نارنج

 

 

 

 

 

 

 

در خانه آب و گل...

 

 

 

 

 

 

 

 

گیلاس  اومده.  

 

خریدیم.

 

بازار پر شده از لباس های نخی.

 

خریدیم.

 

بساط لیموناد اومده.

 

خریدیم.

 

فالوده شیرازی هم گرفتیم. برای لحظه هایی که گرما خون و مغز آدم رو به جوش می یاره. برای لحظه مبادا.

 

گل های تابستونی در اومدن.

 

خریدیم.

 

کاشتیم.

 

بنفش هستند و قرمز تند.

 

 

 

ریشه های بهاره رو در آوردیم.

 

دیگه به درد نمی خوردن.

 

 

 

همه شعرایی که بلد بودم از یادم رفتن.

 

یه کلمه هایی هستن.

 

به زبون نمی یان.

 

تصویرشون گره خوردن به هم تو ذهنم.

 

 

ازیرا ناله مستان، میان صخره و خارا ... اثر ... کزین دام خامشان ... من بیخود و تو بیخود ...  با کهکشان آمیختی ... چون نماز شام... منم و خیال یاری ... عجبا نماز مستان، تو بگو درست هست آن؟ ... تو همه در خون منی ... سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم ... شکر چه سود کند؟ ... نه هر کلکی شکر دارد ... ای بستگان تن به تماشای جان روید ...

 

 

 

 

پاییز شده بود.

 

پریدیم رفتیم ژاکت خریدیم.

 

روزی بیست و هفت ثانیه هم از دیدن رنگ های فوق العاده برگای درختا ذوق کرده بودیم.

 

حواسمون بود که هوای پاییز دزده.

 

ویتامین ث اضافه هم می خوردیم.

 

مریض هم کم شدیم.

 

 

زمستون شده بود.

 

پالتو خریدیم.

 

یکی دو تا شالگردن رنگی.

 

چکمه.

 

همیشه بال مرغ برای سوپ داشتیم توی فریزر.

 

جو هم تو کابینت داشتیم.

 

و جعفری خشک شده.

 

آخرای زمستون که شد، شالگردنای رنگی مثل روده سگ شده بودن.

 

پالتو ها از قواره افتاده بودن.

 

رو دوشمون سنگینی می کردن.

 

 

 

بهار که اومد کفشای جلو باز اومدن.

 

خریدیدم.

 

انگار که روزای اول بهار دولت پاینده باشن.

 

پسته های کله قوچی اونقدر موندن تو ظرف که چند روز پیش خونه رو پروانه برداشته بود.

 

ذوق شوری پسته ها مال چند روز بود.

 

پسته های خندان بعد از یه  مدت نمی خندیدن.

 

یا می خندیدن و ما نمی دیدیم.

 

انگار که وظیفه پسته خنده باشه.

 

پسته ها رو خالی کردیم تو سطل آشغال.

 

ظرفشو دستمال کشیدیم گذاشتیم برای اواخر اسفند سال دیگه.

 

هوس شکلات رفت.

 

به جاش بوی خیار تو عصرای بهار از توی کشوی میز همه جا رو می گرفت.

 

و صدای خرت خرت خوردنش.

 

 

 

تلفن رو بر می دارم.

 

دستم می ره به شماره گیر.

 

نمی دونم به کی می خوام زنگ بزنم.

 

فکر می کنم.

 

همه شماره های دنیا از صفحه ذهنم پاک شدن.

 

گوشی رو می ذارم.

 

می رم دستشویی.

 

نمی دونم چرا اومدم دستشویی.

 

تو آیینه خودمو نگاه می کنم.

 

می یام بیرون.

 

 

چشمم می افته به تلفن.

 

 

 

دفتر تلفن رو از ته کیفم پیدا می کنم.

 

بر می گردم دستشویی.

 

 

 

 

 

 

 

این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٢
comment نظرات ()