نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


یکی از دوستان این چند خط رو توی قسمت کامنت ها نوشته بودن:

مسافر کرمان !   چهارشنبه 17/8/1385 - 23:36
 
... چندی پیش و برای انجام کاری به کرمان رفته بودم . چقدر جایت خالی بود در این شهری که روزهایش را با آفتابی گرم و تنبل به انتها می برد و شب هایش را با انبوه ستاره های درخشان آغاز می کند ... شهری در میانه ی کوه های مغرور و بلند و کویرهای خاموش و بی انتها ... این سفر ٬ نکته ی بسیار جالبی برایم داشت . چیزی که اصلا فکرش را هم نمی کردم : بحث و گفت و گو با دوستان خونگرم و مهمان نواز کرمانی در باره ی نارنج و نوشته هایش ! ... برایم مثل یک شوک گیج کننده بود! ... اینجا ٬ در این گوشه ی دور افتاده ی ایران ٬در حاشیه ی کویر ٬ در کرمان ٬ خوانندگان وبلاگ نارنج ؟! ... و آن که گفت : نوشته های نارنج مثل فروغ می ماند ! ... و کاش بودی و می دیدی آن که این را گفت چه درک روشن و عمیق و حیرت انگیزی از همه چیز داشت و آن که این را گفت چقدر شبیه خودت بود ! ... آبی . آبی آبی . یک آبی عمیق و بی انتها ... و نمی دانم چرا در آن لحظه و بی اختیار ذهنم رفته بود و زل زده بود به رد کفش های زنی بر سفیدی برف های ونکوور ...
 
ذهنم رفته بود و مبهوت بوی بهار و نارنج در همه ی آن کوچه های خلوت و بی نشان رو به دریا شده بود ... ذهنم رفته بود به کافه های خیال و حرف و قهوه و تنباکو در همه بندرهای آفتابی و شلوغ دنیا ... ذهنم رفته بود و با پای برهنه ٬ زیر باران هایی یک ریز و بی انتها ٬ کنار همه ی اقیانوس های بزرگ دنیا قدم می زد ... و شاید فکر می کرد به زنی که دست هایش با روشن ترین حسی از عاطفه ٬ آن گوشه ی دنیا چراغی را روشن کرده است . زنی که پر فروغ ترین نارنج دنیاست ...

مسافر کرمان عزیز!

این بار که تشریف بردید به کرمان سلام مخصوص برسونین به دوستان.

یه سوال هم ازشون بپرسید که من لنگ مونده ام.

به شدت.

زیره رو چه طور بریزم لای پلو؟ فوت که می کنم خوشو دمشو خاکش می رن تو چشمم. نمی دونم چطوری بشورمشون.

باید زیره رو شست؟


سلام برسونید و بگید که من شرمنده محبت همه اونایی هستم که تو این سه ساله قدم به قدمشون رو همه جای دنیا با نگاه دنبال کرده ام.
و هر وقت اومده اند جز محبت به من نکرده اند.
کسایی که ندیدیم همو. ولی هزار ساله که آشناییم.
به سکوت هم که اومدن رد نفس های گرمشون اینجا مونده. و من که رسیدم خودشون نبودن  اما بوی عطرشون مونده.


و اون هایی هم که مدام می یان و منو تشویق می کنن که بماند.


من اگه با این گوشت تلخی و گوشه گیری هزار سال هم عمر می کردم نمی تونستم که دوستایی به این خوبی پیدا کنم که با این وبلاگ پیدا کردم.

اتفاق سخت مهاجرت با حضور معطر این دوستان آسون به نظر اومد.
بودن این دوستان مثل ریختن ادویه و هل و پوست پرتقال و زعفرون و زرشک و خلال پسته و بادوم لای جوجه پلو بوده.
مثل قلمبه خامه و مجسمه شکلاتی روی کیک که همه سرش دعواشون می شه.
خوشمزه بوده.
خوشی ها رو تکمیل کرده.
و اگه نبود این همه بودن و عطر و مزه و رنگ و بو این سال ها می گذشتن.
ولی مثل یه کیک اسفنجی ساده خوردن می موند.
یا یه کته ساده با چند تا فیله بخار پز شده مرغ.

بی ته دیگ ترد و چرب و چیلی خوشمزه زعفرونی. 


و روزهای سخت گذشتن و رد شدن.
و من حالا که پنج سال از اومدنم به این جای تازه می گذره و از امروز وارد شیش سالگی می شم می دونم که باید از همه دوستان اینجا تشکر کنم.
که می ذارن آدم حرف بزنه. تا این پل که منو با زبان فارسی و مردمی که به این زبان حرف می زنن وصل می کنه نسوزه توی پشت سر.
که اگه می سوخت و بسوزه این پل من و ریشه هام با هم می سوزیم.
و دود می شیم.


که می ذارن آدم حرف بزنه تا حالش خوب بشه.
تا همه چی اون تو رو هم انبار نشه.
که نشد.
فقط به خاطر شما ها بود. 
هر کجا که بودین.
من با شماها راحت تر بودم تا حتی با مامی.
از بس که می ذارین آدم خودش باشه.


و جز موارد نادری از غلط زیادی کردن خودش پشیمون نشه.

به کرمون که رفتین بگین من دوست کرمونی نداشتم. یعنی نمی دونستم که دارم. حالا می بینم که دارم. بهشون بگین تا حالا چند نفر به من گفتن که نگاهم و چشمام شکل کرمونیاست و من غشی خندیدم.


از خوشی.


و همین سوال زیره رو از اونام پرسیدم. لابد واسه اینکه خودمو لوس کنم واسشون. مثل الان.
اونام یه چیزایی گفتن که چون خیلی تخصصی بوده من نفهیمدم چی کار کنم وقت درست کردن زیره پلو.


به کرمون که رفتین بپرسین که زیره پاک کرده با زیره پاک نکرده خیلی فرق داره؟

 

+ نارنج ... ; ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٢
comment نظرات ()