نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرجام

 

جمعه 4/8/1386 - 21:13

 

خیلی زور زدم که با این طوفان که راه افتاد طوفانی نشوم. حالا که گذشت نارنج ، یاد گرفتی که یادت باشد قاعده بازی را نشکنی؟ دیگر خیال نکنی چون دلهایی می چسبند به دلت با جادوی نوشتنت، پس حق داری عقیده ات را بگویی درباره چیزی ، فارغ از درست بودن و نبودنش؟ یاد گرفتی همه ما از چپی و راستی و حزب اللهی و روشنفکر و گردنه گیر و کوچک و بزرگ و چه و چه یک مرض مشترک داریم؟ یاد گرفتی ایرانی یعنی کسی که در یک محدوده جغرافیایی سر درآورده باشد و حتماً تعصب داشته باشد؟ یاد گرفتی احترام به نظرات دیگران برای دیگران خوب است؟ فهمیدی چرا این مملکت برای من و تو مخالفان من و تو با هم جا ندارد؟ قبول کردی زنده باد مخالف من را اگر خودمان می فهمیدیم لازم نبود آخر آرزویمان خاتمی باشد و نصیبمان مهرورزی؟ فهمیدی؟ پس باز هم بنویس. اما اگر نمی فهمی و نمی خواهی بفهمی هم باز بنویس. خیلی از مخالفانت که اینجا نوشتند را می شناسم و دوست دارم و قبولشان هم دارم. شاید خودم هم از منتقدین و مخالفان حرفت باشم که هستم. اما بنویس نارنج ! حتی خلاف میل من. شاید یاد بگیرم که محترمانه نقدت کنم وقتی بی حرمتی نمی کنی. بنویس عزیز دل. لااقل نریز توی خودت لعنتی. قبول؟

 

 

 

 

 زمستان پنجاه و نه/ دبستان پیشرو / کلاس پنجم ب

 

معلم کلاس مریض روانی هست یا من خیال می کنم. بچه های کلاس را چند روز بعد از شروع مدرسه ها به دو گروه تقسیم می کند. زرنگ یا معمولی اما خوش ظاهر و مرتب و بچه های تنبل و بد لباس. هر دسته را یک طرف می نشاند. من تو دسته خیر سرم زرنگ ها هستم. هر چند روز یک بار یکی از بچه های تنبل را می آورد جلوی کلاس و دفتر دیکته یا مشقش را می گیرد بالا و به بقیه نشان می دهد و می گوید که بقیه بیایند از آنطرف دیگر کلاس و ببینند و مسخره اش کنند. لیلی الف / مریم دال/ نیکوی نون/ مژگان ر / یک مشت بادمجان دور قاب چین چاپلوس می پرند جلو و هم صدا می شوند با این زن روانی. به مادرم می گویم. می گوید که نباید با معلم کلاس تخت هیچ شرایطی لج بازی کرد و اعتراض کرد که قدرت دارد و زندگی آدم را می تواند سیاه کند. که کرد. خانم آقامفید روانی از دی ماه 59 تا آخر سال من را بایکوت کرد، طرف تنبل ها نشاند، به بقیه گفت که با من دوست نباشند، توی نمایش مدرسه برای 22 بهمن شرکت نداد و به همه انشاهای من نمره 17 داد. به خاطر اینکه یک بار وسط سیرکی که راه انداخته بود و سیما شین بیچاره را مسخره می کرد، بلند شدم و گفتم که حق ندارد کسی را مسخره کند. و به عنوان معلم باید دلسوز بچه های کلاسش باشد. مثال هم برایش زدم، صمد بهرنگی.

 

 

 

عبرتم نشد.

 

زمستان شصت و سه/ راهنمایی عفاف/ کلاس سوم ب

 

امور تربیتی بیشعور که اسمش بود خانم زیارتی ما را به چهار میخ می کشید. دو پر کتاب نخوانده بود. می خواست ما را ببرد به گردش دستجمعی بهشت زهرا. می گوید که همه با چادر بیایید. بلند می شوم و بحث می کنم که چادر سیاه برای چه؟ من با مانتو و مقنعه می آیم و هیچ ایراد اصولی به من وارد نیست. پرونده زیر بغل. پدر باید بیاید مدرسه. برویم آموزش و پرورش. تعهد بدهیم. بعد هم تمام سال تحصیلی را مثل بخت النصر سر کلاس دینی و انشا و تربیتی بق کنم. و نفس بکشم توی مدرسه یک نفر از بلندگو فامیلی من را از ته حلقش جیغ بزند. این پتیاره کجا قایم می شد که تا من لبخند می زدم از یک سوراخی می دید و فغان راه می انداخت؟

 

 

 

 

 

عبرتم نشد.

