نارنج

 

 

 

 

 

 

سکینه دومونمو ببین     شلیته و تونبونمو ببین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می گم شماها واسه چی اینهمه پز می دین؟

 

خسته نمی شین؟

 

خودتون از خودتون خنده تون نمی گیره؟

 

 

 

بابا دیگه هر دور از جون شما عمله ممله ای می تونه ماشین قسطی بخره. زده به سرتون که پزشو می دین؟

 

 

 

هر زن بدبخت بیچاره فلک زده ای اگه از نون شبش بزنه واسه بچه اش  بهترین غذا رو فراهم می کنه. اینم چسی اومدن داره؟ 

 

 

 

مادرامونم اگه شده با کلفتی و شستن رخت مردم تو حوض برامون یه هلک و پلکی از جهیزیه و سیسمونی و این چیزا جور کردن. یکی بیشتر رخت شسته تو حوض، یکی کمتر. رخت و لباس یه بچه دنیا نیومده و چار تا دیگ و دیگبر پز دادن داره؟

 

بله! آدم ذوق داره و عشق به اون بچه نازنین. ولی این نمایش دادن داره؟

 

من شرمنده روی اون مادری هستم که از استیصال و بدبختی و دیوانگی و حماقت و نداری بچه اش رو می ذاره سر راه یا خفه می کنه یا کورتاژ می کنه. اونوقت می یام و آگهی می دم که من قد یه خون یه آدم خرج دنیا نیومده اش کردم؟ اون بدبخت بیچاره ها نمی خونن. ولی ما که خودمون که آدمیم.

 

هستیم؟ هنوز؟

 

میزان آدمیت ما ها هم بستگی به مارک تلفن همراهمون و ماشینمون و محله خونه مون و مارک لباس بچه مون و ویتامینشو و کفشش نداره. پز دادن دیگه خیلی گدایی شده.

 

من مادر هم اگه بیام و بیشتر چسی بچه ام رو بدم، راست یا دروغ، معنیش این نیست که بچه ام رو بیشتر از اونی دوست دارم که دستش به دهنش نمی رسه و خون دل می خوره که حد اقل رو به دهن بچه اش برسونه.

 

فستیوال خیابونی تو شهرایی که هر کدوم تو یه ینگه دنیا توش زندگی می کنیم، به افتخار ما تو تاریخ ثبت شدن؟ ما خیلیامون حتی یه کلوم حرف ساده نمی تونیم به زبون خودشون باهاشون بزنیم.  

 

تا وقتی اینور دنیا هستیم، که تو این رستوران مستورانا ظرف می شوریم یا تو فروشگاها تی می کشیم و زمین می شوریم و حالا به هر طریقی هست نون خودمونو در می یاریم.

 

سوار هواپیما که می شیم بعد از اینکه یه کاسه رنگ مو مالیدیم به سرمونو و خودمونو بورو مور اینا کردیم، یه مشت سوغاتی و آشغال ماشغال از این فروشگاه های یه دلاری و آت لت استورا می خریم و بعدشم فکر می کینم که کسی شدیم واسه خودمون؟

 

از اونورم که می یایم اینجا همه مون دختر یا پسر سردار فاخر حکمت هستیم؟

 

یه قالی تبریز صورتی و کرم رو همچین می ذاریم تو چمدونمون انگار بهارستان رو به سفارش جد بزرگوار ما بافته بودن.

 

مدام تو این فروشگاهای جنسای پس مونده فروشگاهای دیگه ولو هستیم، بعد می یایم تو وبلاگامون می نویسیم که مارک لباس من و بچه ام و شوهرم فلان هست و بهمان؟

 

شما ها خیال می کنین با دسته کورا طرفین؟

 

اینجا اگه کسی بخواد که ما ایرونیا همه مون می خوایم و بد هم نیست اصلا، با پونزده دلار هم می تونه یه بلوز هشتاد نود دلاری رو بخره.

 

 

 

 نه جونم.

 

با یه نگاه تو صورت و مدل لب و دهن و دندونا و دستا  می شه فهمید چه کاره ایم و کی هستیم و از کجا اومدیم.  

 

همه هم مثل همیم .

