نارنج

 

 

 

 

 

 

 

هوا آفتابی هست و من می روم که پیش پیر ناهار بخورم.

 

ساعت دوازده و هفت دقیقه هست که می رسم به کافه اش.

 

 

بعد از نه روز.

 

 

از دور دیده بودم که یک علامت جدید دم در مغازه نصب شده است. نفهمیدم که چه معنی دارد.

 

 

کافه همیشگی نیست.

 

عوض شده.

 

اسمش .

 

 

 

و رسمش.

 

 

 

 

یک سیاه پوست بلند هیکل دار کچل آنجاست.

 

هیچ چیزش مثل پیر من نیست.

 

و زده و کافه را به هم ریخته.

 

رد پایی هم از پیر نمانده.

 

 

منوی آویزان روی دیوار را عوض کرده.

 

در و دیوار را تمیز کرده.

 

 

و رنگ کرده.

 

 

به دیوار ها رنگ سبز زده.

 

 

 

صندلی های لق لقو را برداشته.

 

جایشان صندلی های نوی پایه بلندی گذاشته که داد می زنند:" ما صندلی های ناراحت گهی هستیم. لطفا روی ما ننشینید."

 

 

مغازه بوی رنگ می دهد.

 

برداشته همه جا را رنگ سبز یشمی مالیده.

 

 

 

همه قاب عکس ها را هم از روی دیوارها برداشته.

 

قاب های دیگری گذاشته.

 

توی یکیشان عکسی از شیری هست که دارد نعره می کشد و توی یک قاب عکس دیگر یک زرافه هست.

 

 

این کونتا کینته از کنیا آمده؟

 

 

آمده و جای پیر مرا گرفته است؟

 

آمده و نسل کرپ های داغ و شکلات آب شده و خامه اضافه را بر انداخته است؟

 

آمده و کوکا کولا می فروشد؟

 

آمده و توی یک فلاسک بزرگ قهوه ریخته است و می فروشد به جای قهوه دم کرده خوش بو؟

 

قهوه از صبح مانده کهنه دم را لیوانی یک دلار می فروشد؟ ریختنش با خودتان؟

 

آمده و نسل قهوه های لیوانی سه دلار پیر و دستبوسی هنگام سرو قهوه پیر را گرفته؟

 

 

آمدن کونتا کینته به درک.

 

آمدن صندوق نوی بی صدای دیجیتالی به درک.

 

برداشتن کرپ سوزت داغ از توی منو به درک.

 

رنگ زدن دیوار های کثیف زخمی به درک.

 

دور ریختن نمکدان های چرب به درک.

 

 

من از پیر دلخورم.

 

 

 

 

 

چرا نه روز پیش به من نگفت که دارد می رود؟

 

آخرین بار من بودم و دو تا دوست و همکار دیگر.

 

توی چشم ما نگاه کرد.

 

خم شد.

 

با دستمالی تا شده روی ساعت دست چپش.

 

ولی نگفت.

 

که دارد می رود.

 

که مغازه را فروخته به کونتا کینته.

 

 

من از پیر دلخورم.

 

 

و نگران روزهایی هستم که مثل یک سگ پاچه گیر می شوم و قرار بود که پیر با یک پیسسسسسس اضافه خامه همه نگرانی ها و دلخوری ها و پاچه گیری ها و خستگی های من را بگیرد.

 

 

 

پیر هم مثل بیشتر آدم های زندگی از آب در آمد.

 

 

 

خیلی ها همینند.

 

 

 

می دانند که دارند می روند.

 

جیکشان در نمی آید.

 

 

 

انگار که می روند تا یک گوشه قایم بشوند و از دور به بهت و بیچارگی و شوک زدگی آدم از شنیدن خبر رفتن و نبودنشان زل بزنند.

 

 

می ایستند دست در جیب و به خیره شدن آدم به افق خیره می شوند.

 

 

می دانند که دارند می روند.

 

به آدم نمی گویند که دارند می روند.

 

 

ودر یک آن آنهمه دوست داشتن آدم را تبدیل می کنند به بهتی که بلافاصله تبدیل می شود به انرژی برای جیغ زدن.

 

 

 

از کافه کونتا کینته و از دم دست شیر خشمگین روی دیوار در می روم.

 

 

می آیم و می روم به ساندوچ فروشی دم در اداره.

 

توی صف می ایستم.

 

ساندویچ استیک می خرم.

 

و از مخلفات تویش فقط فلفل بی نهایت تند را می گیرم.

 

زن هندی ساندوچ درست کن هی چلوی چشم من فلفل ها را می گذارد لای ساندویچ و من باز التماس می کنم که بیشتر بگذارد.

 

 

 

 

 

 

لب و لثه و دندان و زبان و حلق و معده و مری و نای و گلوی من می سوزد بعد از به زور پایین فرستادن اولین لقمه.

 

 

 

 

 

 

دست فلفلی ام را به چشمم مالیده شده. انگار.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٤
comment نظرات ()