وای به دردی که درمان ندارد

 

 

 

 

 

کلاس آمادگی که بودم بار اولی بود که دزدی کردم.

 

 

من عاشق اکلیل شده بودم.

 

فکر می کردم که خدا همه اکلیل های دنیا را برای خوش کردن دل من و درخشیدن من خلق کرده.

 

چیزی که هم نرم بود.

 

و هم می درخشید.

 

درخشندگی اش می چسبید به آدم.

 

 

 

روز مادر مهین جون( معلم کلاس آمادگی ما) روی کاغذ با چسب اوهو شکل قلب کشید و اکلیل های جادویی را از توی یک شیشه به قد شیشه سس مایونز رویش پاشید.

 

برای همه مان.

 

و رویش نوشت:" روز مادر مبارک."

 

و داد دستمان.

 

 

به یک نگاه عاشق اکلیل و درخشندگی اش شدم.

 

تمام راه، توی سرویس مدرسه انگشت سبابه راستم را می مالیدم روی رد قلبی شکل اکلیل و  سبابه ام را روی هوا نگه می داشتم.

 

مثل یک تکه چوب مقدس.

 

که می گذراند روبه رویشان و می پرستندش.

 

و جلویش خم و راست می شوند.

 

 

انگشتی زدم به گوشه لپم.

 

 

من فرشته ای شده بودم که می درخشید.

 

خودم را توی شیشه پنجره مینی بوس قنبر آقا دیدم.

 

 

مامی زیر بار خریدنش نرفت.

 

زندگی به گه کشیده می شد.

 

 

 

و من همه آن منبع بی پایان درخشندگی و بخشش و فرشته گی را می خواستم.

 

یکی دو انگشت برای من کافی نبود.

 

همه اش را میخواستم.

 

می خواهم.

 

ولی مال من نمی توانست باشد، آن شیشه جادویی.

 

توی قفسه لوازم مخصوص کاردستی های مهین جون بود.

 

ردیف دوم.

 

 

سه شنبه رفتم سراغش.

 

زنگ ورزش.

 

 

و جیب سارافونم را پر کردم از اکلیل.

 

انگار داشت یواش یواش جذب تنم می شد.

 

 

سارافون را توی خانه زیر تشک تختم قایم کردم.

 

و هفته بعدش بیشتر می خواستم.

 

 

همان وقت بود که باز به فکر یک نقشه دیگر برای دزدی افتادم.

 

جذب تنم که می شد من فرشته می شدم.

 

می درخشیدم.

 

فرشتگی و درخشندگی را می خواستم.

 

هر روز بیشتر.

 

 

هر بار بیشتر می دزدیدم.

 

هر بار بعد از دزدی فرشته ای می شدم با بال های پرپری سفید تر.

 

هر بار بعد از دزدی فرشته ای می شدم مهربان تر.

 

هر بار بعد از دزدی فرشته ای می شدم که دور تر ها در آسمان پرواز می کرد.

 

هر بار بعد از دزدی فرشته ای می شدم که دزد تر بود، مهربان تر بود، خائن تر بود، بلند تر می پرید، دروغ های گنده تر می گفت به مهین جون و درخشنده تر می شد.

 

 

 

 

 

 

دزدی فرشته ها گناه حساب نمی شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 29 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پورج

دوره‌ی ما مهدکودک و آمادگی و این‌حرف‌ها زیادی متجددانه بود. یا به ما این‌جور می‌گفتند که صدای‌مان را ببُریم، بهانه نگیریم. این‌ها را مجبور بودم بنویسم. مرسوم نیست که برای پست‌های تاریخ گذشته کامنت بگذارند. این‌ها را نوشتم که عرض کنم نوشته‌ی ششم فروردین‌تان عالی بود. بین خودمان بماند. دوست داشتم من همچین شاهکاری را نوشته بودم. مرحمت زیاد

سلوك

سلام من مدتهاست كه وبلاگتون رو مي خونم ولي هيچ وقت براتون كامنت نگذاشتم. آدرس وبلاگ شما را دوستي كه از خارج برايم فرستاد و من از همان وقت خواننده اينجا شدم حس نوستالژيكي اينجا به من ميده كه دوسش دارم بي اغراق

زن زمانه

دزدی فرشته ها گناه محسوب نمی شود!!!

ماهان

نوشته هايتان خوب است .يعنی نميدانم.يکجوری است تا ميخوانيمشان یکجوریمان میشود. ميرويم به عميقترين سوراخ سنبه های زندگی... اين را زنها بهتر ميفهمند. بااحترام

ليلي

من فكر كنم يه زماناي دور ميومدم اينجا.

سانتانا

سلام سال نو با تاخير مبارک وای من رو کجا بردی دختر؟ به روزای اکليلی. به روزای بی اکليلی...

گودو

بد نبود دختر...نمادین بود .... انگار اسطوره ای......که فقط آدمی مثل خودش درکش می کنن....نه معلم و دوست و رفیق....

احمد

كساني كه دنبال آدرس پايگاههاي اطلاعاتي هستند به سايت زير مراجعه نمايند Http://nejoom.persianblog.ir سايت تازه پايگاههاي اطلاعاتي را ميتوانيد در انجا ببينيد. فعلا چند دانشگاه كه داراي ساينس دايركت و پركوئيست هم هستند و همين طور دسترسي مستقيم به اسپرينگرلينك و 2500 مجله رايگان و فول تكست را در آن گنجاندهايم

حضور

الان وقت اداری من تموم شده و بايد برم ولی انقدر نئشتت رو دمست داشتم که نشستم تا برات بنويسم عالی بود لذت بردم و احساس کردم چقدر خوبه نوشته‌ای رو بخونی که ارزش وقت گذاشتن و داره به من سر بزن خوشحال می‌شم