نارنج

 

 

 

 

فوروارد چپ 

 

 


این روزها خیلی خیلی دل نازک شده ام.
از همه چیز تقی گریه ام می گیرد.
برای همین رفتم و یک خط چشم و ریمل ضد آب خریدم.

چشمم که به بچه ها می افتد می پرم و بوسشان می کنم.
هر وقت که باشد.
چند روز پیش ها البرز یک گل جانانه زد و من بلوزش را از کنار زمین کشیدم و گرفتم محکم بوسش کردم. کاری ندارم که همین باعث شد تا عصری با من حرف نزند. ولی در عوض سه تا گل دیگر هم در همان نیمه دوم زد.
آن یکی را هم دم در مدرسه وقتی که از ماشین پیاده شد و رفت و دور شد صدا زدم برگشت به هوای اینکه چیزی جا گذاشته. پیاده شدم و بوسش کردم. به من گفت کریپی کریزی وومن.

و رفت.


می گویند این اتفاق ها معمولا وقتی می افتند که یک چیزی مثل مردن یا دوری یاسفر به آدم الهام می شود.
من یادم نیست چیزی به من الهام شده باشد.

فقط انگار بعد از هفده سال تازه باورم شده و به سختی و با جان کندن فراوان که عشق من هستند این دو تا بچه.

که اصلا مال من هم نیستند.
و من کریزی کریپی وومنی بیش نیستم.

جمعه سر امتحان آخر وقتی که باید همه شش دانگ حواسم را جمع می کردم که تمرکز داشته باشم به این داشتم فکر می کردم که قصد دارم توبه کنم از عجله و سر هم بندی به وقت آشپزی و بیایم خانه و برایشان هفت جور غذا توی این دو روز آخر هفته درست کنم.
امتحان را که از صد ۹۱ گرفتم که خودش گند بزرگی است و از هفت جور غذا چاهار جورش را درست کردم. که خود پیشرفت بزرگی است.
خودشان هم تعجب کردند.
یکیشان از من پرسید که آیا نتیجه آزمایش هایم را گرفته ام و آیا فقط یک هفته وقت دارم که دارم تند تند اینهمه آشپزی می کنم.
خانم بودن اصلا آسان نیست.
پدر من توی این دو روز در آمد. ولی به هر حال یک کاریش کردم.

راه که می رفتم فکر می کردم که توی این خانه فقط من هستم که دارم زندگی می کنم.

و این دو تا بچه تکه هایی از تن من هستند که جدا شده اند.

و هر کدام دارند آن کارهایی را می کنند که من می خواستم بکنم.

و چون وقت به اندازه کافی ندارم اینها دارند برای من انجامشان می دهند.

نگاهشان نگاه من هست وقتی که در آینه به خودم نگاه می کنم.

 
احساسشان به سردی و گرمی و خنده و گریه و فیلم و موسیقی و پوست تخمه و ته چین و باران و رنگ سرخابی و سفر و کیف چرمی و خواندن و سبد حصیری و آهنگ اصلی فیلم پدر خوانده و میکل ژان و آدم کشی و بوی بنزین مثل مال من می ماند.


حتی بالششان هم بوی بالش من را می دهد.

به نظرم ولی کمی ترسناک است.


چون وای به روزی که قدم های من را بردارند.
پوستشان کنده است.
نه اینکه من پوستشان را بکنم ها؟
خودش کنده می شود.

قلفتی.

 


من پوست سر این روزگار را می کنم اگر که بخواهد دستش را طرف این بچه های من دراز کند. با من طرف است.
قلم پایش را می شکنم.

 


این روزها زود به زود گریه ام می گیرد.
حتی وسط خنده هم گریه ام می گیرد.

 


به نظر من مخلوط بوی باران و  بوی غروب و بوی سیر سرخ شده که از رستوران ها با نور نئون به بیرون می ریزد عصاره خوشی های دنیاست.
من حتی در لحظه گذر از این معجون خوشی هم عصر امروز گریه ام گرفت.
های های.

 

وقتی می بینم که نشسته است و دارد دنبال دانشگاه هایی می گردد که رشته کوفت و زهر مار را ارائه می کنند  می خواهم سر به تن درس و دانشگاه و مدرسه و پیشرفت و علم و دانش و استقلال و اینها نباشد.

زود بود.
خیلی.
این بلا نباید به این زودی سر من می آمد.
این انصاف نیست.

من هنوز فرصت نکرده ام از سبزی فیروزه ای آن روروئک سال هفتاد و یک چشم بردارم. 
آدم یه کم وقت می خواهد.

سرم را یک لحظه بر نگرداندم  و از آن روروئک غافل نشدم مبادا که خودش را به پله ها برساند و بیفتد که تا برگشتم دیدم دارد با یک توتوی سفید و سیاه جلوی ششصد و سی و سه نفر می رقصد. به جز من ششصد و سی و هفت نفر دیگر بلیط خریده بودند.
چشمم پر از اشک بود.
نمی دیدم خودش را که می چرخید.
روی دو تا از انگشت شصت پایش بود به گمانم.
من که نمی دیدم.
یک چیزی سفید و سیاه آن وسط می رفت این طرف و آنطرف.
و می چرخید.
و سر من گیج می رفت.


داشتم صدایش را هنوز ضبط می کردم وقتی داشت شعر های امروز مهد کودکش را می خواند و مواظب بودم که دستش را به سیم و پریز نزند که پیچ رادیو را باز کردم و صدایش را از رادیو شنیدم. که داشت راجع به دروغ بزرگ چند فرهنگی بودن ونکوور حرف می زد. و بحث می کرد.
روی باند اف ام.

 


وای که اگر بالش این بچه ها از تویش همان صداهایی بیاید که از توی بالش من می آمد...

 

این بلا نباید به این زودی سر من می آمد.

 

 

آمده.
و من هیچ کاری از دستم بر نمی آید.
حفاظ گذاشتن جلوی پله ها و گذاشتن محافظ توی پریز های برق دیگر هیچ دردی را دوا نمیکنند.
از من .


آمده.
آمده.
آمده.
آمده.


و من فقط می توانم یک بسته دستمال کاغذی اضافه توی کیفم بگذارم لوازم آرایش ضد اشک بخرم و از مخلوط  بوی باران و سیر سرخ شده و نوی نئون گریه ام بگیرد.

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٥
comment نظرات ()