سمیرای عزیزم سلام!

 

ما هجده سال پیش در چنین روزهایی هم را دیدیم. توی اردوی مامازن ورامین. روز ثبت نام دانشگاه ما را بردند با اتوبوس و به ما قیمه دادند. و در اتاق های چهار نفره خواباندند. فریده و نگین بوی عرق می دادند. و تو یک اسپری فای سبز را توی اتاق خالی کردی و مغز ما از مخلوط بوی عرق و فا تیر کشید.

 

 

امروز بی جهت مرخصی گرفتم و در خیابانهای شهر بی هدف راه افتادم. اول کمی پیاده روی. دیده بودم که پاییز شده و می خواستم ببینم چیزی از من باقی مانده است برای جنون پاییزی یا نه.

 

باران می آمد و من از کنار رستورانهایی رد می شدم که داشتند برای غذایشان سیر سرخ می کردند. لذت مخلوط بوی سیر سرخ شده و فلفل و باران و خیابان وصف نشدنی است.

 

بعد قطار سوار شدم. از کنار یک رود خانه رد شد. و من توی رودخانه عکس سال های جوانی را دیدم. و به خودم توی شیشه قطار کنار دستم لبخند زدم.

 

و با تو خندیدم.

 

توی گلف زرد تو بودیم.

 

سر جهان کودک.

 

داشتیم می رفتیم سر قرار .

 

و زن کولی آمد با اسفند گردان. ما از دور پولش دادیم که بوی دودش ما را بد بو نکند.

 

دست کردم توی داشبرد ماشین تو و برنجک را در آوردم. یک مشت ریختم کف دست تو که پشت رل بودی. تو همه را فرو کردی توی دهانت،

 

خندیدی.

 

و بعد گریه کردی.

 

 

من را تا روزی که توی گور بگذارند آن اشکی را که ریخت روی مقنعه تو فراموش نمی کنم.

 

 

دلم برای تو تنگ شده.

 

دلم برای خودم هم تنگ شده.

 

من هر چه زور می زنم دیگر نمی توانم که مثل قبلم بشوم.

 

دارم یواش یواش می شوم مثل مامانم.

 

مثل مامان تو.

 

مثل همه زن های دیگر.

 

من اگر همه روزهای بعدی را هم مرخصی بگیرم و توی خیابان ها راه بروم و قطار سواری کنم لا به لای خطوط دیروز و امروز هیچوقت در یک جا به هر دو نمی رسم.

 

باید مدام خط را عوض کنم .

 

و از سرگیجه تلو تلو بخورم.

 

بعد هم بعد از ساعت شش برگردم توی آشپزخانه ام و مثل نیمی از جمعیت کره زمین که بعد از ساعت شش عصر مثل هم می شوند، همکار هم می شوند و بوی هم را می دهند سرم را تا اواخر گردن فرو کنم توی فر و سالاد درست کنم.

 

و به سریال های تلویزیون خیره بشوم.

 

 

تو آن روز سر جهان کودک به حال دل آشوبه امروز من گریه کردی؟ و لابد مال خودت و آن نیمی دیگر ازجمعیت دنیا که بار اصلی تولید مثل روی دوششان افتاده؟

 

 

 

بوی سیرسرخ شده و باران و خیابان و قهوه و رفتن لا به لای این خطوط موازی من را به دل شوره و دل آشوبه انداخته است.

 

 

می روم توی یک مغازه لوازم دست دوم و دنبال کتاب ها و صفحه های قدیمی می گردم. عادت همیشگی.

 

صفحه ها را ورق می زنم.

 

چهل و پنج دور.

 

آدم جدیدی نمرده. و کسی صفحه های مادر بزرگش را نیاورده به دست دومی.

 

این ها را هم هفته پیش دیده بودم. چیز به درد بخوری تویشان نبود. من بیتل ها را دوست ندارم. شلوغ پلوغ می کنند. هنوز که هنوز است. در تردیدم که مسکرید مال کارپنترز را بردارم یا نه.

 

می روم طرف کتاب ها.

 

هر چه دلتان می خوهد از فلانی بپرسید راجع به عشق و سکس و همخوابگی.

 

سوپ جوجه برای روح آنان که حیوانات خانگی را دوست دارند.

 

سوپ جوجه برای روح مادران.

 

سوپ جوجه برای روح بیوه ها.

