نارنج

 

 

 

 

 

عصر که شد رفتیم و نشستیم توی یه قهوه خونه. بعد از ظهر یه روز بهاریه. تنم درد می کنه از رخوت. رخوت بهاری نشسته توی تنم. دست و پام کش می یان. نشستم و دارم فکر می کنم به خواب بعد از ظهرم. امروز بعد از ظهر یه کم بعد از مدت ها خوابیدم. وقتی که رفتم توی تخت، احساس کردم که تخت منو بغل کرده و داره می کشه توی خودش. هی می بره پایین و پایین تر. چشمامو که بستم، خواب منو با خودش برد. یه دستی یکی از دستای منو گرفته بود و و دور خودش مثل آتیش گردون می چرخوند و می کشوند. و من مدام، بی مقاومت، دور تر و دور تر می شدم. و یهو پرت شدم به اون دور دورا. چشمامو که بستم، همه چی جلوی چشمم اول قرمز آتیشی شد. و بعد حس می کردم که سرم مدام داره می افته پایین تر. خیلی وقت بود که خواب وسط روز نداشتم. بچه ها هم با من اومدن و یه چیزای عجایبی هم سفارش دادن. چند تا نی هم دستشون گرفتن. یکیشون دو سر نی رو می گیره و دور انگشتاش می پیچه و او یکی به وسطش تلنگر می زنه و نی بومبی صدا می کنه و می ترکه. مثل صدای ترقه. منو از جا می پرونن. وقتی تو فکرم، از خودم یاد گرفتن و مدام می پرسن که به چی فکر می کنم، به کی نگاه می کنم، به چی اون آدم نگاه می کنم و چه فکری دارم راجع بهش می کنم. دارن خل ترم می کنن. فقط نیمساعت می خوام واسه خودم. بوی بهار توی تنم داره می دوه. و با خودش تهوع هم می یاره. دلشوره هم داره. بی اشتهایی هم داره. غروبای بهاری وقتی که تازه هم از خواب پا شده باشی چه دمی داره هوا. و چه بویی. یه ولگرد اونور شیشه داره راه می ره و ته سیگارا رو جمع می کنه. لاغره. قدش خیلی بلنده. بوره. یه ذره کچله. چند تا لباس رو هم پوشیده. یه کیف رو دوششه. یکی دو تا روزنامه محلی هم تو دستشن. یه زن و مرد عقب افتاده می یان تو و سفارش یخ در بهشت با طعم قهوه می دن. پوست صورتشون سفیده ، لپاشون صورتی گل بهی، لبهاشون قلوه ای و دهنشون نمیه باز.  خانمه سفارششو عوض می کنه و یخ در بهشت شکلاتی می خواد. بی آزار می شینن واسه خودشونو و از تو نی های سبز رنگ یخ خورد شده شکلاتی و قهوه ای رو هورت می کشن. به هم خیلی نگاه می کنن. مثل اینکه همو خیلی دوست دارن. اما با هم خیلی حرف نمی زنن. حرف زدن زیاد که دلیل دوست داشتن زیاد نمی شه. می شه؟ دخترم به عکس خودش تو شیشه نگاه می کنه و از من می پرسه:"به نظرت من باید دماغمو عمل کنم؟" حواسم به جوابی که می دم نیست. حواسم پیش فرت و فرتیه که از ته لیوان اون زن و مرد عقب افتاده می یاد، که بهش می گم:" آره!" و شر رو به پا می کنم. به اعتراض به من نگاه می کنه و می گه:"پس یعنی من دماغم معیوبه؟" می گم:"نه بابا! من حواسم به تو نبود، اصلا. یه چیزی گفتم." به بدبختی غائله رو می خوابونم. تا ماجرای دماغ ختم بشه، اون زن و مرد رفتن.

و این عصر بهاری دوباره به جون من می افته.

اون ولگرد دوباره تو اونور شیشه، همون مسیر رو برگشته و داره بازم دنبال ته سیگار می گرده تو جاسیگاریای میزای بیرون.

دخترم باز داره تو شیشه از زاویه های مختلف دماغشو نگاه می کنه.

چند تا زن و مرد حدودای 65-70 سال اومدن و دارن با هم روزنامه می خونن و از هاکی حرف می زنن و قایق و اینا. منو به این فکر می اندازن که چه خوب می شد منم یه قایق داشتم. بعد راجع به چمن های باغچه شونم حرف می زنن. یادم می یاد که چند روز پیش رفتم تو حیاط و سطل زباله رو هم بردم که بشورمش. یه کتری هم آب جوش بردم. نمی دونم چی شد که اضافه آب جوش رو ریختم روی چمنا. از اون روز هر وقت می رم تو حیاط و اون تیکه رو می بینم که چمناش زرد و خشک شدن، ماتم می بره به خودم و از این کاری که کردم، دلم می گیره. یعنی درست می شه؟

 

رو بیشتر میزا یه تلفن همراه هست.  

 

به خودم که می یام، می بینم انگار با سرنگ به من پیاز لاله و ته سیگار و چمن وخورده شیشه و موج اقیانوس و یخ در بهشت با طعم قهوه و ابر و تلفن همراه و آفتاب تزریق کردن.

 

پرشده ام، انگار توی این عصر بهاری پر سودای پر رمز و راز و منگ و کشدار و پر لبخند و پر اخم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٧
comment نظرات ()