نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سالی که گذشت سالی بود پر از بالا و پایین شدن.

 

 

خدا به من گیر داده بود.

 

انگولکم می کرد.

 

مثل یک زندان بان بیرون از سلول من ایستاده بود.

 

از لای میله ها یک ساندویچ خوشمزه یا یک بستنی قیفی وانیلی یا یک شیرینی خامه ای گنده را می آورد جلو.

 

دستم را که دراز می کردم که بهش برسد، دستش را می کشید عقب.

 

 

و من حیران می ماندم که باز چیزی که آنهمه می خواستمش از دستانم لیز خورد و رفت.

 

 

این ها را نمی گویم آقای خدا که از دست من لجت بگیرد.

 

و بد تر کنی و این بار یک پرس چلوکباب را تا دم دهان من بیاوری و بعد بکشی کنار ها؟

 

این ها را می گویم که بدانی حواسم هست که داری چه کار می کنی از آن بالا.

 

همه را ول کرده ای و ادبشان نمی کنی و می گذاری هر کاری خواستند بکنند و بعد هم یک بسته مداد رنگی چهل و هشت رنگه لیرا برایشان جایزه می گیری.

 

آن وری ها را هم نگاه کن.

 

 

از حق نگذریم که سالی که گذشت برای من و بچه ها سلامتی داشت.

 

ما سالم بودیم.

 

هاه! خدا این یکی را از دستش در رفت.

 

وگرنه  برایش کاری نداشت که با فشار دادن یک دکمه مقداری ویروس و میکروب وبا و آبله و جذام و طاعون بفرستد دم در پلاک 2910.

 

خدا را شکر که خدا یادش رفت ما را در این زمینه.

 

 

سالی که گذشت، زود گذشت.

 

سریع رد شد.

 

و رفت.

 

و ما را در یک تونل جا گذاشت و رفت.

 

و ما مجبور شدیم که پیاده شویم از این قطار خراب و نصفی از راه را پیاده بیاییم.

 

از حق نگذریم که خدا یادش رفت ما را بگیرد و محکم هل بدهد و ما دقی با سربخوریم به زمین توی تونل تاریک.

 

و خونریزی مغزی بکنیم.

 

خدا را شکر که خدا باز هم ما را فراموش کرد.

 

و ما نیافتادیم.

 

و رسیدیم به خانه.

 

دوش گرفتیم.

 

و گرد و خاک تونل را شستیم. از تنمان.

 

 

در سالی که گذشت من گرفتم تمرگیدم توی خانه و سر جای خودم.

 

افتاده حال و آرام و سر به گریبان شدم.

 

و خانم شدم.

 

و از هارت و پورتم کم شد.

 

و یک بار برای همیشه یاد گرفتم که چه دوست داشته باشم یا نداشته باشم، همین هست که هست.

 

این را هم خدا وقتی به من یاد داد که یکی دو بار مجبور شد دگمه ریموت کنترل من را پشت سر هم فشار بدهد.

 

همان دگمه ای که رویش نوشته exit.

 

امیدوارم که خدا مجبور نشود که من را به یک refreshing course   در ارتباط با نکات آموزشی در زمینه انواع روش های تمرگیدن و قبول واقعیات بفرستد.

 

 

 

در سالی که گذشت پدر و مادرم را ندیدم.

 

خواهر عزیز تر از جانم را ندیدم.

 

 

می خواستم به مادرم بگویم:"  گند زدی با این بچه تربیت کردنت.  و آنوقت ادعایت هم دنیا را برداشته."

 

که نشد.

 

ندیدمش.

 

 

الان هم با دلی آرام و آسوده به استقبال سال نو می روم.

 

 

و امیدوارم که دگمه exit   و   mute و  previous  دستگاه ریموت کنترل من که دست خدا افتاده از کار بیفتد و خدا من را با یک نفر دیگر اشتباه بگیرد و پایش را از روی دم من بردارد.

 

 

آقای خدا! این ها را نگفتم که با من لج کنی ها؟

 

این ها را گفتم که توی رودربایستی بمانی و یک فکری به حال سالی که در پیش هست بکنی.

 

 

 

امسال که گذشت.

 

هیچ.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٤:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
comment نظرات ()