 

سوپ جوجه من را به یاد بال مرغ می اندازد و من تهوع می گیرم.

 

انقلاب درون.

 

چگونه در ظرف مدت بیست و یک روز مثل مانکن ها بشوید.

 

شیمی آلی برای سال دوم کالج.

 

 

 

یک دست فنجان قدیمی انگلیسی می بینم. که رنگشان کرم هست و گل های رز سرخابی با برگ های سبز روشن رویشان دارند.

 

انگار امروز صبح بهار شده و این گل ها از غلاف در آمده اند.

 

تازه اند. بویشان می آید.

 

تویشان اما کبره هست.

 

از آخرین چایی که تویشان خورده شده.

 

دنبال جای ماتیک سرخابی روی لبه شان می گردم.

 

دسته فنجان توی دستم هست.

 

و به کسی فکر می کنم که آخرین بار این تو چای خورده.

 

و لابد مرده. و همه کسانی که در طول سال های هزار و نهصد و سی و هشت تا به حال لبشان به این فنجان خورده.

 

و لابد این آخرها دستشان می لرزیده وقتی این ها را به دست می گرفته اند. برای همین فقط سه فنجان و پنج نعلبکی از یک دست کامل باقی مانده است.

 

 

دلم آشوب می شود.

 

می ترسم و از قسمت فنجان هایی که رویشان گل دارند و روی لبه شان جای ماتیک شصت و نه ساله مانده دور می شوم.

 

با ترس.

 

 

یک کتاب بر می دارم که رویش نوشته طرز پخت انواع پاستا در ده رقیقه. و کنار بشقاب غذایی که عکسش روی جلد کتاب هست یک برگ ریحان سبز گذاشته اند و ازش عکس گرفته اند.

 

 

 

 

 

سمیرا!

 

تهوع دارم.

 

این دل آشوبه من را شانزده سال است که ول نکرده است.

 

من شانزده سال است که حامله ام.         

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                           

 

 

/ 19 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوسکی

نازنجکم، اين دل‌آشوبه‌ای که نوشتی همين الانی که اين پست رو - ۳ بار پشت سر هم - خوندم در من هم - باز - بیدار شد... منم تمام ترسم اينه که بشم مثل مامانم و بقيهء مامان‌های خستهء دنيا. ترس از اون روزی که وجود من تنها به خاطر نگهداری از يک تا چند بچه معنی پيدا کنه و ديگر هيچ. ترس از اينکه «خود» من بميره... نمی‌دونم اين لذت مادری چقدر ارزش اين همه ترس‌های بزرگ بزرگ رو داره... من می‌ترسم و دلم هم مدتهاست که آشوبه از اين ترس...

شب تاب

سلام بالاخره اومدين؟ بابا اين دل آشوبه ای که ميگين مدتيه با منه چون من باردارم ولی به نظرت کسی هست که مثل مامانش نشه؟ قانون طبيعت همينه و ما هم ناچار از اوت تبعيت ميکنيم.حتی تو که در کشور ديگه ای زندگی ميکنی. خود من که چند ماه از زندگيم ميگذره اوايل فقط با دستکش سير و پاز رو پوست ميگرفتم ولی حالا از اينکه ميتونم غذای خوشمزه درست کنم و با علاقه هم هست لذت ميبرم.موفق باشی

تينا

اين همه، اسمش زندگی است، با دلتنگی ها، با خاطره ها، بوها، خواستن ها و نخواستن و به ارث بردن ديروز. اسمش زندگيه، از همه اش لذت ببريم.

ميتراگراف

کاش همیشه بیخودی راه بیفتی و بیایی اینجا بعدش بنویسی .وای خیلی قشنگ بود .اسم این احساسی رو که داری نمی دونم میشه چی بذاریم ولی به این قشنگی تا حالا کسی توصیفش نکرده بود ....

گیتی

اين حس های نوستالژيک را خيلی خوب بيان می کنی... آدم کلی کيف می کند....

زهرا

مممممممممم... خيلی خيلی حس عجيبی داشت... نااحتم. اشک تو چشمام حلقه زده... می ترسم بهترين کسم رو از دست بدم....

جغد

مرجان

نارنج عزیزم. فکر کنم دچار بحران مشابهی هستیم

آزاده

عاشقتم....زندگی می کنم با نوشته هات...