کیسه فروشگاه کوروش.

 

سه سال پیش اتفاقی دیدمش.

 

مامی گفت:" نگاش نکن.

 

بندازش دور.

 

از اون بالا افتاده پایین.

 

بنداز بره. "

 

انگار به آدم بگن: " بنداز بره. توش پره از عقرب.

 

نیش می زنه.

 

میمیری. "

 

 

 

ننداختمش.

 

آوردمش اینجا.

 

شنبه چشمم بهش افتاد.

 

عکسای سیاه و سفید.

 

دورشون دالبر دالبر.

 

دسته دسته شده.

 

دور هر دسته کش.

 

 

پشت هر عکس یا زیرش نیم خط نوشته.

 

 

 

 

 

 

 

 

مرداد جهل و هفت.

 

کوچینی.

 

با بچه ها.

 

روی میز پر از شیشه خالی.

 

بشقاب هایی که کنارشون استخون جوجه کباب بود.

 

همه تپل.

 

همه خمار.

 

 

 

 

زلزله بوئین زهرا.

 

امداد رسانی.

 

با بچه ها.

 

لباسای خاکی.

 

زلزله زده های حیرون.

 

خیره به دوربین.

 

نشسته رو تپه های خاک.

 

بالای دو سه تا جنازه.

 

 

 

 

دی چهل و پنج.

 

کافه نادری.

 

با هرمز و مهدی و عبدا…

 

کت و شلوار های مرتب.

 

سیبیل های جخماقی.

 

کت و شلوار فلانل.

 

روی میزا فنجونای کوچولو.

 

باقی مونده های کیک.

 

 

 

 

مرداد چهل و شش.

 

عروسی عبدا…

 

ارکستر جاز.

 

کت و شلوار های مشکی.

 

کراوات های باریک.

 

موهای روغن زده.

 

دویدن چشم دنبال دخترایی که اون وسط می رقصیدن.

 

یه ابرو بالا.

 

یه دست تو جیب شلوار.

 

با اون یکی یه لیوان به دست.

 

احساس دین ماریتینی.

 

 

 

 

سی و هشت.

 

هدف شماره یک.

 

با بچه ها.

 

کتونی های بسکت.

 

تپل.

 

یه کتاب زیر بغل.

 

آماده در رفتن.

 

 

 

 

اردیبهشت چهل و سه.

 

بندر پهلوی.

 

مرداب.

 

بچه ها در حال پاک کردن تفنگ.

 

پاهای یه مرغابی مادر مرده رو گرفته و سر و ته نگهش داشته.

 

کشتتش.

 

قیافه یه سردار فاتح.

 

 

 

 

شهریور سی.

 

خالجان بزرگ. خالجان صغی. دایی جان بزرگ. دایی جان کوچیک. مامان. من.

 

موزاییکای حیاط، ده در ده.

 

زنای عکس سنگین.

 

ماتیکای زرشکی.

 

موهای فر.

 

تا زیر گوش.

 

دامنای کلوش.

 

بلوزای تو دامن.

 

دایی جان بزرگ روی یه لهستانی.

 

بقیه دورش.

 

 

 

 

چهل و یک.

 

با بچه  ها. جاجرود.

 

همه رشید.

 

همه سر حال.

 

موها روغنی.

 

نشسته رو تخت.

 

بساط سیگار رو تخت.

 

از چشما خنده و خوشی و بی خیالی می زنه بیرون.

 

 

 

 

سی و سه.

 

یه گربه کم رنگ زل زده به من.

 

هنوز.

 

بعد از پنجاه و سه سال.

 

موزاییکا خیس از آب پاشی عصر.

 

هنوز.

 

 

 

سی و چهار.

 

جیموش.

 

سوغاتی دایی جان بزرگ.

 

یه میمون.

 

زل زده به من.

 

جلوش یه ظرف انگور یاقوتی.

 

/ 40 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانم حلزون

سلام خيلی قشنگ می نويسی تمام آرشیوتون رو از اول خوندم اما چرا اينقدر دير به دير ؟

زهرا

کجايی نارنج جون ! شهريوره ...شهر يه وره ... می دونم حرفايی قشنگی داری که در باره شهريور بگی...بيا ديگه !

شمسی خانوم

نمی نويسی نارنج جون؟

داستانک

۳۳ومين بازديد کننهده ی اينجام نارج خوبی بود مخصوصا توی اين فصل./

سبا

چه خوب بود نارنج ُ مثل خود عکسای قديمی خوب بود مثل خود اون خاطره ها خوب بود مثل همون روزا خوب بود مثل .... خوب بود می تونم لينکت کنم به وبلاگ های خودم ؟ http://greengirl1362-saba.blogspot.com/ http://360.yahoo.com/greengirl_1362

زيتون

عاشق عکسای قديمی‌ام. نارنج جان اولش فکر کردم اون جای خاليا عکسه که قراره بياد... هی منتظر موندم و به سرعت کم اينترنت لعنت فرستادم... اما وقتی دوباره زيرنويس عکسها(!) رو خوندم ديدم عکس‌ها تو ذهنم هستخيلی قشنگ می‌نويسی. بخصوص اون چهار مهاجر... هر چی می‌گذره نوشته‌هاتو هی بيشتر و بيشتر دوست دارم

///

من از شهريور نوشتم .

مسعود عباسی

تو كه چشمات رنگ بارون مثل دريا ولي تنها تو بيابون نمي دوني قصه امروز و فرداي منو خون مي نويسه قصه درد و جدايي پركشيدن توي زندون رهايي نمي دوني واسه عاشقونه ديدن ديگه چشمام خيلي خيسه ------------------------------------------------------------------------------ با سلام وبلاگ کوچه های قلبم شامل ترانه های شخصی حقیر راه اندازی شد. پیشاپیش از عبور بارانی شما از این کوچه های بی سایه بان تشکر می کنم...

///

ديگه چشم ندارم اين کيسه فروشگاه کورش رو ببينم . از جلو چشمم برش دار

مامان اكرم

سلام نارنج جون خيلي وقت بود بهت سر نزده بودم. دلم تنگيده بود.