آه!

 

من چه خوشبختم.

 

بچه هام رو خیلی دوست دارم.

 

و شوهرم رو هم که دیگه نگو و نپرس.

 

و روزی هزار بار خدا را شکر می کنم که شوهر و بچه های به این خوبی دارم.

 

محصوصا از اینکه شوهر به این خوش تیپی گیرم اومده.

 

و از همه مهم تر اینکه این آدم اوقاتش رو با زن و بچه هاش می گذرونه. من گاهی واقعا به زور این آدم رو از خونه می فرستم بیرون که با دوستاش یه کافی چیزی بخوره. اینجام که پره استارباکس.

 

 

هوای اینجا عالی شده.

 

دیروز آفتاب زیبایی بود.

 

من سر کار نبودم.

 

رفتیم خرید سوپری هفتگی مون رو کردیم.

 

بعدش گرسنه شدیم.

 

رفتیم مک دونالد هم خوردیم. با فرایز.  

 

با هر گازی که می زدم توی دلم یک بوس هم برای شوهرم می فرستادم.

 

بچه ها را که از مدرسه آوردیم، دختر می خواست که لباس بخره.

 

رفتیم مال.

 

مال های اینجا هم که بزرگ هستند و با حال.

 

توی هر مغازه ای که می رفتیم این دختر می رفت و بهترین ها را انتخاب می کرد.

 

من و پدرش به هم چشمکی می زدیم و غرق در غرور می شدیم. و ذوق می کردیم که این بچه توی این سن عجب اسعتدادی داره برای انتخاب وبا هم ست کردن انواع لباس.

 

توی خونه داشتیم خرید های سوپری رو می چیدیم توی کابینت ها و یخچال و فریزر و هر بار از کنار هم رد می شدیم یه بوس می کردیم هم رو. من غلغلکم می اومد و ما بیشتر می خندیدیم.

 

ما یک قهوه جوشی داریم که بوی قهوه ای رو که درست می کنی توی خونه می پیچونه. اساسی. قهوه دم کردیم. وقتی هم که قهوه رو می ریختیم تو ماگ مخصوص خودمون، بوی قهوه همه خونه رو برداشته بود.

 

 

من معتقدم که باید همیشه شاد بود. و به زندگی لبخند زد. چیزهای خوب رو دید. و بزرگشون کرد. مثل بوی قهوه. مثل ست بودن سطل آشغال با گوشت کوب.

 

 

ما می خوایم امروز بریم هایکینگ.

 

 

ایشالا به همه شماها هم این ویکند خوش بگذره.

 

دوستای گلم رو می بوسم.

 

به امید روزهای خوش تر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 70 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پری دريائی

دوست جان جان کوشی؟ غيبت کبری داری. ايشالا که هم سالمی و هم دلشاد و مثل هميشه داری بدو بدو ميکنی . اون شعر پست بعديت بدجور روم تاثير گذاشته . اينو بايد سردر خيلی از وبلاگا بزنن .

maryam

خدا بگویم چکارت کنه! خیلی خندیدم.

لعيا

دلم برات تنگ شده نوشته هاتو که خوندم بيشتر تنگ شد

مخمل بانو

سلام نارنج بانو ...ميدونی ...خيلی لذت ميبرم با نوشته هات . حتی وقتی روزمرگی رو اينگونه به بازی و سخره ميگيری ... ميدونی گاه لازمه از روزمرگی بنويسيم که يادمون باشه زیادی نشه و اگه بتونيم ازش فرار کيم . يادمون باشه چی ميخواهيم . شايد همه اونچه ميخواهيم هين روزمرگی باشه ...شايدم فراتر از اون . واقعيت اينه که تا ننويسيمش يا با خودمون تکرار نکنيم يادمون نمياد . سبز باشی نازنين

هاله

کجائی نارنجک؟ خوبی؟

هاله

ضمنا" من یکی که محاله از زندگی‌ام ننویسم ولو این‌که به نظر دوستان لوس‌گیری بیاد. اگه بنا باشه آدم‌ها مطابق سلیقه‌ی هم بنویسن که دیگه باید به یکی رأی بدیم از جانب همه‌مون بنویسه. :) قشنگی وب‌لاگ‌آباد همین دایورسیتی‌شه. سخت نگیر عزیزم.

يکی از همين طرفا

همون بهتر که گورتو گم کردی آشغال روانی افسرده. ديدی که تا تونستن همه به تو تاختند و حالتو گرفتند. خودت ديدی که اين مدت چقدر همه ازت متنفر بودند و منتظر بودند که سر فرصت حسابتو برسند. خودت کم تو اين چند مدت همه رو دق دادی از بس چس ناله زدی؟ کوشند اونايی که الکی بهت به به و چه چه می کردند؟ اونا هم برات تره خورد نکردن. دست مامان نيلو و هاله و پروين خانم و ندا و بقيه درد نکنه که خوب حالتو گرفتن. بدبخت حسود عقده ای. من که باشم می گم که تو چشم ديدن خوشی کسی رو نداری. و شيکمتو تو عذا پر کردی و می کنی افعانی بدبخت.

مامان آيسان و آيلين

مگه زندگی و خوشبختی غير از اينه نارنج جون.

سعيد

خوب بود اگه به ما هميه سر بزنيخوشحال ميشيم