نارنج

 

 

 

 

 

 

چاهار هزارو پونصدو سیو هفت

 

 

 

 

هیوده ساله که داری منو تحمل می کنی.

 

من اگه جای تو بودم تا الان منو کشته بودم.

 

یا گذاشته بودم رفته بودم از دست این زن دیوونه هه.

 

تو موندی.

 

همیشه می مونی.

 

( یعنی خدا کنه که بمونی.)

 

روزای خرداد هیوده سال پیش من هیچوقت از یادم نمی رن.

 

من یه دختر خر بی فکر رویا پرداز خل وضع اما خیلی عاشق بودم.

 

خیلی عاشق بودم.

 

کسی نزدیکم می شد، می سوخت.

 

تو خواب راه می رفتم. انگار.

 

تو نخ سهراب بودمو شهری که پشت دریاهاست.

 

و قایقی که باید ساخت.

 

یکی پیدا نشد دو تا کشیده تو گوشم بزنه بگه:" هی گوساله! جای سفت نشاشیدی  مگه تو؟"

 

آی گاهی از این سهرابو حافظو شمسو ممسو فروغو اینا حرصی می شم. همینا شاخ تو جیبم کرده بودن دیگه.

 

تموم اردیبهشت شصتو نه خیره بودم به دو تا قلمویی که از دست سهراب افتاده بودنو یه خطایی سر راه رو بوم افتاده بودن، تا تعبیر کنمشون و بچسبونم اون خطای آبی و سبز رو به خودمو تو و قایقو اینا...

 

فکر می کردم که همه آدمای دنیا دیوونه هستن و بی شعورن و من فقط عقلم می رسه. و بعد از میلیون ها سال گشتن، تو رو از ته یه دریای دور پیدا کردم.

 

توی همچین روزایی بود که نگاه تو و لبخند تو و مدل موهات و ریشات همه اش جلو روم بودن.

 

مامی و ببیش و خاله و دایی و عمه و عمو همه زده بود به سرشون. از سیاست حرف می زدن، از قیمت زمین و گوشت و ماشین و درس و نون سنگک خمیر حرف می زدن. چرا همه اش راجع به تو حرف نمی زدن؟

 

من همه روزهای طولانی خرداد شصت و نه رو می نشستم و تو رویام تو رو می دیدم که کنار من و آتیش شومینه روی یه مبل قرمز نشستی تو بغل من یا داریم کنار یه دریاچه با هم قدم می زنیم و بارون پودری رو سرمون می ریزه.

 

و من فکر می کردم که من می تونم.

 

و من با بقیه فرق دارم.

 

و من دنیا رو عوض می کنم و خاک بر سر اونایی که همه فکر و ذکرشون تو طلافروشیای میرداماده و لباس عروس فروشی اسکان.

 

مامی می گفت: " آخه پدرسگ الان وقت شوهر کردنه؟ اون پسره رو هم بدبخت می کنی آخرش."

 

من می گفتم که عاشقم.

 

می گفت:" آخه پدرسگ وقت عاشق شدنه الان؟"

 

گفتم اگه زیادی سین جیم کنن خودمو از لبه تراس می اندازم پایین.

 

دیگه سین جیم نکردن.

 

حالا دیگه اون سفره کی پهن شدو کی چیز میزای روشو گذاشتو کی رفت سلمونی (لامصب چرا ماتیک سرخابی زد واسم؟ چرا حواسم نبود بهش بگم؟) کی غذا سفارش دادو کی خوردو کی زدو کی رقصید، اللاه اعلم.

 

 

حالا دورمو که نگاه می کنم می بینم که مبل قرمز هست.

 

آتیش هست.

 

دریاچه هست.

 

یه دختر رشته برشته آتیشپاره هست.

 

یه پسر مهربون هست.

 

وام مسکن هست.

 

قبض برق و تلفن هست.

 

پشت چراغ قرمز موندن هست.

 

پنچر شدن هست.

 

موزیک هست.

 

تو هستی. 

 

 

راه طولانی بود.

 

بیراهه زیادی توش رفتم.

 

تقریبا همه کوچه های بن بست رو امتحان کردم.

