نارنج

 

این را برای آن دوستی می نویسم که یک بار پای تلفن به من گفت که فلانی  حول و حوش چهل سال دارد و هنوز فکر عاشق پیشگی است.  ( خودش می داند کیست. از ترس همسرش اسمش را اینجا نمی نویسم.)

 

 

 

 

مدتی هست که به این حرفت فکر می کنم.

 

اولا، باورم نمی شود که من دارم به چهل نزدیک می شوم.

 

عمه ات دارد به چهل نزدیک می شود.

 

اسفند ماه می شوم، سی و هشت.

 

می دانم که تو آن حرف را برای من نگفتی. من را اما، به فکر فرو برد.

 

بچه های من خیلی بزرگ شده اند.  

 

از من هم بزرگ تر.

 

من هنوز همان بچه پررو که بودم، هستم.

 

 

ثانیا، از همیشه زندگی، اما  به نظرم خوشحال ترم.

 

یعنی می دانی؟ حالم خوب است.

 

از خودم دارد خوشم می آید.

 

از اینکه حرف هیچ کس را در عمرم گوش نکردم، ازشان معذرت می خواهم، اما پشیمان نیستم.

 

شجاعت این را دارم که در شبکه جهانی بگویم که ناراحت نیستم از اینکه شش هفت تا دوست خیلی خوب دارم. و ناراحت نمی شوم که دویست و  هفتاد و نه نفر آدم دورم را نگرفته اند. کاش دویست و هفتاد و نه تا آدم مثل همین شش هفت تا دوست را داشتم، اما ندارم.

 

خدا را، اما به خاطرشان شکر می کنم.

 

 

خدا را به خاطر دیدن بالا آمدن هر روزه خورشید روی رودخانه از پشت شیشه قطار هم شکر می کنم.

 

خدا هم از آن بالا گول می خورد و یادش می رود که آن روز خدمت من برسد.

 

 

و آن روز روز خوبی می شود.

 

روزی می شود که تویش عاشق می شوم، روزی می شود که تویش می خندم، روزی می شود که تویش ناهار خوشمزه ای می خورم، روزی می شود که تویش با دوستانم هره کره می کنیم و پسرهای خوشگل را دید می زنیم.

 

 

نگی تو داری به چهل نزدیک می شوی دید زدن ممنوع ها ا؟!

 

 

 

 

حالا در این روزهای کش آمده و درخشان زمستان امسال، غصه این را نمی خورم که امسال هم گذشت و ما نرگس بو نکردیم. به جایش روزی از دم یک مغازه ای رد می شدم، دیدم چند تا نرگس شق و رق خوشگل گذاشته. با ولع نرگس را کردم توی دماغم. به هوای بوی نرگس. بوی کود می داد. بوی پی پی بز.

 

و ما خندیدیم.

 

یادم آمد به عکس نرگسی که می فرستادی هر سال. و من بویش را در جانم خیال می کردم و غمگین می شدم.

 

امسال نشدم، غمگین.

 

 

 

هوای اینجا دو روز پیش کمی گرم تر شده بود و بهاری. برای دوساعت، انگار.

 

و ما توی همان دو ساعت سه بار دلباخته چاهار نفر آدم شدیم و سه تا ساندویچ خوشمزه چرب و چیلی خوردیم.

 

بعد که باز سرد شد، ما سردمان نشد.

 

گرم بودیم.

 

 

و هنوز که هنوز است، دلمان از مزه ساندویچ  آن روز آشوب می شود و هوس بوسه می کنیم. به یاد همان دو ساعت بهاری که در زمستان امسال داشتیم.

 

 

حالا تو راه بیفت و بگو، نارنج! خفه. دیگه از ما این حرف ها گذشته. من که گوشم بدهکار نیست.

 

 

من را توی گور هم که بگذارند، همان بچه هیژده سال و نیمه خری هستم که صبح روز بیست و هشت آبان سال شصت وهشت از دانشگاه فرار کرد و حوالی ساعت ده و چهل و نه همان روز عاشق شد، درحالی که نمی دانست فرق دو هزار توامن با دومیلییون دلار چقدر بود.

 

هنوز هم نمی داند.

 

 

 

سی و هشت؟

 

تو بگو هشتاد و هشت!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۸
comment نظرات ()