نارنج

 

 

 

 

 

 

 

تشکر نامه ای برای همسر عزیزتر از جانم...

 

 

 

عزیز ترینم!

 

من الان مشغول با دقت ریختن غوره لا به لای خورش بادمجان هستم. و دارم قطعات گوجه فرنگی خشک شده در آفتاب را به عنوان لایه آخر روی خورش می چینم. و ظرف ادویه را هم گذاشته ام کنار دستم که به عنوان فوت نهایی روی همه خورش بریزم.

 

و دارم به این فکر می کنم که چقدر به تو مدیونم.

 

من از تو متشکرم که من را تا به حال به دیوانه خانه نبرده ای. دست بسته.

 

من نمی دانم که چطور از تو تشکر کنم که اینقدر ماهی. که زنگ نزده ای به دیوانه خانه تا بیایند من را ببرند.
به خصوص آن بار که متن "باز باید بریم ثبت احوال" را خواندی و حالت بد شده بود.
زنگ زده بودی به اداره.
و یک پیغام با های
 پریاریتی
گذاشته بودی که در اسرع وقت با تو تماس بگیرم.
و من بی فوت وقت زنگ زدم.
ترسیده بودم.
و تو گفتی که نه تنها نگران من هستی بلکه اصلا دیگر از من می ترسی. که تنت از خل بازی های من دیگر مورمور می شود بیشتر وقت ها. این قسمت از فکرم مربوط می شود به وقت چیدن غوره ها لا به لای تکه های مرغ پخته شده.
چون این حرف هایی را که من می نویسم می خوانی و احساس می کنی که درون من افکاری جریان دارند که بروزشان نمی دهم.
که خطرناک هستند.
و تو وقتی که می بینی من دارم مایه کتلت را چنگ می زنم یا بالای دیگ در حال قلقل برنج ایستاده ام یا دارم جارو برقی می زنم یا دارم توالت و حمام را می شورم یا دوش می گیرم دارم دنبال سوژه می گردم تا یک مسخره بازی و یا یک معرکه گیری جدید توی وبلاگم به راه بیندازم.
که می ترسی که جیک بزنی و فردا از توی شبکه جهانی سر در بیاورد. این قسمت از فکرم مربوط می شود به وقت چیدن گوجه فرنگی های خشک شده. 

 


عزیز دلم!
مرسی که من را تحمل می کنی. من حتی می دانم که تو آدرس این وبلاگ را به آن دوستت که روانپزشک هست داده ای تا این متن ها را بخواند و از رویش برایم نسخه ای بنویسد.
و تو آن قرص ها را در چای هر روز صبح من حل کنی و به خوردم بدهی.
بگذریم که من وقتی کتاب آن روانپزشکی که هم بازی فوتبال دوران بچه گی ات بوده را خواندم فکر کردم که چه آدم مستبد و خل و ازگل و سنتی و زورگویی هست. و انگار هنوز پسر بچه تازه صورت سبز شده مذهبی متعصبی هست که چهار خواهر توی خانه دارد. و توی اواخر دهه چهل و در خیابان ایران تهران زندگی میکند توی خانه ای با کاشی های خاکستری کف حیاط و توالت و حمام و انباری گوشه حیاط و اتاق هایی با رنگ سبز طالبی و نور مهتابی. 
و تمام مدت احساس کردم که دارم داستان های "بر سر دوراهی" مجله زن روز زمان شاه را می خوانم. همان هایی که بالایشان نوشته شده بود:"تنظیم از منوچهر مطیعی".

 

حالا فهمیدی که من چرا از دست تو چایی نمی گیرم ؟ من حتی برایت چای مخصوص هم درست می کنم.

 


من تو را دوست دارم.
و دلم نمی خواهد که حتی یک خار به پای تو برود.

 

ولی نمی دانم که تو چرا مدام می خواهی همه اش بدانی که وقتی دارم زعفران را در یک هاون کوچک طلایی می کوبم دارم به چه چیزی فکر میکنم. یا اینکه وقتی دارم لباس های شسته و خشک شده را عصر های یکشنبه توی کمد ها می گذارم به چه چیز فکر می کنم و چرا گاهی با خودم حرف می زنم.

 


دقیقه های جارو برقی ام را بگذار مال خودم باشند.

 


من هم قول می دهم که تو هر چه می گویی را ضبط نکنم و بعدا یک جوری و یک جایی استفاده نکنم.

 

ای همسر عزیز تر از جانم که یکی از خوش تیپ ترین و خوش قیافه ترین مردهایی هستی که من در تمام عمرم دیده ام!
( تو می دانی که اگر واقعا اینطور نبود من از همین تریبون اعلام می کردم و تو مجبور می شدی که دست آخر زنگ بزنی به یک آمبولانس که بیایند و من را کشان کشان به امین آباد ونکوور ببرند و سر راه هم به خاطر جیغ و داد زیادی به من از آن آمپول های "پرواز بر فراز آشیانه فاخته" ای بزنند که شل شوم تا راحت تر ببرند.)

 

می دانم که از اینکه من زیاد اهل تلفن حرف زدن نیستم از دست من دلخوری.
و دوست داری که من وقت هایی که در خانه هستم با دوستانم و خواهرم و مادرم و آدم های مختلف پای تلفن حرف بزنم.
ولی من پای تلفن خیلی حرفم نمی آید.
و مدام از بی حرفی آب دهنم را قورت می دهم.
و دهنم خشک می شود.
مثل وقت هایی از بچگی که مامانم می ایستاد کنار استودیوی رقص و رقصیدن من را تماشا می کرد. من را زیر نظر می گرفت.
و من نفسم بند می آمد.
و احساس می کردم که دست های بلند تر از حد معمول دارم و به جای دو دست و دو پا هفت دست و پنج پا دارم.
و اینها به هم گره می خوردند.
و من بغض می کردم از دست پاچگی.
و می زدم زیر گریه.
و بقیه بچه ها هم دانه دانه بعد از من می زدند زیر گریه.
و آخر هم عذرم را از باله سیامک خواستند.

 

تلفن حرف زدن هم من را دست پاچه می کند.
تو و مامی تنها کسانی هستید که من در حضورشان انگار دست و پای اضافه برای گره خوردن به هم پیدا می کنم.
برای همین هم جلوی تو تلفنی نمی توانم حرف بزنم.
و جلوی مامانم نمی توانم برقصم و آهنگ "پرستو جون" مهد کودکم را بخوانم.

 

همسر عزیزم!
مرسی که من را تحمل می کنی.
من به تو مدیونم.
و مرسی که فکر می کنی که باید یک جوری با سرنگ هر چه توی تن من هست بکشی بیرون تا خیالت راحت بشود.
این به آدم امید می دهد که شوهرش نسبت بهش بی تفاوت نیست و برای دوام این زندگی تمام تلاشش را می کند.

 



 

 

 

ولی خیلی تلاش نکن.
تو حتی تا وقت مردن من هم نخواهی فهیمد که من وقت ریختن آلبالو های شکرین داغ لا به لای سفیدی برنج نیم پخته به چه چیز هایی فکر میکنم.

 


همسرت
نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٥:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٧
comment نظرات ()