.

.

.

یه جمله ای هست گوشه وبلاگ آیدای پیاده رو که پیاده رو شرح حال من نیست. نوشته های من است. برخورد دوستان تو این چند وقت اخیر من رو به یاد این جمله از آیدا انداخت.من یادم نمی یاد که هچوقت اشاره کرده باشم که این نوشته ها، شرح حال من هستند. من به خیالم رسیده بود که دوستانی که لطف می کنند و وقت می ذارن و اینجا رو می خونن یه کم که بگذره دستشون می یاد. آدمای زیادی نیستن که هم اینحا رو بخونن و هم من رو از نزدیک بشناسن. حتی دو سه نفری رو که من می شناسم که اینجارو می خونن هم دقیقا تو جزئیات زندگی من وارد نشدن. (که خدا هم عمر بده به آدمای با کلاسی که از خطوط به راحتی رد نمی شن. و به فضای شحصی آدم احترام می ذارن.)  دلیلش هم اینه که من به طور کلی آدم بسته ای هستم در مورد مسائل ریز ( و البته به نظر خودم کم اهمیت)  زندگیم. مثل رنگ ملافه تختم، یا وضع مالی خودم یا خانواده ای که توش بزرگ شدم، یا درسی که خوندم یا کاری که می کنم. یادم نمی یاد که به طور مشخص گفته باشم که برای هیجدهمین سالگرد ازدواجم چه طور به یاد اون روز جشن گرفتم و یا رنگ جورابم چیه و یا چند تا کتاب هنوز تو انباری از اسباب کشی به اینور ولو هستن و یا از جزئیات رابطه زناشوییم بگم، یا از جزئیات زندگی بچه هام گفته باشم. خوب اینم یه سبکی هست برای خودش.

اما گمان می کردم که کسایی که می یان اینجا رو می خونن حالا دیگه یه کم منو می شناسن، و اینکه مثلا من آدم آروم پچ پچی اصلا نیستم. یعنی اصلا یادم نمی یاد که من توی بجث و کل کل هایی که تو خونه گاهی با شوهرم دارم، یا حتی با بچه ها، جیغ نزده باشم. این مدل عصبانی شدن منه. یکی دو بار هم تو همین وبلاگ فریاد زدم. دلیلش شاید نوع بزرگ شدنم بوده که تو خونه زن سالار بار اومدم یا اینکه به هر حال به خاطر نوع کار هایی که می کنم و فعالیت های حرفه ایم بخصوص دومیش؛ نه تنها کلاهم بیرون از خونه پشم دراه، تو خونه هم داره. همون کارت رو سینه رو که می بینن خودش یه جوریشون می کنه، کم کم اون پسره دیگه اتاقشو کم تر بریزو بپاش می کنه. و یه دلیل دیگه اش هم شاید اینکه ذاتا من آدم توله سگ قلدری هستم. شوهرم هم به خاطر نوع تربیتش اصلا آدم آرومیه و بسیار دموکراته.

اینها که اینجا می خونین نوشته های منن، اما شرح حال من نیستن. اما من توی عمرم یک عالم بی بی دیدم و یک عالمه آقای داد بزن خفه کن و یه عالمه زن خفه شده. ( کی ندیده؟) اگه حرف اونا رو می زنم، منظورم این نیست که بشینم درد دل زندگی خودمو بکنم. می خوام بگم که دارم به آدما نگاه می کنم. و می خوام که توی سرعت زندگی کش زندگی توی قرن بیست و یکم، این آدمایی رو که نگاه می کرده ام از بچگی، گم نکنم و از یاد نبرم.

اوووووووووووف! نمی تونم بگم منظورم چیه.  

خلاصه که من سی و هفت سالمه، سرطان ندارم، دو تا بچه 17 و 14 ساله دارم. سه تا شغل دارم، تو یکیش پدر پدر سوخته هر چی آدم خلافکار و مخل امنیت اجتماعی هست در می یارم، تو یکیش دست زنای بدبخت و ضعیف رو می گیرم می کشم از روابط خشونت آمیز بیرون، و تو یکیش هم مشاوره می دم. پر حرفم، به قول دوست عزیزی کله شق تر از اینم که حرف گوش کن و پچ پچ کن باشم، نوزده سال پیش عاشق شوهرم شدم، هنوزم هستم، شیش سال و نیم پیش اومدیم به کانادا و انگار سختی سال های اول رو داریم رد می کنیم، یا من خیال می کنم، مشاور طلاق از انتاریو نمی خوام، سه جا کار می کنم، هفته ای شصت و پنج ساعت، خسته می شم، اما حالم خوبه از اینکه اینهمه وول وول می زنم، از اینهمه زندگی از اینهمه رنگ.  این وبلاگ رو هم از بی کسی درست نکردم که توش حرفایی رو که باید صبح یکشنبه پای تلفن به مامانم و خواهرم و بابام و خاله ام بگم، به خورد جماعت بدم.