 

پدر پدر پدر بزرگامونم بالاخره یکی زود تر یکی دیرتر از یه دهکوره ای بقچه شونو زدن زیر بغلشونو راه افتادن اومدن شهر.

 

اصلا چرا راه دور بریم؟ برین یه نیگا به عکسای بچگی تون بندازین. ببینین چه لباسای گری گوری تنتونه.

 

موهاتونو ببینین تو اون عکسا.

 

واسه خاطر اینکه یه قرون دوزار پول سلمونی ندن واستون یا بردنتون از این سلمونیای چایی دارچین موهاتونو زدن یا کاسه گذاشتن رو سرتونو نشوندنتون وسط یه چادر نماز کهنه که روش سبزی پاک می کردنو دورشو چیدن.

 

بعد می یایم وبلاگ می زنیم توشو چسی یای یه قرونی می یایم واسه مارک لباس و اسباب بازی بچه هامون؟ 

 

اگه دروغه که خوب بریم خودمونو نشون بدیم به یه روانشناسی چیزی.

 

اگه هم  راسته که ننگ به ما ها که تو دنیایی که بچه های همون محله و کوی برزنی که ازش اومدیم،  از کمبود دارو می نالن و پدر مادراشون پول ندارن آمپول شیمی درمانی واسشون بگیرن ، بزرگترین مشکلمون اینه که فلان مارک اسباب بازی واسه بچه مون گیر نمی یاد.  یا اگه کمک می کنیم، می گیم نذره و صدقه. 

 

سودا می کنیم؟ اونم با خدا؟

 

بهش می گیم اگه بچه ام سلامت باشه پول می دم به بچه های دیگه که غذا بخوره؟

 

معامله نیست این؟

 

اعلامشم می کنیم؟

 

اونم تو ورلد واید وب؟

 

 

 

تا قبل از اینکه تقی به توقی بخوره و انقلاب بشه و همه چی جا به جا بشه، یا خیلی قبل تر از اونا عشقمون این بود که پشت وانت یا فوقش ژیان بابامون بشینین و بریم زیارتی چیزی. نه؟ بریم ببینیم چند تا عکس پشت وانت داریم. با همه بچه های فامیل.

 

بعدش اینطوری شد که لابد یه سال گاوا زیاد شدن، تاپاله بیشتر پس دادن و باباهه هی وانت وانت تاپاله می یاورد از همون اطراف تهرون و می فروخت. و وضعش یه کم بهتر شد. یه بار که یه کامیون تاپاله آورد، با پولش رفت کلی مبایل و پراید اسم نویسی کرد. دوماد بزرگه هم که نوچه پسر فلانی تو عسلویه بود دست داداش کوچیکه رو گرفت و یه جا بند کرد. بالاخره مام وضعمون خوب شد.  این کانادای گوساله هم که خونواده ای صد هزار دلار می گیره و اقامت می ده به سرمایه دارای تاپاله فروش. ما پاسمونم خارجی شد خیر سرمون.

 

حالا چسی می یایم که ما تو فلان قهوه خونه تو فلان جای دنیا فلان آدم معروفو دیدیم و باهاش یه لاس روشنفکری هم زدیم؟

 

خودتون بلند بلند نمی خونین این چیزایی رو که می نویسین تو وبلاگاتون؟

 

بعد این بلاهایی که به سر این جامعه می یاد حقش نیست؟

 

 

 

 

 

 

 

می گم تو این عکسه که زیرش نوشتن 1339 چرا گوشه چارقد مامانم یه چیزی قنبل شده؟ مثل اینکه همون سالیه که از شهرستون می یومدن حاشیه تهرون. طرفای گود بوئین زهرا.

 

ما که به همه گفتیم مامی جانمون نوه ببرالدوله دیلمی یه. از منوچهری هم یه عقد نامه از یه جوهوده خریدیم. که با طلا و زعفرون نوشتنش.  زدیم به دیوار یعنی که عقد نامه مادر بزرگمونه. اما خدا رحمتش کنه که سر زای پونزدهمی طرفای کهکیلویه و بویراحمد سر کوچ تو صحرا پشت قاطر جون داد.

 

 

 

 

همونجام چالش کردن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٤:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٦
comment نظرات ()