نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سمیرای عزیزم!

 

 

این نامه را از زندان برایت می نویسم.

 

می دانستم که مدتی هست که تعجب کرده ای که خبری از من نیست.

 

و لابد وسط هایش هم فکر کرده ای که این زنک همیشه یک دفعه ناپدید می شود.

 

این بار هم لابد یک جاهایی گم و گور شده است و بعد پیدایش می شود.

 

 

لابد اگر بیرون بودم می شد کارت تبریک عیدی بخرم و بفرستم برایت و تویش برایت بنویسم که ایشالا این عید سعید باستانی بر تو و خانواده ات مبارک باشد.

 

و جلوی دهانم را بگیرم که زر زیادی هم تویش نزنم.

 

یادم نرفته که یک بار اشاره ای کردی حدود هشت سال پیش، که شوهرت نوشته های من را دوست دارد و نامه های مرا که به تو می نویسم، می خواند.

 

و این یعنی:"نارنج جان یک کمی جلوی دهانت را بگیر."

 

که گرفتم.

 

نمی خواستم  که بعد از خواندن نامه های من به هم گیر بدهید.

 

 

 

و بعد هم که این عادت من برای خفه خون گرفتن و به اغما فرورفتن بود که همین شد که می بینی.

 

 

ماه ها از پی هم می گذرند و من از تنها کسی که در این دنیا برایم باقی مانده تا دو کلمه حرف با هم بزنیم، خودم را محروم کرده ام.

 

یعنی لال مونی گرفته ام.

 

 

نه!

 

 

این همان لال مونی مزمن است که حاد شده است.

 

 

 

 

سمیرای عزیزم!

 

این نامه را از زندان برایت می نویسم.

 

اگر بدانی با چه بدبختی این کاغذ مچاله شده را با هزار عز و جز با کمک زندانبان بیرون فرستادم.

 

آدرست را حفظ نبودم.

 

اما آدرس این خراب شده و پسوردش را دادم به این لامصب که هم از توبره می خورد و هم از آخور.

 

گفتم که پابلیشش کند.

 

 

تو رو خدا بخوان این نامه را.

 

هزار بی ناموسی کردم تا شد که این نامه را از زندان به بیرون بفرستم.

 

 

 

 

انفرادی هست.

 

بیشتر وقت ها.

 

 

گاهی یک بخت برگشته ای را می آوردند.

 

از دست من حوصله اش سر می رود.

 

به در و دیوار می کوبد و هزار بی ناموسی دیگر که از دست من خلاص بشود.

 

که می شود.

 

و من باز تنها می شوم.

 

برای خودم چند تا بازی تک نفره احتراع کرده ام.

 

بازی " کی از رو می روم" ، بازی هر کی زو تر برایم نامه نوشت یا به دیدنم آمد من را بیشتر از همه دوست دارد" و ...و ...و ...

 

 

 

 

 

پنجره ندارد اینجا.

 

ولی من از آن بیرون، از آنور دیوار صدای یک جوبی چیزی می شنوم.

 

صدای شرشرش به من می گوید صدای جویبار است.

 

فکرش را هم نمی کنم که ممکن است که لوله فاضلاب زندان را به بیرون ول کرده باشند.

 

من حتی صدای ماهی ها را که در روزهای آفتابی بالا و پایین می پرند می شنوم.

 

و سعی می کنم که به بوی گندش هم فکر نکنم.

 

 

سمیرای عزیزم!

 

من به تو و روز اولی که هم را دیدیم و روز آخری که هم را دیدیم خیلی فکر می کنم.

 

دیشب خوابت را دیدم.

 

امروز صبح بیدار شدم.

 

برایت این نامه را نوشتم و همه کمپوت ها و شکلات مینو ها و آن سوتین آبی و شیرینی های پاپینونی و پسوردم را به این پدرسگ دادم تا بیاید و این نامه را برای تو بیاورد.

 

 

 

 

بخوانش.

 

خواهش می کنم.

 

 

 

 

ما اینجا هفته ای دو سه روز هوا خوری داریم.

 

با دمپایی های اوتافوکوی قهوه ای کهنه و لباس های چیت بی ریخت می رویم هوا خوری.

 

وقتی که بوی گند که بیشتر از همیشه به دماغم می زند.

 

 

 

 

 

 

 

این هست دلیل اینکه مدتی است که با هم حرف نزده ایم.

 

از زندان نمی گذارند که تلفن راه دور بزنیم.

 

 

 

 

 

زندان بان چشمش دنبال آن گل سر نگینی من هست.

 

به گمانم این پدر سگ پتیاره برای اینکه بگذارد تلفن راه دور بزنم گل سر را می خواهد.

 

 

 

 

 

 

 

همین روزها به تو زنگ می زنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٦
comment نظرات ()