نارنج

 

          

 

 

 

       نامه به کسی که نامه هاشو نمی خونه یا دوست نداره کسی بدونه که نامه هاشو می خونه!

 


خوب آخه چیکار کنم؟ تلفن که نمی شه بزنم هر وقت می خوام. خواهرت گوشی رو بهت نمی دن. می گن که از پرواز اومدیو خوابیو گفتی که کسی زنگ زد بیدارت نکنن. دیگه نمی گن که منم کسی هستم یا نه. باید صبر کنم که پاشیو یه چایی برات بیارنو یه کم تلویزیون ببینیو رو به راه بشی و خودت زنگ بزنی. اونجوری دیگه نمی شه که هر وقت خودم می خوام باهات حرف بزنم. من حس می کردم همیشه که خونواده ات از اینکه من آرامشت رو به هم می زنم  دلشون می لرزه. از اینکه من با خودم برات هیاهو می یارم و شلوغ کاری راه میندازم و سکوت و آرامشت رو از دست می دی از من گله دارن. به روی خودم نمی یاوردم. اما حواسم بود که دلشون همیشه شور تو رو می زد. واخ که شماها چه خونواده آرومی بودین. تو این همه سال من ندیدم جلوی من یکیشون جیکش در بیاد و یه کلوم حرف بزنه. می دونم که آرامشت رو ازت گرفتم. از بس حرف زدم. و از این شاخه به اون شاخه پریدمو قال و قیل راه انداختم. ( پشیمون نیستما؟) ( یادته یه بار گفتی بهم که خوش به حال اونایی که زنشون لاله؟) نامه هم که نمی شه بهت بدم. اولا تا بیاد و به دستت برسه بیات می شه. ثانیا پستچی در هم بزنه و نامه رو بده تو که دم در نمی ری. نامه رو می ده دست خواهرت. هی باید نگران باشم که نامه نمونه رو یخچال و بیات تر هم بشه. ثالثا از کجا که تو حوصله و وقت خوندنشو داشته باشی. اهل ای میل و این چیزام که نیستی. من نمی دونم این چه پدرکشتگی یه که تو با این اینترنت مادر مرده داری. من که جای تو بودم اینترنت رو دوست داشتم. چون از وقتی که اینترنت پاش تو خونه ما باز شد من ننشستم موقع فوتبال تماشا کردن تو بهت زل بزنم. و تو عذاب وجدان بگیری. امشب تولد پسرمونه. اولین تولدشه که تو نیستی. هدیه ای رو که واسش آورده بودی بهش دادم. کلی خوشش اومد. منم واسش یه استریو خریدم که بذاره تو اتاقش. هدیه هاشو زود تر گرفت. منم بهش دادم. می دونی که بی طاقتی من و اون مثل همه. لابد حالا داری فکر میکنی بی طاقتی و بی مهابایی من مثل بچه ها می مونه. و اینکه فکر می کنی که جای دو تا بچه سه تا بچه داری. به نظر تو عجیب نیست؟ منم همیشه فکر می کنم که سه تا بچه دارم. و اون سومیه هم تویی. هاه! چه با نمک ما هر دومون فکر می کنیم که اون یکیمون بچه است. و رشد کافی نکرده. و باید بهش فرصت رشد بدیم! هی لئو! باورت می شه که این بچه اون قدر بزرگ شده باشه که از من سی دی و استریو و اینا بخواد؟ خدا کنه وقت خریدن ریش تراش و از اون کفا که به صورتشون می مالن تو خودت باشی. وگرنه من چه طوری یادش بدم؟ من که ریش نزدم تا به حال. به علاوه من می ترسم که از من خجالت بکشه. فقط خدا کنه که تا اون موقع یا ما برگشته باشیم یا خودت. مگه می شه دیگه یه روز دیگم این دوری رو تحمل کرد؟ چه برسه به اینکه تا موقع ریش در آوردن این پسر تو اینجا نباشی. می گم حالا اگرم نبودی مرخصی بگیر یه توک پا بیا و یادش بده و برگرد. چیزی از مرخصیت مونده اصلا؟ امسال من نه سبزه گرفتم و نه می خوام هفت سین بذارم. دخترمون راست می گه. پریروزا به من گفت : " بابا که نمی یاد. بیا هیچ کاری نکنیم. هفت سین بذاریم دلتنگیامون بیشتر می شن. " خوب راست می گه بچه. بعد از پونزده سال این اولین ساله که دم عید تو نیستی. حالا درسته که من کمتر پیش اومد که خودم سبزه درست کنم. اما اون از تنبلیم بود. همیشه یا بابام واسم درست می کرد یا می رفتیم از مغازه ایرانی می خریدیم. ( هاه! یادته یه سال اونقدر دیر دفتیم دنبال سبزه که گیرمون نیومد؟ ) ولی همیشه خرت و پرتای عید رو داشتیم. راستی! یادته یه سال دم سال تحویل بهت پرواز داده بودن؟ ماشین اومده بود دم در دنبالت؟ پسرمون دو سالش بود. تب هم داشت. پشت سرت گریه می کرد؟ یادته دیگه از اون سال خودتو به آب و آتیش زدی ( و البته بقیه رو)  که موقع تحویل سال خونه باشی؟ باورم نمی شد که یه سال عید برسه و ما از هم دور باشیم. خوب پیشامده دیگه. پیش می یاد. هی! دم سال نو به من زنگ نزنیا؟ منو که می شناسی صداتو که تو اون لحظه بشنوم گریه ام در می یاد. تو رو هم از اونور دنیا ناراحت می کنم. اینو گفتم که بدونی وقتی زنگ زدیو من گوشی رو بر نداشتم نگران نشی. من اون موقع بیدارم و دارم یا شوی نوروزی تلویزیون ایران رو می بینم. یا نقاره چیای حرم امام رضا رو از شبکه جهانی جام جم. طاقت تلفن حرف زدن رو ندارم.  راستی واست گفتم که دیروز ماشینو تمیز کردم؟ نمی دونی چقدر توش لیوان کاغذیو پوست آدامسو شکلاتو چوب بستنی بود. حالا فکر نکنی من آدم ترتمیزی شدما؟ هنوز ته دلم کور سویی هست واسه اینکه تو سورپریزمون کنی و یهو بی خبر پیدات شه. ترسم از غافلگیریو آبروریزی پیش توست. البته اگه تا حالا چیزی از اون آبرو مونده باشه. اما دیگه توشو جارو برقی نزدم. تنبلیم اومد. اون خانم کره ای بغلیه پریروز فستیوال ماشین شوری راه انداخته بود. ۲-۳ ساعت وقت گذاشت و ماشینشو کرد مثل عروس.  لامصب عجب حوصله ای داره. انگار که بابا جدشم  اون بالای یوسف آباد ماشین شور بوده. می دونم که حالا تو دلت می گی : " شما یاد بگیر! مامی جانتون به شما فرمودن شما ملکه ای و هم منو بیچاره کردن و هم خود شما رو. "  اونقدر هم که مودب و آروم همیشه به پرو پای من پیچیدی و به آرومی و با کلاسی سر من غر زدی که من اولش هیچوقت به فکرمم نرسیده که داری بهم غر می زنی و متلک می گی. بعدش که می بینم یه چیزی رو دوشم سنگینه می فهمم که سنگینی حرفای تر و تمیز توست. واسه همینه که همه کشته مرده تن دیگه. هاه! یادته هر وقت بهت می گم تو ظاهرت غلط اندازه چقدر لجت می گیره؟ راستی! امروز صبح که باهات حرف می زدم یادم رفت بهت بگم که کارت بانکمو گم کرده بودم. یعنی یادم نرفت. ترسیدم سرم غر بزنی. چقدرم که من جون عمه ام ترسو ام! ساعت ناهار رفتم و یه جدیدشو گرفتم. قدیمیه رو هم کنسل کردم. خیالم راحت شد. حالا من هر چی هم که پر حرفی کنم و آسمون ریسمون ببافم باز یادم نمی ره که شب عیده و تو برنامه ات جور نشد که بیای. به نظرت بهتر نیست که شب عید بچه ها رو ببرم بیرون که تو خونه نباشن و نبودن تو کمتر اذیتشون کنه؟ به خدا از تنبلی غذا پختن نیستا؟ باشه یه ذره اونم هست. ولی بیشترش اینه. من اینا رو دارم واسه کی می نویسم؟ تو مگه اصلا می خونی اینا رو؟ حالا حتما شب عید خواهرت واست یه غذای خوشمزه می پزن. کاش منم بودم واسه منم می پختن. می گم یه جوری جور کن که شب عید تو آسمون باشی. از اون بالام یه دستی واسه ما سه تا تکون بده. ما می بینیمت. آخه چشممون به آسمونه.

 

 هی! من چند روزه دارم دنبال اون دفتر تلفن سبزه می گردم. تو نمی دونی کجاست؟

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٦
comment نظرات ()