مرسی که نگران من می شین اما من به فکر فرو رفتم که لابد تو این چاهار پنج ساله نتونستم نشون بدم که چرا هستم، یه ایرادی دارن این نوشته ها که نشدن اونی که باید می شدن، و نکردن اونی رو که باید می کردن. دارم فکر می کنم که ایرادا رو بر طرف کنم.  

هوا خوبه امروز، پاشین برین یه قدمی چیزی بزنین، منم دارم می رم سر کار. 

 دوستدار همگی،

نارنج 

.

.

.

پسنوشت- دکی جون کرم دارم دیگه.

.

 

.

.

.

 

/ 29 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ویولت

این و گل گفته که بابا ایها الناس اینا فقط نوشته های من نه شرح حال من

بی نام

خوب من مدتها است اینجا را میخوانم اما خیلی خیلی پیگیر این ماجرا نمیشوم که چقدر حقیقت دارد و چقدر ندارد؟ به هر نوشته هایی است که ممکن است رگه ای از واقعیت داشته باشدف واقعیتی که دیدید و یا تجربه کردید و یا شنیدید. به هر حال هیچوقت فکر نکردم که واقعا در زندگی اتون مشکلی دارید. در ضمن خیلی خیلی خیلی کنجکاو بودم که بدانم شغل نارنج چیست؟ حالا فهمیدم

شکیلا

تا یه جاهاییش میدونستم اینها نوشته هات هستن نه خاطراتت، اما با اون پست بیمارستان دلم ریخت و گول داستانت رو خوردم. به نظرم سعی نکن چیزی رو عوض کنی اینکه ما ها (خواننده های وبلاگت) داستانهات رو با خاطراتت اشتباه گرفتیم نشون میده که قدرت داستان سرایی قلمت اینقدر بوده که خواننده اون رو واقعی تلقی کنه. و باز هم میگم با وجودی که گفتی سرت شلوغه این دلیل نمیشه ما رو زیاد چشم انتظار پستهای جدیدت بذاری.[چشمک][قلب]

مریم

نارنج عزیزم:مرسی مرسی مرسی که بازم مینویسی[ماچ]

مامان غزل

تست

ساناز

شکیلا جون میشه اون پست بیمارستان را بگی کدام یکی است؟ می خوام بخونمش هرچی گشتم پیداش نکردم. مرسی

گیج منگولی

نارنجی که اونقدر هنرمنده که قصه همه زنها رو توی داستان یک زن می نویسه. حتما یک زن موفقه با کلی توانایی و کارایی که سبیل خیلیها رو دود می ده . بویژه مردهایی رو که حق زنها رو می خورن! در تمام مدتی که وبلاگت رو می خوندم و می خونم. فقط این قلم توانا رو تحسین کردم و بس! کیه که باور کنه یا حتی به فکرش برسه اینا شرح حال توئه؟باز هم بنویس. [قلب]

نریمان

نارنج خانم عزیز هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل هم نشیند. حال می خواهد شرح حال زندگی خودت باشد یا اطرافت. هرچی هست واقعیت انکارناپذیری است که زیبا می نویسی حالا شرح حال هرکس که می خواهد باشد مهم این است واقعیت دارد. همین

ندا

من بگم؟ من فهميدم نوشته راستکی نيست :ی دير به ديرم کسی وبلاگ تو رو خونده باشه می فهمه. احتمالاً دوستان هول کردن چون اولش منم همينجور شدم.

موش خانگی

بابا دمت گرم! مگه میشه آدم هفته ای 65 ساعت کار کنه و اونوقت زنده که بمونه هیچ- تازه وبلاگ هم بنویسه؟[لبخند] تولد یاس قشنگت هم مبارک. کلی باز دوباره گریستاندیمان خواهر. همه اش داشتم فکر میکردم که آره این مورچه 5 ماهه منم یه روزی بال میکشه و میره و دیگه نمیتونم روزی بیست و پنچ بار فشارش بدم....[گریه]