سگ بشو مادر نشو (‌از نوشته های پشت یک خاور کهنه و گلی )‌

  

سلام خدمت دوستان گرامی!

من بی بی هستم.

نارنج خودش نمی توانست بیاید. اسم و کلمه رمز را به من داد تا بیایم و برایتان از طرفش پیغام بگذارم. و اینجا را به هر بدبختی که هست باز و آباد نگهدارم. حالا از این به بعد هم می آیم و آب و جارویی می کنم تا چه بشود.

من کامل خبر ندارم. خود نارنج هم حرف درست و حسابی نمی زند که آدم سر در بیاورد. مدت ها بود که نارنج و آقا با هم پچ پچ می کردند. نمی گذاشتند که من و یا بچه ها خبردار بشویم و صدایشان را بشنویم. می رفتند توی گوشه کنار با هم حرف می زدند. و صدای هردوشان مثل صدای آدم های در حال خفه کرده شدن بود.

آقا دوست ندارند که نارنج بنویسد. آقا دوست دارند که نارنج بگیرد بتمرگد واسه خودش یک گوشه ای. آقا از دست کامنت ها حرص می خورند. آقا از اینکه نارنج توی یکی از مطالبش نوشته بود:" از خودم دارد خوشم می آید. از اینکه حرف هیچ کس را در عمرم گوش نکردم، ازشان معذرت می خواهم، اما پشیمان نیستم."  به شدت عصبانی هستند. و می گویند که این مایه ننگ است و افتخار ندارد، اصلا.

آقا به نارنج می گویند که این حرفها از سن و سال نارنج گذشته است. آقا می گویند که نارنج باید این کارها را قبل از ازدواج می کرده و بعد می گذاشته توی کمد خانه پدری و درش را می بسته و بعد می آمده به خانه شوهر. نارنج پوزخند زد از حرصش و آقا بیشتر عصبانی شدند.

خوب تقصیر خودش است، این نارنج. پر رو بازی در می آورد.

آقا به نارنج گفتند این سی دی می دی ها را از جلوی دست و پا جمع کند. آقا به نارنج گفتند که از اون کله گنده ترهاش هم آخرش لنگ یه قرون دوزار مانده اند. نارنج که هیچی نیست.

نارنج  باز زبان درازی کرد. جواب داد. گفت که می داند که هیچی نیست. ولی این وبلاگ را دوست دارد. حالش را در مواقع بد خوب کرده. آقا گفتند که هیچوقت ندیده اند که حال نارنج خوب باشد. همیشه در سفر بوده. همیشه در تلاطم رفتن بوده. و هیچوقت هم نرسیده. و هیچوقت هم نخواهد رسید. آقا به نارنج گفتند که از خود راضی است و فکر می کند که کون آسمان پاره شده است و نارنج از آن بالا افتاده است پایین. آقا به نارنج گفتند که این از نتایج تلقین های مامان جانش هست.  

آقا به نارنج گفتند که بهتر است که خودش را لوس نکند. فکر نکند که می تواند کاری بکند کارستان. همینکه آب دماغش را بالا بکشد و خودش را جمع و جور کند خودش خیلی هنر است. آقا به نارنج گفتند که حتی از عهده همین هم بر نمی آید و فقط صد من ادعا دارد. و تنها هنرش پختن کباب تابه ای است.

خلاصه که آقا گفتند وبلاگ بازی قدغن است و باز نارنج پوزخند زد و آقا را خیلی عصبانی کرد. ( راستش پوزخند هایش من را هم حرص می دادند.) آقا گفتند که اگر نارنج می خواهد که آقا باهاش حرف بزنند و اخم و تخم نکنند باید دست از سر این وبلاگ بردارد.

اینها چیزهایی بود که من پدرم در آمد و گوشهایم را تیز کردم تا دستگیرم شد.

نارنج آن موقع هیچی به آقا نگفت. و وانمود کرد که آدم غد و لجباز و عصبانیی هست. کمی هارت و پورت کرد. وانمود کرد که از موضع خودش پایین نمی آید. وانمود کرد که گوش نمی کند به حرف های آقا.

