نارنج

 

 

 

 

 

 

اینم یه نامه دیگه به تو که گاهی به شدت جیگر می شی موقع حرف زدن از پای تلفن

 

 

 

بوی بهار چسب داره. به آدم می چسبه. نمی ره بیرون از تنت. می مونه و پدر آدمو در می یاره. به خونه خرابی می کشه. و بیشتر یاد نبودن تو میندازه. در حقیقت نبودن تو مثل سیلی می شه می یاد می خوره به گوش آدم.  بهت گفته بودم که چند روزی می شه که هوا به شدت بهاری شده. شکوفه ها و ماگنولیاهای سفید و صورتی در اومدن. و از دم بعضی خونه ها و پارک ها که رد می شی، نرگسای هلندی زرد درشت و البته بی بو، ولی یه دست، چه خوشگل کردن همه جا رو.  البته فکرشو که می کنم می بینم من خیلی هم از گل و گیاه مرتب و منظم خوشم نمی یاد. یه دست و یه رنگ. من بیشتر چینش نامنظم رو دوست دارم. البته اگه گل و گیاهی از زیر دست من خشک نشده در بره.  تو خودت خوب می دونی که من به چه سرعتی گلدون ملدونا رو خشک می کنم. ای بابا! همین که این دو تا بچه زیر دست من از گشنگی نمیرن، خودش خیلیه. هی! هی! حالا از انور دنیا نگران نشیا؟ وضع تغذیه بچه ها رو به راست. همونطور که خودت مدام بهم یادآوری می کنی قرص های ویتامین هر روزه  و هفته ای دو روز ماهیچه( یه فنجون آب ماهیچه با لیموترش قبل از غذا) و هر روز صبح یه تخم مرغ و یه موز به علاوه یه بانکه شیر به هر کدومشون و عصر به عصر یه بشقاب میوه  پرپر کرده آماده به بلع و با هر وعده غذا یه کاسه ماست (نعنا هم یادم نمی ره بریزم توش و تنبلیم هم نمی یاد.) و آخر هفته ها ماست با سیر برای اینکه بدنشون ضد عفونی بشه و اگه ته گلوشون گفت :" آخ! " یه لیوان آب نمک ولرم( اینم یادم نرفته تا به حال. هاه!) و ...و ... و ... همه شون به راهن. فقط وقتی این دستورا رو می دی فکر اینو نمی کنی که من اینجا با دو تا تین ایجر طرفم که جریان زندگی تو امریکای شمالی اونا رو به شدت متکی به خودشون بار می یاره( منم بی نقشم در استقلال شخصیتشون و به خدا تشویقشونم نمی کنم اصلا.) وما باید سر هر کدوم از اون اقلام بالا کلی با هم کل کل کنیم. و رابطه ای رو که با هزار حیله و کلک رو به راه کردم به لب پرتگاه ببرم. تو فکر می کنی واسه چی دخترمون رو بردم و خودم واسش اولین سری لوازم آرایششو خریدم؟ واسه اینکه صبح به صبح سر یه تخم مرغ نیم بند و عصر به عصر سر یه فنجون آب ماهیچه همه اون رفاقتو بریزم تو جوب آب؟ آهان! داشتم می گفتم که من حوصله نگهداری از گلدون و این چیزا رو ندارم. بهت گفتم چند روز پیش یکی نیم ساعت وقت خودشو منو گرفت که به من یاد بده چه طوری هسته یه آواکادو رو سبز کنم؟ یه جوری توضیح می داد انگار داشت شاتل هوا می کرد. می گم که نمی شه حالا ما روزگار رو سپری کنیم بدون اینکه هسته آواکادو رو سبز کنیم؟  کجا بودم؟ آهان! بهار رسیده به ونکوور. هاه! می خوام بهت یه ذره پز بدم. من و بچه ها توی این تعطیلی بهاره اونا که همزمان شده با حد فاصل آخرین روز کار من تو محل قدیم و شروع کار جدید، مدام می ریم اینور و اونور. به عرضت برسونم که به حرف تو و مامی و هیچکس دیگه گوش ندادم و توی یه فرصت مناسب، جفت این بچه ها رو به قهوه معتاد کردم. حالا هم پای قهوه دارم و هم اینکه می ریم و می شینیم و کلی گپ می زنیم و یادشون می دم که چطوری همه رو دید بزنن. می دونم که آدم مزخرفی هستم. و با همین کارام زندگی تو رو هم تباه کردم. می دونم که باعث شدم که تو به تصویر ایده آلت از زندگی تو این سن و سال نرسی. می دونم که دوست داشتی الان که از پرواز می یای و در و باز می کنی بری ببینی که بچه ها هر کدوم تو اتاقشون نشستن و یکیشون داره علوم حفظ می کنه و اون یکیشونم داره از درس ابوذر غفاری یک بار با کلمه و ترکیب های تازه می نویسه. و روپوش مدرسه هاشونم تو کمد مرتب و منظم آویزونن. و من بایستی الان منتظرت باشم. و یه لیوان چایی بیارم برات با یه ظرف بلوری کوچولو توت خشکه. و تو بشینی کانال سه رو بگیری و نذاری من از روی برنامه آشپزی خانه ما طرز تهیه باسلق گردویی رو تند تند یاد داشت کنم. و فوتبال تماشا کنی. ( هنوزم اون کانال سه لامصب همش برنامه های ورزشی پخش می کنه؟ ) و بعد بری در یخچال رو باز کنی و با یه قاشق چایخوری  از گوشه ظرف الویه ای که من واسه ساندویچ فردای بچه ها درست کردم یه قاشق بخوری.  بعد شامو بکشم. مثلا کتلت تازه با نون لواش و سبزی خوردن وخیار شور. بعدم اینکه مجبور نباشی لباسات رو ببری خشک شویی. و من هم به دقت اطوشون کنم.( یادته هر بار که بلوزاتو می بردی بدی اطو کنن واست، می یومدی و می گفتی که یارو بهت گفته : "خانم مسافرت تشریف دارن ؟" و به من می گفتی: "خانم من دائم السفر هستن."؟) شرمنده ام که مدام فکر نموندن بودم. و اونجا نبودم. البته پشیمون نیستم. چون واسه خودمم دلم اندازه تو می سوزه. و شرمنده ام که تو اون تصویرت من و بچه ها الان نیستیم. چند روز پیشا یادم افتاده بود که اون اوایل که هنوز با هم ازدواج نکرده بودیم، یه روز داشتیم می رفتیم رستوران( رستوران بوفه رو یادته؟ همون که تو الوند/ آرژانتین بود؟) تو از من پرسیدی:"اگه من در حال دیدن برنامه مورد علاقه ات تو تلویزیون باشی و من بخوام یهو بری کانال رو عوض کنم، تو چی کار می کنی." و منم بهت گفتم:"هیچی! هر چی دوست داری ببین." و تو چه ذوقی کردی که عجب زن خوب و صبور و فداکاری می خواد گیرت بیاد. اما یه پرانتز کوچولو اون وسط نادیده گرفته شد. و اونم اینکه من اصلا خیلی اهل تلویزیون تماشا کردن نیستم. و اینکه من اصلا نمی تونم واسه خودم ساکت و آروم بشینم یه جا و به یه صفحه خیره بشم. و تو و من حواسمون به این قسمت کوچولو نبود. یه سوال کوچیک دارم ازت که خیلی هم مربوط به موضوع نیست. تو چرا موقع تماشای فوتبالی که زنده پخش می شه، با خودت حرف می زنی؟ سر مربی تیم غر می زنی؟ من گاهی به شدت نگران می شدم که مبادا تو یه چیزیت شده باشه. بگذریم! هوا به شدت اینجا بهاری شده. بوی بارون و چوب سوخته تو هوا پیچیده. و من بیشتر دلم واسه تو تنگ می شه وقتی این بو رو می شنوم. راستی گفتم:"بو" یادم افتاد که یادم می ره مدام بهت بگم که اون عطر سینما رو که گفتی برم امتحان کنم و اگه خوشم اومد بخری، رفتم امتحان کردم. عجب چیز مزخرفی بود. اون عطر که بوی امشی می داد. خوب شد بهت اطمینان نکردم و نگفتم:"حالا بخر. شما سلیقه ات خوبه." البته بعدا فهمیدم که قصدت چی بود. می خواستی یه عطری بخری که بوی پیف پاف و امشی شرکت نفت بده که هر وقت من پیشتم پشه ها هم نیان بخورنت. شمام که خونت شیرینه. نه آقا جون! من همون عطر خودمودوست دارم. 

 

 

هاه! می بینم که نامه قبلی رو خوندی. دست به ای میلتم که راه افتاده. مرسی که ای میل زدی و برام نوشتی که اون دفتر تلفن سبزه کجاست. بی زحمت بگو پاکتای جاروبرقی کجان. من چند روزه دنبالشونم.  به خاطر همینم مدتی یه که جارو نکردم خونه رو. اونقدر هم اینجا تو شبکه جهانی واست نامه می نویسم و وادارت می کنم که بیای بخونی که تو رو هم آلوده اینترنت  کنم. گاهی حس می کنم چه استعدادی تو آلوده کردن آدما دارم. اگه پنج گرم هروئین به من بدن چه ها که نمی کنم باهاش.

 

 

قربانت

 

با هزاران بوسه با طعم شکلات و بارون و ماتیک!

 

نارنج

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٦
comment نظرات ()