نمی دونم شاگرد کله پزی بود، دانشجو بود، مهندس هوا فضا بود، شاگرد شوفر بود، بازاری بود، آهنگر بود، پارچه فروش  بود، آمپولزن بود یا دانشجوی رشته فلسفه.

 

 

شب های بهار اون سال می یومد حول و حوش ساعت ده و نیم یازده از تو کوچه ما رد می شد.

 

شب اول که صداشو شنیدم، داشتم برای امتحان شیمی ثلث سوم تو حیاط  خیر سرم درس می خوندم. حواسم به همه جا بود جز جدول عناصر شیمیایی. که حتی اسم اونم الان دیگه یادم نیست. تناولی؟تناوبی؟ تناسبی؟ اوایل خرداد بود. آسمون شب سورمه ای بود. چراغای کوچه روشن بودن. و هنوز بوی پلوی سر شب آشپزخونه ها توی فضای غروب آب پاشی مونده بود.

 

 

از جام پریدم.

 

 

ریش داشت.

 

سیاه.

 

مو ی سیاه ، هم.

 

 

آهنگای داریوش رو می خوند.

 

میون اینهمه کوچه اولیش بود.

 

 

من نیم رخ این آدم رو یه لحظه و بعد از اون همیشه خودشو از پشت سر دیدم و عاشقش شدم.

 

تمام تابستون بدبخت این آدم شیپیشوی خوش صدای عاشق کننده شده بودم.

 

 

یه شب که مهمون داشتیم تو حیاط سر ساعت همیشگی این بابا اومد رد شد.

 

خوند.

 

من از پشت دیوار گوش تیز کرده بودم. مهمونا تو حیاط نشسته بودن به هندونه و شیرینی ناپلئونی و سیگار و بحث سیاسی.

 

 

مامانم حرصی شد.

 

به یکی گفت که بره دم در خدمت این مرتیکه که سه ماهه می یاد شبا تو کوچه عربده می زنه، برسه.

 

نمی دونم کی رفت و چی بهش گفت و چه جوری خدمتش رسید.

 

 

دیگه رفت که رفت.

 

 

نمی دونم شاگرد کله پزی بود، دانشجو بود، مهندس هوا فضا بود، شاگرد شوفر بود، بازاری بود، آهنگر بود، پارچه فروش  بود، آمپولزن بود یا دانشجوی رشته فلسفه.

 

 

 

 

 

/ 37 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمود

امروز چند شنبه س؟ جمعه س؟ پس من چرا اعترافم میاد؟!! اعتراف می کنم این چند وقت هی سر میزدم ببینم که نوشته جدید می ذاری یا نه. قول می دم 88 ساله هم بشی بیام اینجا نوشته هات رو بخونم (اگه زنده باشیم 2 تامون) حالی بردیم.

مامان اكرم

سلام حانوم خجالتي كم حرف ازا پست قبلي خيلي خوشم اومد. دركش كردم. اين يكي هم اي همچين

لیلا

اونقدر زیبا می نویسی که ادم کامنت گذاشتنش نمیاد از ترس ان که مبادا حس زیبای نوشته بهش خدشه ای وارد بشه . همونطور که در کامنتدونی شراگیم نوشتم : نوشته های شما بر دل نشستنی ست . خیلی زیاد

مهندس هوافضا

چرا مهندس هوافضا آخه!!

نارنج

مهندس جون! چون به آسمون نيگا می کرد وقت آواز.

زيتون

نارنج جان یکی با این مشخصاتی که می‌گی می‌شناسم. یعنی شنیدم کی بوده عکسش رو هم دیدم... اونی که من می‌‌گم اسمش مصطفی‌چیت‌ساز بود. و دخترا بهش می‌گفتن مُصی چُسی تیپش یه کم شبیه داریوش بود و شبیه مفنگی‌ها.. محله‌تون نزدیک دروازه‌شمرون و خیابون مازندران و اون ورا نبود. اگه خودشه بگو تا یه ماجرای جالب برات تعریف کنم البته شنیدم که بعدها رفته خیابون‌های بالاشهر می‌خونده و کلی دختر پولدار عاشقش شدن...

زيتون

ای وای... نباید اسمشو می‌نوشتم... اما کامنت‌ها رو که خوندم دیدم هر محله‌ای برای خودش یه خواننده‌ی شبگرد داره

کمیته‌ی پی‌جوی آزادی دانشجویان دربند

هنوز گرمای دیدن فرزندانمان از وجودمان خارج نشده بود وهیجان یاد آوری لحظه به لحظه ‌ی آن اوقات از یادمان نرفته بود، که ناگهان با فرود آمدنِ ضربه‌ی نابهنگامِ دستگیری‌هایِ جدید، لبخند بر لبانمان خشکید. اشک شوق چشمانمان یخ زد و غم و اندوهِ بی پایان قلبمان را تسخیر کرد که آخر چرا؟ مثل این که نباید فراموش کنیم که پاسخِ کوچکترین ندایِ آزادی خواهی و برابری طلبی دراین سرزمین هم چنان ضرب و شتم و زندان و بند 209 است. دست در دست هم تا آزادی کامل تمامی عزیزانمان از پای نخواهیم نشست. ------------ برای حمایت از ما تنها کافیست لینک ما را در وبلاگ خود بگذارید

سوسکی به زيتون

مصطفی چيت‌ساز يا مازيار چيت‌ساز؟

افسانه

بهم چسبید... مثل طعم نارنجی که میچلونم روکباب. من کباب رو فقط به عشق نارنج مزه مزه میکنم. مشامم حساسیت عجیبی به عطر خاطرات کودکی داره. نوستالژی کشنده ای که تا چند ساعت یقه روزمره گیهامو میگیره . آشنا بود ، خیلی آشنا... من و تو همسنیم، تو هم چهل و نهی هستی ، نه ؟ پست خاطره پسرک آوازخون محله کودکیت(بهمن ماه 86 )، من رو یاد تی شرت راه راه آستین کوتاه پسرکی انداختی که تو بچگی عاشقش بودم. روی ساعد یکی از دستهاش جای سوختگی بود. نگاه سیاه عاشقانه ام به دست سوختش هنوز یادمه... همونطور که نگاه عاشقانه اون به چشمای روشن و موهای فرفری و بور خواهرم رو از یاد نمی برم .