نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خر فرتوتی در راه...

 

 

 

 

همه این دویدن ها و رفتن ها و آمدن ها  و تن به آب زدنها و هارت و پورت های الکی و بیخودی احساس مهم بودن کردن ها و و شعار ها و اضافه کار کردن ها به خاطر فرار از این است که مبادا به خیالم برسد که من آدم معمولیی هستم. در لحظه های بی هیاهو و ساکت و خلوت است که می فهمم که بیشترشان زر مفت بوده اند.

 

که من زن خیلی خیلی معمولیی هستم. فقط نمی خواهم اقرار کنم. لعنت می فرستم به آن اولین لحظه ای که در آن اتاق آبی جبرئیل به من نازل شد و گفت:" نارنج! تو آدم معمولیی نیستی. تو آمده ای برای نجات بشریت. تو آمده ای برای انجام کارهای مهم. تو آمده ای برای اینکه همه آدم های آزاده دنیا رابا خودت همراه کنی و راه بیندازی."

 

به گمانم اولین بار بعد از خواندن شعر پیامی در راه این وحی به من نازل شد.

 

تمام راه تا رسیدن به کلاس زبان شکوه فکر می کردم که تمام روح های آزاده دنیا از سر میدان تجریش در مسیر جاده قدیم از شمال به جنوب پشت سر من در حرکتند. و من رهبر نهضتم.

 

و حالا در این روز آرام و خلوت بعد از تقریبا بیست و سه سال و شش ماه و هفت روز می فهمم که من حتی نتوانستم کاری برای خودم بکنم.

 

و خودم را نجات بدهم.

 

خودم هنوز لنگ یک پروانه ای هستم که می رود و می آید. و من را الاف و اسیر خودش کرده. من آدم هزار کیلویی اسیر یک پروانه ام.

 

سال هاست.

 

من هنوز دور خودم می چرخم و بلد نشده ام که آرام و بی سرو صدا و بی هارت و پورت بتمرگم زندگی ام را بکنم. من هنوز با این سن و سالم باورم نشده است که آن آدمی که در خواب دیدم جبرئیل نبود و آن کلامی که در مغزم پیچید وحی نبود. حاصل خوردن خورش قیمه مفصل و یک پارچ دوغ بود در یک ظهر گرم تابستان و بس. و هیجان آدم به حساب آمدن یک بچه ای که تازه توی خیابان هیزانه نگاهش می کنن و بهش محل می گذارند و پسرهای دم چورک بهش متلک می گویند. و اینها هیچ ربطی به رسالت نداشته اش ندارد.

 

من، اما هنوز در توهم مانده ام. و بلد نیستم خودم را نجات بدهم از این سرگردانی و نفرین ابدی خدایان که به دست و بالم پیچیده است.

 

 

من فقط بلدم که آدم ها و پروانه ها را یه کم گول بزنم. و بعد خودم هم بنشینم و پا به پایشان متاسف گول خوردگی شان بشوم.

 

و بعد دلم برای خودم بیشتر از آنها بسوزد.

 

و بعد باهاشان لج کنم.

 

و بعد در را باز کنم تا پرشان بدهم تا بروند.

 

 

آن وحی قیمه ای در آن ظهر تابستان نه تنها بشریت را نجات نداد، بلکه پدر خود من را در آورد.

 

باعث شد که ریاضی ام بد بشود. باعث شد که حساب و کتاب از دستم در برود. و باعث شد که خسیس و پول جمع کن نباشم.  باعث شد که خیلی دیر بفهمم که بلد نیستم حتی یک آدم معمولی مناسب باشم. بلد نیستم حرف گوش کن باشم.

 

 

و من آنقدر رد راه ماندم که نتوانستم به آنها که سبدشان پر خواب بود سیب بدهم. سیب سرخ خورشید! که همه سیب ها توی راه شل و وا رفته و لک زده شدند. و مجبور شدم که سیب ها را پوست بگیرم و ازشان مربا درست کنم. مربای درست و حسابی هم بلد نبودم درست کنم.

 

شکرک زد.

 

 

من خیال می کردم که سبد های همه پر خواب است. و مال من پر نور. هاه! گند زدم. می دانم.

 

هزار امید بی حاصل دادم به زن های زیبای جذامی. و حالا حتی گوشواره های خودم هم لنگه به لنگه هستند.

 

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق سایه ها را با آب؟

 

هاه!

 

و من به زور دارم هر روز گره می زنم بال های پروانه را که نرود و و بعد با دندان باز می کنم گره را به زور.

 

 

این را نمی نویسم که پروانه بخواند و دلش بسوزد. که من الان باهاش لجم.

 

آنهم به شدت.

 

 

اینها را می نویسم که بعدا وقتی می خواهم پاکنویس کنم یک بار بخوانم و از رویش بنویسم که بلکه باورم بشود که من خیلی معمولی ام. بهتر است خودم را گه نکنم. و بروم مثل زن همسایه بغلی برف ها را پارو کنم از دم پارکینگ. که فردا باکسینگ دی است، صبح می خواهیم زود برسیم به خرید...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٥
comment نظرات ()