آن بچه- کولی نشئه

آن بچه- کولی نشئه

پشت چراغ قرمز جهان کودک ایستاده بودیم با جهانی از رویا و وسوسه و هوس و کودکی... کولی بچه به کول چرک با چادر نماز پاره پاره یک اسفندگردان فلزی را آورد و تقریبا فرو کرد توی ماشین، از لای شیشه باز. زیر لب چیزی را ونگ ونگ می کرد... دعا، ورد، جادو، نفرین، شعر... هنوز نفهمیدم... نظرم مدام عوض می شود. گاهی فکر می کنم دعایم کرد، گاهی فکر می کنم نفرینم کرد، گاهی فکر می کنم جادویم کرد، گاهی هم فکر می کنم که زیر لب می گفت جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم. مدام نظرم را عوض می کنم. دیشب فکر می کردم که نفرینم کرد، کودکی ام را از من گرفت. رویا هایم را هم از تنم می خواست بکشد بیرون و بریزد توی اسفند دودکن فلزی اش. من می کشیدم از این طرف، زن کولی می کشید از آن طرف... موی هم را کشیدیم، سر هم جیغ می زدیم. به هم دندان غروچه می کردیم. من سخت چسبیده بودم به رویاهایم و نمی دادمشان که دود بشوند. کودکی ام را هم کودکی کرده بودم که داده بودم. دودی که از اسفنددودکنش می آمد و می رفت توی چشمم و سرفه ام انداخته بود و بوی نینا ریچی را می خورد، دود کودکی سوخته ام بود که می رفت توی حلقم. این یکی را دیگر محال بود که بدهم برود. رویاهایم مال من بودند. دوستم از کیفش اسکناسی در آورد و داد به زن شندره پوش کولی و بچه بی حالش که نشئه دود کودکی های دودشده و رویاهای دزدیده شده ما بود. نگاهی کرد، زن کولی به من. دستش شل شد. و من کشیدم از دستش بیرون رویاهایی را که می خواست از من بدزدد. زیر لب چیزی گفت. نفرین... دعا... وقتی که آمدم تو را ببینم، بوی نینا ریچی نمی دادم. بوی کودکی سوخته ام را می دادم. اما مشتی را که هیچوقت جلوی تو باز نکردم، تویش رویاهایی را داشتم که مال خودم بودند و خودم زاییده بودمشان در سه سالگی، در پنج سالگی، در نه سالگی، در دوازده سالگی و در شانزده سالگی، بزرگشان کرده بودم و به جایی رسانده بودمشان. مشتم را محکم و سفت بسته بودم و تو هرگز نفهمیدی که تویش آرزوهایی را دارم و رویاهایی را که خودم باردارشان شدم، خودم زاییدمشان با درد فراوان و خودم به بار نشستنشان را نشستم. تو رفتی و هزار فکر کردی از آنچه که در مشتم بود... هزار سال دیگر هم پرس و جو کنی، نخواهی فهمید که  مشت باز نشده من پر از آرزوهایی هست که من باید روزی آنها را به خودم پس بدهم. زن کولی دعایم کرده بود...

/ 2 نظر / 21 بازدید
amirali

یکروز صبح ، از خواب بیدار شدم ، صورتم را شستم و مسواک زدم . پانزده دقیقه نرمش کردم . صبحانه ی مختصری خوردم و کنار پنجره ایستادم ، سیگاری آتش زدم و به خیابان نگاه کردم ... مردم را دیدم و اتومبیلهایی که پشت چراغ قرمز منتظر بودند. به حمام رفتم و وان را پر از آب ولرم کردم...با لباس داخل وان دراز کشیدم...دوشاخه ی سشوار را به پریز زدم و آن را داخل آب انداختم و مُردم. اکنون که سالها از آن روز می گذرد به این فکر می کنم که ای کاش از پنجره ، خیابان را نگاه نمی کردم...از پنجره ی آپارتمان طبقه ی هفتم به خیابان نگاه کردن ، جنبه می خواست که من نداشتم