گونی قهوه ای

 

 گونی قهوه ای

 

گربه را گرفته اند و انداخته اند توی یک گونی. در گونی را هم محکم بسته اند و پرتش کرده اند یک گوشه همان اتاق.

 

زن سوار چرخ و فلک شده است. می رود بالا. از آن بالا احساس می کند دنیا را توی مشتش دارد. همه چیز توی دست هایش جا می گیرد از بس که همه چیز کوچک است، از آن بالا. زود مشتش را می بندد که از دستش بیرون نرود آنچه که دارد، آن بالا که هست. چرخ و فلک می چرخد و زن را به پایین می آورد. جایی که همه چیز به یک باره بزرگ می شود.

 

و زن کوچک می شود.

 

مشت را باز می کند. چیزی در کف دستش نمانده است. باز مرد چرخ و فلکی می چرخاند.

 

زن را. 

 

و دنیایش را.

 

و زمین را.

 

و زمان را.

 

هنوز بهت زن از پایین آمدن و مشت خالی شده اش و ته دل هری فروریخته اش کم نشده که با شدت می رود بالا. باز به آن بالا که می رسد می بیند که به طرز حیرت آوری یادش رفته کوچک بودن خودش را وقتی به پایین کشیده شده بود. از آن بالا شهر زیر پایش هست و درخشش چراغ های روشن شهر مثل دانه های الماس می شود برایش.

 

در اتاق باز می شود. کسی می آید تو و گردن گره خورده گونی را می گیرد. دور سرش می چرخاند، آن را. و بعد گونی را که گربه را تویش انداخته بود، محکم می کوبد به دیوار های سیمانی اتاق. گربه دردش می گیرد. گربه خودش را پنجول می زند. گربه توی گونیی که مدام می خورد به دیوار های سفید ونگ می زند. جیغ می زند. هوار می زند.

 

گربه داخل گونی دردش می گیرد.

 

گربه داخل گونی که مدام به در و دیوار اتاق سیمانی کوبیده می شود از خودش و گونی و دردش و پنجول های بی خاصیتش، که فقط خودش را زحمی می کنند و بس، حالش به هم می خورد.

 

زن باز به پایین آورده می شود. گردن بند الماسی را که از آن بالا برای خودش آورده، می بخشد به مرد چرخ و فلکی برای یک دور اضافه. مرد گردنبند الماس را می گیرد. و زن را باز بالا می فرستد. زن آن بالا، دنیا را در مشت خودش می گیرد، یک بار دیگر. آن بالا همه چیز رو به راه است. حال زن خوب است. زن نگران پایین آمدن است.

 

حالا دیگر گربه داخل گونی که محکم از بیرون گره زده شده و محکم به درو دیوار اتاق سفید سیمانی کوبیده می شود، استفراغش و خونش و گه و شاشش با هم آمیخته شده اند.

 

گربه دیگر نا ندارد که حالش به هم بخورد.

 

مرد گونی را می اندازد کنار دیوار سفید. گره گلوی گونی را باز می کند.

 

گربه نا ندارد که از توی گونی بیاید بیرون.

 

گربه می ماند همان تو.

 

برای وقتی که کسی بیاید و باز در گونی را محکم ببندد و بکوبدش به این طرف و آن طرف. دماغ گربه به بوی خون و استفراغ و شاش عادت کرده.  

 

زن که از چرخ و فلک پیاده می شود، سرگیجه دارد. نمی فهمد که بالا هست و یا پایین. تلوتلو خوران راهش را می کشد و می رود.

 

 

 

/ 8 نظر / 107 بازدید
yeni2

باید زن را به سلاح دانستن و آگاهی به حقوقش مجهزکنند تا این چنین مورد ظلم واقع نشود.

amirali

و لبه دنیا دارم میدوم ! روی لبه واقعیت برنده تر از همشون همین واقیته هر لحظه خودمو به ۲نیم میبینم...

amirali

سرما بود که روی پشت بام راه میرفت صدای پایش را میشنوم تیر آهن ها و آسفالت پشت بام با هم از سرما ناله میکنند!!!

آرنيكا

چقدر عالي بود، چقدر لذت بخشه خواننده تو بودن

مروارید

کاش زیادتر می نوشتی ،کاش

دانش

ایضا" بنده هم سرگیجه گرفتم.

امیرعلی

همه یکجا اتفاق افتادند خاک و آب و باد و آتش همه باهم یکی شدند برای قرار و بی قراری جهان برای ماندن یا رفتن یا سوختن جهان ... آپم_ اینو خیلی دوست داشتم.... قلم خودته؟

امیرعلی

زن آزادانه شب به خانه برگشت. پخت. خورد. شست. بچه را خواباند. مرد را هم. غذای فردای مرد را گذاشت. بچه را هم. زن آزادانه هر کتابی که دلش خواست خواند. به مرد توی تاکسی فکر نکرد و خوابید. زن آزادانه هر کار دلش خواست کرد.آپم