شب بوی آسمون می ده. بوی خستگی های خوشایند. بوی فکر و خیال های وقت گیر. بوی گناهایی که از صبح مرتکب شدیم، خواسته و نخواسته. بوی خوشحالی از توانایی گناه کردن. بوی حیله گری های  معصومانه ای رو که در طول روز مرتکب شدیم. بوی گول خوردن همه اونایی که گولمون رو خوردن. بوی اصلا پشیمون نبودن هم می ده. بوی لبخند رضایت از کارای بد و خوبی که کردیم. بوی نگاه کردن تو آیینه موقع مسواک زدن و فکر کردن به اینکه چه روز گرمی یا سردی بود و چقدر کار داشتیم و چقدر راه رفتیم و چقدر رسیدیم و چقدر نرسیدیم و چقدر تنبلی کردیم و چقدر تنبلی دیگه هم می تونستیم بکنیم و نشد و نذاشتن و تو دلمون چقدر به بعضیا دهن کجی کردیم و چقدر به بعضیای دیگه لبخند زدیم و چقدر خوب که زدیم. شب بوی نگاه کردن به دندونا تو آیینه بعد از مسواک زدن می ده. و باز کردن لبها تا ته و چک کردن درجه سفیدی دندونا و فحش دادن به تولید کننده خمیر دندون سفید کننده ویژه که هیچ ویژه هم نیست و زبون درازی کردن به خودم که گول آقای کولگیت و اینا رو خوردم. و امتحان خندیدن که آدم چه شکلی می شه وقتی موقع خنده دهنشو زیاد باز می کنه یا یه کم باز می کنه و سعی می کنه مثل یه پارچه خانم بخنده . شب بوی ادای اخم کردن جلوی آیینه دستشویی رو می ده تا آدم بفهمه که موقع اخم قیافه اش تو دل برو تر می شه یا موقع خنده. یا موقع هیچکدوم. شب بوی یه لیوان شیر سرد و یه برش کیک می ده که تو تخت زیر پتو و ملافه اونم بعد از مسواک بخوری وقتی کانالای تلویزیونو اینور و اونور می کنی. شب بوی دلهره شنیدن صدای آژیر آمبولانس و ماشین آتش نشانی رو می ده که آدم یه آن، اما فقط یه آن، پیش خودش فکر می کنه که کدوم مادر مرده ای حالا تو آسانسور گیر کرده یا دستش رفته تو چرخ گوشت یا آتیش گرفته یا آتیشش زدن یا خودکشی کرده یا داره از رو یه پلی چیزی خودشو پرت می کنه پایین و بعد برگشتن سراغ همون برش کیک و لیوان شیر سرد که فقط یک درصد چربی داره. شب بوی فکر کردن و ناراحتی اطو کرده نبودن همه لباسایی رو می ده که ممکنه فردا صبح بخوایم بپوشیم. شب بوی نامه هایی رو می ده که می خوایم فردا بنویسیم. شب بوی عینک دم دستیی رو می ده که دم دست نیست هیچوقت موقع تلویزیون دیدن. که بیشتر وقتا تو کیسه جورابا یا سوتیناست و چند روز بعد پیدا می شه. شب بوی نامه های نخونده ای رو می ده که هنوز دستمون نرسیدن. که هنوز نوشته هم نشدن. که فکر می کنیم می خوایم یه وقتی که رسیدن دستمون بخونیمشون. که راجع به جوابشونم حتی فکر می کنیم. که شاید هم بی جواب بذاریمشون. شب  بوی شب می ده. بوی پیژامه کرکی آبی می ده با عکس قلب و ستاره و خرس و خرگوش و این چیزا. شب بوی چراغ روشن مونده آشپزخونه اون همسایه ته کوچه ای رو می ده.

 

 

 

شب بوی ستاره و ماه و کرختی و خوابو بستن چشم و این چیزا رو نمی ده. اینا مال روزن.

 

 

 

 

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تاتار

آره به خدا! خيلی راست گفتی!!

غریبه

شاید خیلی لوس و بی کلاس و غیر روشنفکرانه باشد که آدم بعداز خواندن این همه خلوص یاد مشیری بیافتد و ....:‌ بی تو مهتاب شبی... شبی ... شبی .... باورت می شود؟

Roya

نارنج جون من همیشه خواننده ی نوشته های قشنگتون بوده ام و مدتیه به وبلاگ شما لینک داده ام ، می خواستم خواهش کنم اگه ممکنه به جاش به وبلاگ گوباره لینک بدین در http://harandi.persianblog.ir موضوع اینه که من از این وبلاگ خوشم میاد و می بینم که از نظر منتقل کردن اطلاعات علمی در وبلاگستان بی نظیره. اگه سری بزنی متوجه میشی، مطالبش راجع به علم " برآیش " است که در ایران بهش میگن " تکامل" و ادامه ی کارهای داروینه. به زبان ساده نوشته میشه... از لطفتون خیلی ممنونم.

حامد شکوری

سلام . حتما بهت لينک می دم عزيز . نوشته هايت را در حد مرگ دوست دارم

shab

شب بوی شب ميده.عاشقتم نارينجک.

Madam-Tea

Narenj jaan-- samimiyat va narm o nomoori negaah kardanet az in panjereh sarshaar az zendegi -e to kheil khoobeh... zendeh baashi aziz... va por az zendegi.

سوسن

موفق باشي دوست عزيز

احسان

بسیار زیبا بود . بسیار عالی . نمی دونم جز این چی بگم . توصیفات خیلی روشن و عینی بودن . وای ی ی . انگار همه اینا واقعی ان . مثه اون موقه ها که خواب می بینی ولی فک می کنی بیداری . مثه اون موقه ها که از ته دل گریه می کنی ولی می دونی که اون که گذاشته و رفته داره از ته دل با نامزدش می خنده . اون وخ می مونی معطل که مگه می شه ؟ مگه می شه تا این حد احمق بود ؟؟؟ تا حدی که از خوشبختیه دیگری گریه ات بگیره . فقط به خاطر اینکه خودت با خوشبختی از زمین تا آسمون فاصله داری . آره ؟ می شه ؟؟؟