بعد آرام و پاورچین رفت توی اتاق بچه ها که بوسشان کند.

بعد به من گفت که برای اینکه با بوس بیدارشان نکند، دلش نیامد که بوسشان کند. و رفت گرفت خوابید برای خودش.          

/ 23 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

تو دیگه دست همه را از پشت بسته ای بانو! شدی سه تا! تکنیک حرف نداره! بیست!

مریم

همیشه یه آقایی هست که از این حرفا بزنه!!من که هنوز زنش نشدم نوشته هام را جدی نمی گیره!!!ولی مسئله اینه که فکر می کنن اگه ننویسیم یعنی فکر هم نمی کنیم!!!یعنی احساس هم نمی کنیم!!!!!!!

فرجام

دلم می سوزد از باغی که می سوزد. آقا داریوش که گوش نمی کنند؟ خدمتشان بفرمایید گوش کنند. البته بنده خودم زن دارم. زنم هم برای خودش یک پا مرکبات است. خدمت آقا بفرمایید اولاَ وبلاگ زن ما را نخوانند. بالاخره ما هم احتمالا ناموسمان را از لب جوب جمع نکردیم که. دوما ساکنین باغ آلوچه سه نفری رسماَ اعلام می دارند شما را به صورت کاملاَ شرعی با حفظ فاصله مطمئنه دوست دارند. اما با عرض شرمندگی و ندامت فراوان دوست داشتنشان بد جوری عاشقانه است. عاشقانه مثل هم خانه های یک خانه توی ابرها که شاید غریبه ها نمی فهمندش. به غریبه ها هم از طرف ما بفرماییدما هم اول غریبه بودیم. بازی را به هم نزن غزیبه. یاد بگیر و درست بازی کن

سلام نمی کنه

سگ شو..مادر شدن اما می گن لذت داره خیلی...میگن البته...

نارنجم کوتاه نیا پس این همه ادم که روزشماری میکنند که تو بنویسی باید چکار کنند؟

آزاده

سلام مهم اینه که این وبلاگ هست چه بی بی بنویسه و یا چه نارنج

مامان اکرم

سلام فقط آمدم ببینم که هستی یا نه. به قول دوستی خوبه که هستی. خوب باشی چه خودت بنویسی چه بی بی نیابتا بنویسه. آقا هم کوتاه میاد. کم نیاری ها[گل]

بابای فردا

چند روزه که هی میام و میرم... نمی دونم چی بگم؟ یا اصلا باید حتما حرفی بزنم یا نه! یکی دوبار از مامان فردا پرسیدم ببینم نظر اون چیه؟! نمی دونم... خوب باز هم میام و میرم... تا اینکه...

غضی

ببینم ملت رو گذاشتی سر کار؟! نمی خواستی بنویسی زدی آقاتون رو لت و پار کردی؟ میدونی؟ یه چیزایی به خرج من نمیره. 1- توی کله شق حرف آقاتون رو گوش کرده باشی. 2- به یکی -بی بی نامی- اجازه داده باشی بیاد جات بنویسه! باور کن سخته فهمیدن اینا. تازه قلم این بی بی خانوم بعض شما نباشه، به شما پهلو میزنه. ماشالا همونقدر زبونشون نیشداره! جان من! همه سر کارن؛ نه؟

پی‌کولو

بي‌بي عزيز سلام. انقدر كه ما هم گهگاه از همين روزن گوش ايستاديم و شنيديم، جهنم به آن داغي كه گفتي نيست. وانگهي شما كه گيس‌هايت را مثل ريش ما در آسياب سفيد نكرده‌اي بهتر مي‌داني كه "شوهر و زن جر كنند، ابلهان باور كنند". حكما خودشان يكچندي بگذرد صلاح مي‌روند. ما كه هر وقت خواستيم در مرافعه‌ي زن و شوهري، يك طرفي را بگيريم گوشمال شديم. البت مثل شما دلنگرانيم. بادا كه هيچ روزنِ اميدي نبندد.