نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه گلدون سبز اوپالین بود.

 

گل های ریز سفید به کم برجسته داشت.

 

دیدمش.

 

بهش دست کشیدم.

 

احساس فوق العاده ای بود حس کردن برجستگی های سفید زیر انگشتام.

 

نخریدمش.

 

لبه کنگره ای داشت.

 

توی یه عتیقه فروشی توی لندن.

 

قیمتی نداشت.

 

 

تردید کردم.

 

یک لحظه.

 

 

 

یه تابلوی قدیمی بود.

 

پیداش کرده بودم.

 

لابه لای صندلی ها و میز های خاک خورده.

 

کنج یه مغازه گوشه یه کوچه تنگ پیچ پیچی.

 

کشیدمش بیرون.

 

بهش فوت کردم.

 

یه شقایق سرخ معلوم شد.

 

از زیر خاک در اومد.

 

یه مغازه کوچیک توی توسکانی.

 

قابی که چوبی بود و بی نهایت کهنه.

 

پشتش یه نخ تابیده شده داشت.

 

برای میخ روی دیوار.

 

نخ پوسیده.

 

به شقایق نگاه کردم.

 

صاحب مغازه نگاهش مهربون بود.

 

یکی دیگه هم از چوب موبای اونور تر در آورد.

 

فوتش کرد و داد دستم.

 

نگاهش به نگاهم گره خورد.

 

و بر گشتم به تابلوی دوم.

 

دوطرف جاده ای پر بود از شقایق.

 

و من داشتم توی جاده می رفتم.

 

قاب عکس ترک داشت.

 

 

برام روی کاغذ نوشت 1930.

 

 

نخریدمشون.

 

اومدم بیرون.

 

 

 

یه چراغ برنجی.

 

خیلی قدیمی.

 

گردن غازی.

 

و حبابی یه شکل گل لاله.

 

سفید.

 

نور سفیدی که می ریخت روی میز تحریر قدیمی با چوب آلبالویی رنگ.

 

و سیم پوسیده و درب و داغونی که از پشت چراغ می رفت و می رسید به دیوار.

 

یه غروب خسته مرطوب توی یه مغازه عتیقه فروشی تو پاریس.

 

نور جادویی که دنیایی رو روشن می کرد.

 

گرم بود.

 

و آروم بود.

 

و چشممو نمی زد.

 

همه اش به خاطر لاله سفید بود.

 

 

نخریدمش.

 

زدم بیرون.

 

گرم از نور لاله سفید.

 

اشباع.

 

و غافل از روزای سرد.

 

 

 

 

 

 

تو همه خیابونای دنیا راه می رم.

 

به هر مغازه ای سرک می کشم.

 

خاک رو کنار می زنم.

 

چوبای پوسیده رو.

 

در به در دنبال سبزی متین گلدونی که اوپالین باشه.

 

با گلای ریز سفید و برجسته.

 

که لبه اش کنگره ای باشه.

 

 

نیست.

 

همون یه دونه بود.

 

 

به همه جاده های دنیا سرکی.

 

کنار هیچ راهی اونهمه شقایق نیست.

 

به درک که قابش ترک داشت.

 

و من مبهوتم که چطور از تک شقایق اون قاب نخ پوسیده گذشتم.

 

 

چطور دلم اومد؟

 

 

تو همه غروبایی که از توی خیابونای رنگارنگو پر نورو نئونو هیاهوی دنیا رد می شم، چشمم دنبال نور گرم چراغ برنجی جنگ اول جهانی گردن غازی می گرده.

 

چرا فکر کردم که از گرما پرم؟

 

چطور فکر کردم که نمی خوامش؟

 

چرا فکر کردم که لازمش ندارم؟

 

نور سفیدی که از لاله سفید سر به پایین نجیب بی صدای ساکتی می ریخت به بیرون و همه خستگی های دنیا رو از آدم می گرفت.

 

و همه انگشتای یخ زده دنیا رو گرم می کرد.

 

 

وارد هر مغازه ای که می شم اول نگاه به دستای فروشنده می کنم تا ببینم آماده هست که روی گوشه روزنامه زرد کهنه بنویسه 1930 یا نه.

 

نیست.

 

کسی نیست که برای من از لا به لای خاک ها و صندلی های کهنه و رو هم چیده شده یه دریایی از شقایق بیرون بکشه.

 

یه جفت گلدون اوپالین رو توی خیابون Main حراج کرده اند.

 

بی نهایت گرون.

 

گلودونای اوپالین صورتی .

 

 

 

 

 

 

 

قطار گاهی ترمز محکمی می کنه.

 

آدم پرت می شه رو بغل دستیش.

 

می یاد خونه.

 

لباساشو در می یاره.

 

توی یه قابلمه تفلون سبز سس اسپاگتی درست می کنه.

 

و توی یه قابلمه بزرگتر یه دسته اسپاگتی می ریزه.

 

می ذاره سر میز.

 

 

با بشقابای سرامیک سبز و سفید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
comment نظرات ()