نارنج

 

 

 

 

 

 

 

خوب عرضم به حضور آنهایی که مدام در شهر به آدم پیشنهادات می دهند که سخت نگیر و ول کن و فکرش را هم نکن، که حق با شماست. ولش کرده ام. و دو دستی چسبیده ام به یک راه و روش بشکن و بالا بینداز. اتفاقا چقدر هم راحت ترم. ممنون از همگی.

 

 

 

 

بهترین و درخشان ترین و روحانی ترین اوقات سال میلادی هست.

 

من هم که یک جهان سومی ندید بدید که هشت سال از بهترین سال های عمرم ماهی گلی شب عید را زیر موشک خریدم و پدرم یواشکی عرق را از مادام کلارا که با دختر های مسن لاغر و قدبلند سفید و جدی اش توی خانه اش در طبقه پنجم واحد شرقی آن آپارتمان نوبخت زندگی می کرد و مدام فحش ارمنی می داد، می خرید. حالا در خارج زندگی می کنم. چاهار راه به چاهار راه بار هست و به جای مادام کلارا لیکور استور.

 

هر جا هم که می روم توی خارج در این فصل از سال همه جا برق می زند. همه یک حالت روحانی به خودشان گرفته اند. پیچ رادیو را که می چرخانم توی تاریک روشن صبح ها توی ماشین سرود های کریسمس را می خوانند که سانتا کلاز به شهر آمده است. دلم غش می رود. و مدام بچه ها را می برم تا از کاروان سانتا دیدن کنند و امسال تا به حال با پنج سانتای مختلف عکس گرفته ایم. می خواهم چند تا از روی همه شان چاپ کنم و برای همه فامیل بفرستم. ( به یاد همه دی ماه هایی که ارامنه کلاس و مدرسه مان چند روزی به مدرسه نمی آمدند و ما از دم اسباب بازی فروشیهای شلوغ خیابان شاه عباس که رد می شدیم تا می توانستیم حرص و حسرت می خوردیم.)

 

هر روز هم بعد از کار و تمام آخر هفته ها می رویم مال و با دست پر می آییم. برای همه آنهایی که می شناسیم و نمی شناسیم خرید می کنیم. با ذوق و شوق. بعد با کاغذ کادو های طلایی و روبان های قرمز و سبز با حاشیه طلایی می بندیمشان. وقتی از ذوق می آییم خانه و بعضی از خرید هایمان را نگاه می کنم، فکر می کنم که گور بابای آنی که چیز به این خوشگلی را برایش خریده ام. برای خودم نگهش می دارم. ( این از رسوبات سی و یک سال جهان سومی بودن است.)

 

فصل شکلات های خوشمزه و نان های زنجفیلی هست که من گرچه از طعم زنجفیل خوشم نمی آید و به نظرم می آید که نان زنجفیلی مزه بدی دارد هفته پیش یک بسته از آن خوشگل هایش را که شکل آدمک هسنتند از فروشگاه خریدم.

 

فصل مهمانی های کریسمس هست که از طرف احزاب و گروه های مختلف و ادارات برگزار می شوند. و من آنقدر آدم فعال و خواستنیی هستم که به یازده دوازده تای آنها دعوت شده ام. سه تا از طرف سه گروه خیریه، دو تا از طرف اداره، یکی از طرف تیم فوتبال پسرم، یکی از طرف اداره پلیس ونکوور، یکی از طرف ادره پلیس یک جای دیگر، یکی با یچه های دانشگاه، و دو تای دیگر.

 

دان تاون در این فصل از سال همه اش دارد می درخشد. چراغانی فروشگاه هایش دلم را چراغانی می کند، و کاج های چراغانی شده اش من را به یاد دیدن فیلم تنها در خانه در سال هفتاد و دوی شمسی در آن آپارتمان چیذرمان در حال شیر دادن به پسرم می اندازند. خوب شد که خودم را رساندم. وگرنه تا کی می خواستم بدون کریسمس زندگی کنم.

 

لیوان های شامپاین شب سال نوی امسال را از یک فروشگاه خوب تر از پارسال خریدم. یک مارک معروف و با تراش های ظریف تر روی بدنه. دخترم من را می کشت اگر امسال هم همان لیوان های پارسالی را استفاده می کردم.

 

من الان دیگر در خارج زندگی می کنم. جایی که سس های مایونز خوشمزه دارد، نان تست های خیلی بهتر از آنهایی که ایران داشتیم، کت چرم های خوب و شیک ( نه از آن چرم میش های بوگندو)، سوپ های قوطیی خوشمزه با جعبه و طرح روی جلد زیبا و خارجی و نان خامه ای های خوشگل و متحدالشکل.

 

توی کریسمس پارتی ها غذا های خوشمزه می خوریم. رقص هست. از محصولات مادام کلارایی که توی خارج درست شده اند هم مدام می نوشیم. و می گوییم:"چیرز". و من اصلا یاد عبارت "به سلامتی" نمی افتم که خیلی کلاسش در حد فردین خدا بیامرز و ملک مطیعی هست. من هم که با کلاس.

 

 

به توصیه دوستان گوش کرده ام و دارم از این بهترین و درخشان ترین و روحانی ترین اوقات سال میلادی استفاده می کنم.

 

و در دلم مدام به خودم می گویم:" بزن بر طبل بی عاری."

 

که زده ام.

 

دق.

 

محکم.

 

 

 

فقط نمی دانم چه شد دیشب آخر شب که داشتم می رفتم بخوابم، باز شیطان گولم زد و خر شدم و به اخبار گوش دادم و دیدم که پلیس وست ونکوور اعلام کرده که بیست و هفتم ماه اکتبر میلادی، نامه ای از یک زن ایرانی مهاجر دریافت کرده اند که کاملا هم خودش را معرفی نکرده و آدرسش را از خودش باقی نگذاشته است. ولی نوشته که مدام و به شدت مورد خشونت جنسی( سکشوال اسالت) واقع می شوند. این یک خشونت خانگی هست. و یک نفر دارد مدام به چند تا زن یا یک زن و چند بچه تجاوز جنسی می کند و کتکشان هم می زند. و اینکه این افراد می ترسند که اقدامی بکنند چون به شدت تهدید شده اند. پلیس اعلام کرد که از آن زمان تا به جال ردی از این زن به دست نیامده. و بیم آن می رود که وی بعد از نوشتن این نامه در خانه ای یا زیرزمینی حبس شده باشد یا بلایی بد تر به سرش آمده باشد. و مدام دارند اعلام می کنن که اگر از این فرد اطلاعی دارید به ما خبر بدهید.

 

یعنی وقتی که من دارم توی راه به سرود مقدس و روحانی جینگل بل گوش می دهم و یا مادام کلارای خارجی می نوشم و یا شکلات لیکوردار برای معاون رئیسم می خرم، و یا مربای توت فرنگی خارجی روی نان تست خارجی ام می مالم، یک زنی مثل من و بچه هایی مثل بچه های من که لابد از شهر من آمده اند به این شهر با رویاهای من و بچه های من، دارند کتک می خورند و مردانگی یک مرد آنها را می درد و می شکافد و جلو می رود؟

 

 

 

 

عجب غلطی کردم به اخبار گوش دادم.

 

اه!

 

 

 

 

 

 

روحانی ترین و درخشان ترین و پر اکلیل ترین وپر سانتاترین و چراغانی ترین و گرمترین و خواستنی ترین اوقات سال میلادی من از دیشب ساعت یازده و هفت دقیقه تا به حال به گه کشیده شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٦
comment نظرات ()