 

وایسادی نگاه کردی آروم.

 

مثل همیشه.

 

با کلاس و تر تمیز.

 

گذاشتی من تا می تونم به خودم رنگای سبز و قرمز بمالم.

 

هیچی نگفتی.

 

هیچی نگفتی.

 

نگفتی:"نکن."

 

گرچه که می گفتی هم من گوش نمی دادم. اما تو هم نگفتی.

 

هیچی نگفتی.

 

نه تو هیچکدوم از روزای خرداد شصت و نه و نه تو هیچکدوم از روزای فروردین و اردیبهشت و خرداد و تیر و مرداد و شهریور و مهر و آبان و آذر و دی و بهمن و اسفند هیچ سالی از این سالا هیچی نگفتی.

 

به روش تربیتی نوین معتقد بودی.

 

تو این شیشهزار و دیوستو پنج روز وایسادی هی نیگام کردی.

 

گاهی از کارام خوشت اومد( که فکر هم نمی کنم) و بیشتر وقتام نه.

 

هیچی نگفتی.

 

گذاشتی که واسه خودم فکر کنم که می تونم دنیا رو عوض کنم.

 

با طبیعت مبارزه کنم.

 

با طبیعت خودم.

 

با مال تو.

 

هیچوقت داد نزدی.

 

آقا بودی.

 

نگفتی از من بدت می یاد.

 

نگفتی که زندگیت رو حروم کردم.

 

و اگه هر کی دیگه حالا تو این خونه ( نه! تو اون خونه) پهلوت رو این کاناپه قرمزه ( نه! اون قرمز انتخاب نمی کرد) نشسته بود جز من، حالا تو رو خوشبختت کرده بود. 

 

 

اما هی وایسا بینم! هیچوقتم نگفتی که منو دوست داریو عاشقمیو اینا.

 

نه تو روزای اردیبهشتو خرداد شصت ونه و نه تو هیچ روز و شب دیگه ای.

 

نگی که منو اگه دوست نداشتیو این چیزا هر کاری گفتم نمی کردیا؟

 

خودت می دونی چی دارم می گم.

 

پس حرفای همیشه رو نزن.

 

هی با توام.

 

مگه من با تو حرف نمی زنم؟

 

خوب تو هم یه چیزی بگو.

 

یکی داره با آدم حرف می زنه آدم سکوت می کنه و بعد پا می شه می ره تو آشپزخونه واسه خودش چایی می ریزه؟

 

پس من دارم گلوی خودمو مثل چاهار هزار و پونصد و سیو هفت بار دیگه بیخودی خراش می دم؟

 

دارم می پرسم چرا هیچی نگفتی؟ نه تو عصبانیت نه تو خوشی.

 

چرا به من نگفتی:" ساکت! خفه شو! به به! اه اه! "

 

 

باز افتادم رو اون دنده ها؟

 

اومده بودم خیر سرم ازت ممنون باشم که تا حالا منو با این اخلاقم ول نکردی. موندی.

 

آقایی کردی.

 

اومدی.

 

اومده بودم ازت تشکر کنم که ماکارونی و کباب تابه ای درست کردن و جوجه کباب سیخ کردن رو تو این شیش ماه اخیر یاد گرفتی.

 

اومده بودم بگم که راه طولانی رو اومدیم.

 

خسته ام.

 

و ما هنوز نرسیدیم.

 

انگار الان فردای روز عروسیمونه. هنوز باهات تو یه سری چیزا رو در واسی دارم. هنوز جلوت دست تو دماغم نکردم.

 

عجب زمان حجمی داشت تو این سالا.

 

اومده بودم که بگم نوک موهامو دو اینچ واسه امشب کوتاه کردم. تو که این چیزا رو نمی بینی. باید بهت گفت.

 

 

 

نگی تبریک سالگرد ازدواج گفتنم هم مثل آدمیزاد نیستا؟

 

خودم می دونم.

 

 

 

 

 

 

 

یادته دو روز مونده به عروسیمون رفتم موهامو کوتاه کوتاه کردم؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٥
comment نظرات ()