نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دویست و هشتاد و نه

 

 

 

 

 

 

 

تابستان داغ ماخانواده مهاجر ایرانی در امریکای شمالی بی خیال و لخت و رخوتناک دارد داغ داغ می گذرد.

 

هوا داغ هست.

 

ما ملتهب هستیم.

 

التهاب بلوغ هست و رشد و پوست انداختن و خواهش های تن و خواهش های روح و میل و ترس از دست رفتن وقت و ترس از پیری و ترس از رویش  و نگرانی تغییر حالت دادن و از دست رفتن آنچه با آن بزرگمان کردند و ذوق از دست دادنش و خوشی آزادی و نگرانی از آزادی و ترس از رویش و ترس بیشتر از جوانه زدن.

 

به دست و بال هم می پیچیم چاهار تایی.

 

با هم خوبیم.

 

هم را عاشقانه دوست داریم.

 

از هم بیزار می شویم گاهی و می خواهیم کله هم را بکنیم.

 

من و سین میم با هم توی گرمای دم عصر کل کل می کنیم.

 

چند دقیقه ای با هم دشمن می شویم.

 

بعد بچه ها را دست به سر می کنیم.

 

و توی همان گرمای عصر و خسته و کوفته با هم عشق بازی می کنیم. آخرهایش دو سه باری صدای کل کل بچه ها با هم را می شنویم.

 

بعد تندی پا می شویم.

 

ملافه های چروک دراز و بی قواره را از لای دست و پایمان باز می کنیم.

 

به هم نگاه نکرده می رویم پایین.

 

می بینیم که این دو تا مثل دو تا بچه گربه چرک مرد شده دارند توی این عصر داغ تب آلود به دست و پای هم می پیچند.

 

جدایشان می کنیم.

 

می نشینیم.

 

هنوز قلبمان دارد کرپ کرپ می کند.

 

یکی می گوید:" کامپیوتر را می خواهم برای اینکه با دوست هایم قرار سینما بگذارم."

 

یکی همان لحظه کامپیوتر را می خواهد که برود و رون اسکیپ بازی کند.

 

سین میم به من می گوید:" تحویل بگیر. این است تو و بچه بزرگ کردنت و ارزش های خانوادگی و اصالتی که می خواستی به بچه هایت بدهی؟ سینما؟ آنهم دختر بچه توی این سن با دوستانش؟ تو توی این سن که بودی با دوست هایت تا سر کوچه می رفتی؟"

 

نمی گویم که می رفتم.

 

یواشکی .

 

از این بد ترش را هم می کردم.

 

بی سر و صدا.

 

کسی خبردار نمی شد.

 

می گوید:" این است زندگی ایده آل تو که بلند شدی آمدی اینور دنیا؟ بازی آن لاین؟ پس حساب روابط انسانی و بازی توی کوچه و فوتبال خاکی غروب های تابستان چه می شود؟ توی کوچه های  تنگ."

 

هوا داغ هست.

 

می روم برای خودم لیموناد می ریزم.

 

تی شرتم نم دار هست و بوی بدنم را می دهد.

 

سرم را و صورتم را تا قسمت بالای بینی ام می کنم توی تی شرتم.

 

بوی عرق نیست.

 

بوی تن است.

 

می روم جلو و یک بوس لیمونادی می دهم.

 

پس دختر را می فرستیم با مادر دوستش به سینما.

 

پسر را می فرستیم پای رون اسکیپ.

 

خودمان می نشینیم.

 

و هفت دقیقه بعد با هم مشغول به کل کل می شویم.

 

بحث بر سر قبض تلفن همراه بچه هاست.

 

و تکست مسج هایی که فرستاده شده اند و تعدادشان به دویست و هشتاد و نه می رسد.

 

چه رازی بوده که اینهمه در میان گذاشتنش قر و قمیش تکنولوژیک می خواسته. 

 

هوا داغ است.

