من هیچوقت تا به حال ماتیک آلبالویی نداشته ام. چراشو هم نمی دونم.

امروز با یه دوست جیگر حرف ماتیک آلبالویی بود. و اینکه آدم ماتیک اون رنگی بزنه و بگه: آلبالو! هی می گفتم و هی خنده ام می گرفت. رفتم تو مغازه ماتیک فروشی و یه ماتیک آلبالویی گرفتم و محکم کشیدمش رو لبم که ببینم چه شکلی می شم.

اوه! مثل اینکه وقتی داری نقاشی می کنی خورشیدو تو آسمون با ماژیک سبز مغز پسته ای رنگ کنی و از خط هم بزنی بیرون.  

ماتیک آلبالویی به من نمی یاد. خنده ام می گیره از خودمو ماتیکو از خط بیرون زدنشو صدام وقتی ماتیکم اون رنگیه و حتی رنگ چشام وقتی لبام آلبالویی می شن.

لاک آلبالویی هم یه جوریه. دستای آدم پیر به نظر می یان.

کی اون بلوزای پرپری نازک آلبالویی رو از مغازه ها می خره و می پوشه؟ کفش و دمپایی آلبالویی رو هم که اصلا حرفشو نزن. یادمه یه بار بابام واسه مامانم روز تولدش یه صندل آلبالویی خریده بود. برق هم می زد. مامی هیچوقت چیزایی رو که بابام واسش می خرید نمی پوشید. صندله رو هم نپوشید. مونده بود تا سال ها تو کمد. ماها فقط موقع مامان بازی و این چیزا می پوشیدیمش. مثل لک لک می شدیم وقتی پامون می کردیمش. پاشنه هاش باریک و خیلی بلند بودن. آخرین بار که پوشیدمش پام توش پیچ خورد. دردم گرفت. از درد نشستم رو زمین و گوله گوله اشک ریختم. مامی پنجره رو باز کرد و از بالا پرتش کرد تو حیاط. صندل آلبالویی رو برفای اون گوشه حیاط تا چند روز می درخشید. چه خوشرنگ هم بود لامصب.

اون کیفای چرم آلبالویی رو هم نمی دونم نمی دونم کی می خره. فکرشو بکن که تو خیابون راه بری و یه کیف آلبالویی چرم هم دستت باشه. مردم که به آدم نگاه می کنن چه فکری می کنن. درسته که گور پدر مردم. ولی خوب بالاخره یه ذره که مهمه.

 

 

باز بستنی یخی  آلبالوییو سوتین آلبالوییو یه جگوار آلبالوییو لحاف آلبالوییو فریم عینک آلبالوییو مسواک آلبالویی یه چیزی.

 

 

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيما

من تمام آرشيوتو سيو کردمو نشستم يه روز همشو خوندم !!!!! چقدر اينجا رو دوست دارم .....

پانته‌آ

من رنگ آلبالويی رو دوست دارم. يه چيزيم ميشه حتماً.

hamed

آلبالو هم آلبالوهای قديم.زت زياد.

pooneh

آلبالو پلو چی؟

شهره

با هسته یا بدون هسته اش...؟؟؟

مايلا

چه نوشته ي آلبالوئيه سبز رنگ ترش مزه اي!

احسان

تراز زمین می یومد. آسمون خاکستری شده بود.(نارنج) > ذهنم از مطلب خودم منحرف شد و اومدم خونت . خب ، گاهی پیش میاد دیگه . مگه نه ؟؟؟ اما در مورد مطلبت میخوام بگم که رنگ آلبالویی از اون رنگاس که چشم آدمو می بنده . یه جورایی مردمک اونو جمع میکنه . که می شه گفت این یه عیبشه . ولی این کمک می کنه تا اون چیزایی رو که دیدنشون برات جالب نیستن راحت تر نبینی . مثه قیافه ی آدمایی که از وفا و معرفت بویی نبردن و ادعای معرفتشونم می شه . آره . اینم یه مزیته رنگ آلبالویی . اصن تو این زمونه هر رنگی که بتونه بیشتر چشمتو ببنده بهتره . اوهوم ...

احسان

به خدا نمی دونم چرا اينجوری اومد . درست پست کردمااا . از اين سرور پرشين بلاگ بيشتر نمی شه انتظار داشت ... در هر حال معذرت می خوام . اون قبلی رو لطفا پاک کن . بالايی درسته !!!

احسان

سلام دوست من . تو این سرزمین بی در و پیکر من همه رو به این اسم صدا میزنم . شاید به این خاطر که اکثرا ناشناسیم واسه هم . نمیدونم چرا تصمیم گرفتم بیام پیشت . داشتم سرچ میکردم که تو اون همه مطلب مسخره مربوط به تکنولوژیه جدید سنکرونوز این مطلب نظرمو جلب کرد : < شاخه های اون بالای بالای بالا، سی چهل متر بالا تراز زمین می یومد. آسمون خاکستری شده بود (نارنج) > . ذهنم از مطلب خودم منحرف شد و اومدم خونت . خب ، گاهی پیش میاد دیگه . مگه نه ؟؟؟ اما در مورد مطلبت میخوام بگم که رنگ آلبالویی از اون رنگاس که چشم آدمو می بنده . یه جورایی مردمک اونو جمع میکنه . که می شه گفت این یه عیبشه . ولی این کمک می کنه تا اون چیزایی رو که دیدنشون برات جالب نیستن راحت تر نبینی . مثه قیافه ی آدمایی که از وفا و معرفت بویی نبردن و ادعای معرفتشونم می شه . آره . اینم یه مزیته رنگ آلبالویی . اصن تو این زمونه هر رنگی که بتونه بیشتر چشمتو ببنده بهتره . اوهوم ...