وای به دردی که درمان ندارد...

وای به دردی که درمان ندارد...

تلفن زنگ می زند. کریستینا خانم می گوید که می خواهد خودش را بکشد. مودبانه با او همدردی می کنم و باز هم مودبانه اما محکم ازش می پرسم که آیا میخواهد همین امشب این کار را انجام بدهد. می گوید که راس ساعت دوازده این کار را خواهد کرد. حالا ساعت نه و سی و هفت دقیقه است. شیفت من اگر برنامه کریستینا خانم کنسل شود ساعت دوازده شب تمام می شود. اگر هم روی حرفش بایستد و بر روی خودکشی پافشاری کند که حالاحالاها مهمان من است و من مهمان او و هردوی ما مهمان پلیس و آمبولانس و مریض خانه ایم. می پرسم چه سری است در ساعت دوازده. می گوید که ساعت دوازده روز تولد سی و هفت سالگی اش آغاز می شود و لعنت بر این زندگی می فرستد که سرشار از است از درد. می پرسم به چه وسیله ای قصد دارد تصمیمش را عملی کند. می گوید یک شیشه قرص آرامبخش کنار دستش گذاشته و یک بطری ودکا که رویش سر بکشد.  قرص های مامانی را به مرور می دزدیدم. وقتی که با سرویس از مدرسه می آمدم و او قبل از ناهار دادن به من نماز می خواند، من در شیشه ها را باز می کردم و برای اینکه بو نبرد، هفته ای یک قرص می دزدیدم. اول یک سرخابی ریز را کش رفتم و زیر پایه گود شده و فرورفته یک پیچ بلور آبی روی بوفه قایم کردم. هفته بعد، مامانی قنوت را می گفت که من یک آبی فیرزوه ای بلند کردم و گذاشتم کنار قرص هفته پیش. پنج هفته تمام هر روز و هر ساعت و هر لحظه خودم را دختر بچه مرده ای می دیدم که دارند بالای سرش زار می زنند. من هم از دیدن گریه مامانی جگرم آتش می گرفت و اشک می ریختم و به شدت از ناراحتی پیرزن اندوهگین می شدم. به کریستینا خانم می گویم که اگر تلفنش بی سیم است برود و در اتاق دیگری به دور از شیشه قرص و ودکا با من حرف بزند. می رود. می گویم که غمگین است. می گویم که درد را در صدایش حس می کنم. می گویم که عصبانیت را در صدایش می شنوم. می گویم که خسته است. می گویم تنهاست. می گویم که احساس می کنم که احساس می کند از یاد رفته شده است. با هیجان تایید می کند و می گوید که من چقدر در کارم خوبم. می گویم که آموزش خوبی دیده ام. وصیت نامه ام را هم می نویسم. یکی دوهفته ای می شد که فکر می کردم چه بنویسم که ضجه ها شدید تر، دلخراش تر و کشنده تر شود. بالای صفحه کاغذ می نویسم مورخ بیست و سهُ دهِ هزار و سیصد و پنجاه و شش. رنگ دیگری را از جعبه ماژیک لیرای سی و شش رنگ در می آوردم و شروع می کنم. می خواهم مختصر باشم، مرموز و قوی. وقت امضا که می شود، رنگ بنفش را در می آورم و متوجه می شوم که خشک شده است. نوک ماژیک را می زنم به نوک زبانم، تا رنگش در بیاید. یادم می افتد که شنیده بودم رنگ ماژیک سم دارد و به زبان که بخورد، احتمال دارد بچه ها را بکشد. پوز خندی می زنم و وصیت نامه ام را امضا می کنم. در ماژیک را به دقت می گذارم و برش می گردانم به جعبه اش. کریستینا خانم دارد می گوید که از بچگی درد بی پدری، نا پدری متجاوز، مادر معتاد، برادر دزد، شوهر هرزه، بچه خر معتاد دزد زندانی را دارد با خودش می کشد. دارد می گوید که در این شب تعطیلی سرد زمستانی تنها مانده است و بی پناه. و اگر شماره ما را نداشت که با ما حرف بزند نمی داند که تا به حال چند بار خودکشی کرده بود. تا صبح چند بار بیدار شدم و خودم را امتحان کردم که آیا مرده ام یا زنده. تا چند روز فکر می کرده ام مرده ام و این روح من است که دارد یک شیشه شیر کاکائوی پاک با کله یک گاو رویش را صبح به صبح  سر می کشد. 

/ 5 نظر / 144 بازدید
boof

...

mamane yalda

salam naarenje nazaninam......gahii miyam va be yade gozashte too donyaye weblogha ghadami mizanam ...alan yehoo ye hesii behem goft adresse to ro type konam didam cheghadr neveshtiii,didam hastiii...vaghan khoshhalam ...hamashoono mikhoonam...aslan mano yadet miyad?

پرتقال

نمیدونم چرا مدتهاست بی حس مینویسی. نمیدونم چرا دیگه درست و درمون دردت نمیاد. شاید فاصله داری از حقایق و واقعیات...شاید خودتو باور نداری...شاید در درک دیگری ضعیف شدی. به نظر من مثل پرستارها دکترها پلیس‌ها و قاضی ها شدی که دیگه دغذغه‌ی انسان ندارند و شغلشون اونا رو سنگ کرده...مراقب خودت باش و تا وقتت تموم نشده یه سوژه یه آدم یه حیونی چیزی پیدا کن برای درک کردنش و کمک کردن واقعی بهش ... امیدوارم از این صراحت لهجه دلخور نشی...چون فکر میکنم حیفی...حیفه که آدما در مسخ شدن در زندگی حرفه‌ای تکرار بشن...برای شروع بگرد سراغ کسی که ازش تنفر داری و نیازهاشو درک کن... با احترام و دوستی.

انا

خیلی از وبلاگت خوشم اومد جالب مینویسی و دوست دارم به من سر بزنی اول ژست چهل سالگیتو خوندم بعد دیدم دوسال عقبم بهر حال منم چهل سالمه