نارنج

 

به مغازه می رود.

نارنج می بیند.

می خرد.

زیاد.

پوندی یک و چهل و نه می فروشند.

می آورد به خانه.  

جوجه کباب درست می کند.  

از روی خط استوای نارنج یک لایه نازک از پوستش را بر می دارد.

یک نوار سفید غیر نارنجی می زند بیرون.

از وسط پوسته برداشته شده، نارنج را قاچ می دهد.  

فشار می دهد.

محکم.

آبش که تمام می شود، لرت هایش را هم به زور قاشق چایخوری از تویش می کشد بیرون. 

غذا که تمام شد، سیر که شد، استخوان های بال و باقی مانده نارنج را می ریزد توی سطل آشغال.  

توی هوا اسپری خوشبو کننده با بوی نسیم استوایی می زند.

بوی غذا را می گیرد.   

همه زود خوابشان می برد.

از بس که خورده اند.     

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٦
comment نظرات ()