بهار نارنج > بگذارم ... که نشد... در مورد دل تنگی ها ی اين روز ها هم اگر دست من باشد همه اش را نسبت می دهم به اين که قرار است سال پير و کهنه ی ۸۳ بار و بنديلش را جمع کند و برود ... شايد فلسفه ی خونه تکونی برگردد به اين که آدم بايد به چيزی سرگرم باشد تا حال و هوای اين روز ها دچار مشکلش نکند :) ... فلسفه می بافم برای خودم!!.. نوشته هايتان يک جور خوبی مهربان و صميمی بود ... خيلی لذت بردم .