 

و ما چاهار مهاجر حیرانی هستیم که جریان زندگی بعد از مهاجرت به امریکای شمالی دارد همینطور ما را می برد و ما در حال غوطه خوردن در ترس و هیجان و عشق و نفرت و نگرانی و بیخیالی و خنده و اشک به هم پنجول می زنیم.

 

و بعد خودمان را به سر و گردن هم می مالیم.

 

و عاشقانه به روش خودمان هم را دوست داریم.

 

 

 

گم شدیم.

 

بعد که پیدا شدیم اسممان را و رسممان را فراموش کرده بودیم.

 

گرفتندمان.

 

دستی به سرو گوشمان کشیدند و به ما هویت جدید دادند.

 

و ما بدمان هم نیامد.

 

 

 

 

 

 

 

 گاهی که داغ می شود هوا، اسم قبلیمان یادمان می آید.

 

اما به روی خودمان نمی آورم.

 

به من الیزابت بیشتر می آید.

 

 

هوا داغ هست.

 

نمی توانم که توی گرما آشپزی کینم.

 

عقم می گیرد.

 

موهایم خیس غرق شده اند.

 

دم اسبی را سفت می کنم.

 

و پیتزا سفارش می دهم. با بال مرغ. 

 

چربی بال مرغ  دلم را آشوب می کند.

 

 رویش کوکا سر می کشم.

 

و پیتزا را می کنم توی حلقم.

 

 

 

گرم شده است.

 

خیلی.

 

توی تراس بوی تابستان و علف داغ و درخت خسته و خاک مرطوب می  آید.

 

انگور فرنگی ها را بی احساس مشت مشت می ریزم توی دهانم.

 

توی طعمشان جادویی وجود ندارد.

 

و من دنبال یک خوشی کوچک اما جادویی می گردم.  

 

همه جا را می گردم.

 

بعد می آیم توی خانه.

 

و نگاه می کنم به نگاه بچه.

 

به نگاه سین میم.

 

گوش می کنم به لهجه کمی مودب و خنده دار فارسی حرف زدن این بچه.

 

سین میم به گوش کردن من نگاه می کند.

 

پوز خند می زند.

 

می گویم که می فروشتن غلط است. می فروختن درست است.

 

 

 

گندی که زدی درست شدنی نیست.

 

اشتباهی که کردی شستنی نیست.

 

فضاحتی را که به بار آوردی نمی شود جمع کرد.

 

بچه هایی که هیچ جایی هستند.

 

 

 

هوا داغ هست.

 

و ما داریم بر سر پول و ریموت کنترل تلویزیون و بلوغ و رشد و هویت گم شده و ملافه ای که می پیچد به پرو پای آدم و دست و پای آدم را می بندد و فراموشی و عشق و تهوع و خشم و عرق و بوسه و حرف زدن و بستن دهن و هجرت و سینما و دزدی آن لاین هویت و دوری و پشیمانی و خوشحالی و به تله افتادن حرف می زنیم.

 

 

 

دختر را می فرستیم به سینما.

 

ملافه ها اطلس آبی می شوند.

 

گرم هست.

 

عرق می کنیم.

 

تا سه دقیقه پیش از هم عصبانی بودیم.

 

پسر را به پشت کامپیوتر می فرستیم..

 

گم کردن هویت امروز غروب شایعه ای بیش نیست.

 

تئوری های رنگ و ووارنگ مربوط به دیاسوپورا به پشیزی نمی ارزند.

 

در این لحظه.

 

بلند می شویم.

 

موهای من از عرق خیس شده اند و بو گرفته اند.

 

دم اسبی شان می کنم.

 

زیرشان از خیسی فرخورده است.

 

پا می شویم.

 

ملافه های کتانی صورتی بد رنگ را از دور دست و پایمان جمع می کنیم.

 

می خواهیم چای احمد دم کنیم.

 

نمی کنیم.

 

به جایش تی بگ را شلپی می اندازیم توی یک لیوان.

 

رنگ که می گیرد با شکلات کیس می خوریمش، ما مهاجران حیران نگران خیس از عرق.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٢
comment نظرات ()