نارنج

 

 

 

 

 

آی یو دی

 

 

 

 

من هزار ساله که یه نقشه فرار توی ذهنم دارم طراحی می کنم.

 

یه فرار بزرگ.

 

 

همه ماجرا از وقتی شروع شد که من ده بر یک رو توی هشت سالگی یاد نمی گرفتم. مامانم و بابام توی خونه توی یه عصر سرد آذر ماه 56 بدبخت شدند از بس که زور زدند. فردای اون روز من نمره ریاضی ام شد 12. نمی خواستم سوار مینی بوس حاج آقای سرویسی بشم. به زور شدم. و نمی خواستم که پیاده بشم دم در خانه. ازش پرسیدم:" حاج آقا! خونه شما کجاست؟ " گفت:" چهار صد دستگاه!" و من پیش خودم فکر کردم که چون400 دارد ، لابد خیلی دور است. ازش پرسیدم که آیا می شود من را ببرد و دم در خانه خودشان پیاده کند تا من پیاده برگردم؟ دروغ بود. نمی خواستم برگردم. پیش خودم فکر می کردم که می روم و به جای خانه می روم جایی دور تر مثلا نهصد دستگاه.

 

همان وقت وقتی که من را دم در خانه پیاده کرد و من کلید را از جیب کیفم در آوردم و رفتم تو، روی یک کاغذ نقشه اولین فرار را کشیدم.

 

یک نقشه ناکام.

 

که همه نقشه های ناکام بعدی من را از آن نقشه اولی دورتر کرد. و من حالا دارم نقشه رفتن به جایی را می کشم که مثلا اسمش هفت میلیون دستگاه باشد. جایی که خیلی دور هست از اینجا.

 

توی این سالهای طولانی هر شب به امید لحظه مناسب برای فرار خوابیده ام. هر شب فکر می کردم که شاید فردا روز رفتن باشد. یک بار که یکی از بچه ها سه ساله بود و یکی دیگر پنج ساله، توی اتاق انتظار مطب دکتر زنان، مجله ای ورق می زدم که مصاحبه ای چاپ کرده بود از منیرو روانی پور. منیرو گفته بود که دوست دارد بچه اش را ببندد به کولش و برود ایران گردی. ( نمی دانم رفت یا نه. یا اینکه این هم از همان حرف هایی بود که روشنفکر ها می زنند تا ما آدم های معمولی خر را بیندازند توی هچل. ) بعد من پیش خودم فکرکردم که من هم باید با بچه هایم فرار کنم. و آنها را ببندم به کولم و در بروم. بعد دیدم که کول کردن کار من نیست. تازه ایران گردی هم کار من نیست. اما می خواستم که بروم. که بلوزم را که همیشه پشت به روست، درست بپوشم. نشستم و نقشه کشیدم برای رفتن.

 

مثل همان نقشه ای که برای فرار کشیدم توی سال 67. می خواستم که اول توی کنکور یک رشته به درد محرومان بخور قبول بشوم. و بعد بروم و توی مناطق محروم خدمت کنم. این نقشه را درست وقتی کشیدم که یک داستان کوتاه در مجله دنیای سخن خواندم که دکتری شهری می رود به یکی از دهات کردستان. به قصد خدمت. دختری به اسم پرشنگ را نجات می دهد. می خواستم فرار کنم به یکی از دهات محروم ایران.

 

 

آنقدر به نقشه های فرارم فکر می کردم که ظرف ها نشسته می ماندند، رو تختی روزها نامرتب باقی می ماند، وقت دکتر زنان و گذاشتن آی یو دی یادم می رفت، و تست های کنکور حل نشده روی هم تلنبار می شدند. خاک می خوردند. و من شب ها توی خواب، پرواز می کردم. همه این سالها با فکر فرار تحمل پذیر می شدند.

 

شدند.

 

فرار در شب قبل از امتحان هندسه سال اول دبیرستان. فرار در شب قبل از امتحان فیزیک کلاس سوم دبیرستان. فرار شب قبل از اولین کنسرت. فرار شب قبل از کنکور. فرار در شب قبل از عروسی. فرار فردای به دنیا آمدن دخترم، از بیمارستان، با یک بچه نوزاد. فرار درست قبل از تحویل سال هفتاد و چهار( برای همین هم هست که در عکس کنار هفت سین آن سال من خیره ام به سمتی که در خانه وقع شده بود، بچه ها توی بغلم)، فرار و گم شدن در رفت و آمد فروگاه ژنو ... و ده ها نقشه فراری که زیر تشک ها و جرز دیوار ها و لای آجر ها پنهان شدند و زیر خاکی اند وپوسیده اند ...

 

از هشت سالگی تا به حال بیشتر وقت ها که دارم با آدم ها حرف می زنم، توی دلم دارم بهشان می گویم:"خبر ندارید که این آخرین بار هست که دارید من را می بینید. حالا هی مزخرف به هم ببافید و فکر کنید که دارید حرفتان را پیش می برید. یک روزی که از خواب بیدار شدید می بینید که من نیستم. نبینید حالا من دارم تمکین می کنم. این برای این است که شما را گول بزنم. و شما شکتان نبرد. "

 

و این استامینفون کدئین دار است. آدم را ملنگ می کند. معتاد می کند. معتاد به خیال فرار.

 

 

فکر می کردم که مهاجرت شاید دارد دری بزرگ را برای فرار باز می کند. در حقیقت دو سه قفل هم اضافه کرد به درهای قلعه. باید سر فرصت نقشه ای بکشم که خیلی دقیق باشد. از آن نقشه ها که طراحی شان چندین سال وقت می برد. نقشه ای که اگر از الان شروع کنم شاید وقتی چهل و دو سالم باشد، کشیدنش تمام شده باشد. من حتی می دانم که کدام چمدان را می خواهم با خودم ببرم. من حتی می دانم که در روز فرار چه لباسی می خواهم بپوشم.

 

 

فرار به طرف هفت میلیون و سیزده دستگاه...

 

 

 

 

 

                                                                  

 

 

+ نارنج ... ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٠
comment نظرات ()