 

عید شصت و شش/ دم در خانه عمه جان بزرگ

 

مادرم ذوق می کند که عمه نمی دانست که این ترمه چقدر می ارزد. ازش گرفت. به جای عیدی. گفتم که کار بدی کرده. گفتم که این زرنگی نیست. این نامردی هست. منتظر باشد که کارما بیاید و خدمتش برسد. مامی جان خودش زود تر از کارما دست به کار شد و خدمت من رسید. دعوام کرد. پدرم رو در آورد. از رفتن به همه جاهایی که دوست داشتم محرومم کرد تا دیگر فکرش هم به سرم نزند که هر چیزی به کله خرابم می رسد به زبان بیاورم.

 

 

 

عبرتم نشد.

 

 عبرتم نشد و گند زدم به  هفته قبل از عروسی ام وقتی که به ... گفتم که دوست ندارم به من بگوید سر سفره عقدم گردوی نقره ای شده بگذارم. عبرتم نشد و سر حاملگی بچه دومم شوهرم دو سه ماه بامن حرف نزد غیر از موارد خیلی ضروری چون جواب بی تربیتی ... را که در خانه من را محکم کوبیده بود، داده بودم. عبرتم نشد و توی برگه ارزیابی سوپروایزر قبلی ام نوشتم که باید برود و یکی دو تا کلاس مهارت های مدیریت نوین بگیرد که برایش از نان شب واجب تر هست، جایی که همه خفه خون مرگ گرفته بودند. عبرتم نشد و یکی از همکار های ولدزنای فعلی ام ای میل دادم و گفتم که حواسش باشد که می دانم دارد یکی از همکار های ضعیف بدبخت را که همه اش دارد گند می زند و کارش را بلد نیست هر روز عصر بعد از رفتن همه سکشوالی، ابیوز میکند. و پس فردا صبحش همه دیتابیس ام پاک شد و رفت به هوا. و تا دو ماه شبانه روزم یکی شد تا برش گرداندم.

 

 

 

بعضی ها خنگ اند، فرجام جان.

 

بعضی ها مثل من، خیلی خنگ اند. بعضی چیزها را به راحتی یاد نمی گیرند. طرد می شوند. هل داده می شوند به حاشیه. توی دسته تنبل ها جایشان نیست. توی دسته زرنگ ها هم راهشان نیست. دنبال شر و درد سر می گردند. در کامنت دانی شان را باز می گذارند. (دوستی می آید بهشان می گوید قمر خانم. دوستی عبارت کلیشه ای کیهانی نوشتن را به کار می برد. دوستی می نویسد ابلهانه و کودکانه هست این طرز فکر. کسی می نویسد صادق هدایت پیش تو سوسک هست. دوستی می آید و می نویسد که عصبانی هست از دست من. و خودش را کنترل کرده که عصبانی تر نباشد. همه هم تحصیل کرده. همه هم با کمالات. همه درس های زندگی را از همان کلاس پنجم یاد گرفته اند. توی دسته زرنگ ها بوده اند. آنور کلاس می نشسته اند همیشه.)

 

بعضی ها مثل من، اما، دنبال شر می گردند. قاعده بازی را می شکنند. بعضی ها عقل درست و حسابی ندارند و محافظه کاری توی کتشان نمی رود. به درک که محروم از ارث می شوند.  و چیزی که دستشان را می گیرد این است که دوست نزدیکشان یواشکی می آید و می گوید:" هم شما حق دارید و هم مخالفانتان. البته ازنوع مودبشان. " و از گذاشتن اسمش هم امتناع می کند. نمی خواهد اسمش به آدم خنگی مثل من گره بخورد.

 

بعضی ها مثل من خنگند و عقل ندارند و از یک سوراخ چه بسا که هزار بار هم گزیده بشوند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٧
comment نظرات ()