من بیخود کردم که وقتی بهم نگفت که موهام چه خوشگل شده ، بعد از اینکه سه سانت و نیم کوتاش کردم، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی تولدمو پنجاهو هفت ثانیه دیر بهم تبریک گفت، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی اومد و نفهمید که یه قاب عکس جدید تو توالت سمت چپ دستشویی آویزون کردم، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی تمام ظرفای ادویه جات و نخود لوبیا رو با دستمال تمیز کردمو نگفت بهم که به به! چه زن زحمت کشی هستمو بهترین زن دنیا هستمو چه خانومم، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی بهش تلفن زدمو خسته بودو یادش رفت بهم بگه که از دوری من هلاکه و داره بال بال می زنه واسم، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی رنگ پودر صورتم رو یه درجه روشن کردم حواسش نبود که بگه چه خوبتر از قبلیه ست، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی کار جدیدم رو گرفتم، یه سبد گل سفارش ندادو نفرستاد واسم با یه کارت و جمله های عاشقانه به دفترم، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی با قطار رسیدم دم ایستگاه و نرسیده بود و من هفت دقیقه زیر بارون معطل شدم و موهام خیس شد و پوفی شد، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه خوب که مست نمی کنی.

چه خوب که کتک نمی زنی.

چه خوب که عربده نمی زنی.

چه خوب که پولامو نمی گیری.

چه خوب که بچه هامونو اینهمه دوست داری.

چه خوب که ظرفا رو زود بعد از غذا جمع می کنیو می شوری گاهی. رو میزم دستمال می کشی خودت.

چه خوب که قمار باز نیستی.

چه خوب که سگ نداری که وقتی با من دعوات بشه بهش بگی منو گاز بگیره.

چه خوب که بچه هامون از غصه دور چشماشون یه حلقه کبود نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون بچه هم سن بچه منه.

 

اون بچه ترسو شده.

 

اون بچه با یه سری زن کتک خورده و له شده و کوبیده شده و کتک زده و جیغ کشیده و در رفته نشسته سر میز و ماکارونی با سس سفید می خورده.

 

اون بچه وقتی به حرف زنایی گوش می ده که دارن از مردا بد می گن، ناخن هم می خوره. و انگشتاش بد بخت هستن. و وقتی اسم خونه می یاد، تنش می لرزه. و اسم باباش تو لیست مردای خطرناک ثبت شده. و اگه از اون درو و برا رد شه باید سریع زنگ زد به پلیس و درا رو دو قفله کرد.

 

اون بچه مادرش رو با هفت هشت تا مرد تا به حال دیده. مادرش از همه اون مردا کتک خورده و هفت هشت باره که اومدن به این خونه امن و رفتن بیرون. و بعد بازم برگشتن. بازم بر می گردن.

 

اون بچه هم سن بچه منه. و می شینه تا موهاشو یکی از همون زنا بچینه و از سلمونی ملمونی هم خبری نیست.

 

اون بچه هم سن به منه و اتاق نداره. و میز تحریر نداره. و ملافه خودشو نداره. و خون قرمز نداره. و پدرش دست بزن داره. و اتاق نشیمن نداره. و صبا کیسه ناهار نداره. و بلوزش واسش خیلی گشاده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من بیخود کردم که وقتی مادرش از دنیا رفت، خواهرشو اول بغل کرد و گریه کردو دوم منو بغل کرد، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 24 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

من فکر ميکنم ديدن بدبختی ديگران نبايد باعث بشه خودت رو مواخذه کنی تو حق داری نيازهای متفاوتی داشته باشی گرچه آدمهايی هستند که حتی به بدبختی تو محتاجند . همه ما لازم داريم با خودمون مهربون تر باشيم . حتی اگر اطرافمان را بدبختی فراگرفته باشد .

شاهزاده ي سرطاني

من بيخود که هيچی غلط بکنم دنبال نقد و منتقد و اين حرفا باشم. فقط يه نظر کوچولو در حد يه احساس يا گذروندن زمان يا وقتی که از ديگران تلف کردم با چرندياتم. همين/

مادمازل

واقعا تکان دهنده بود . اما نميشه که همه رو سيستم « به مرگ بگير تا به تب راضی بشه » زندگی کنند . ما ها حق داريم دنبال ايده آل هامون باشيم

neda

مثل هميشه خواندنی بود نارنج جانم.

فرشته

کم گوی گزيده گوی ، مصداق نوشته های شماست . موفق باشيد

shaghayegh

من بيخود ميکنم وقتی شبها در تنهايی خودم گريه ميکنم و دماغم را بالا ميکشم احساس بدبختی ميکنم....

shirin

اين متنت بهم ارامش داد نارنج جون. تمام اين مواردی رو که اولش نوشتی ؛بيخود کردم؛ رو حس کردم و چه خوب نوشتی که بيخود کردم. حتی اين مورد اخر رو وقتی که پدرش مرده بود و من دلم ميخواست اولين نفری باشم که بغلش ميکنم. بهم يه عالمه ارامش دادی برای داشتن کسی که سر بلندی و شادی من براش خيلی مهمه. مرسی

sara

خيلی قشنگ بود.کاش بقيه هم گاهی از اين فکرا می کردن.

عطيه

خيلی مسخره است وبلاگت