نارنج

 

 

 

 

 زیر درخت سنجد

 

 

 


آدم وقتی مریض می شه یه دفعه از تمام کارای بدی که کرده تو همه زندگیش پشیمون می شه.
دیشب تا صبح داشتم از همه حلالیت می طلبیدم.
اولا یه لباس ساده به رنگ روشن پوشیده بودم.
دوش گرفته بودم و بی لوازم آرایش و صورت بی توالت موهامو دم اسبی کرده بودم.
می خواستم خوب باشم.
اتاقمو مرتب کردم.
آشپزخونه رو مرتب و تمیز کردم. حتی کابینتا رو هم دستمال کشیدم.
آدامسمو تف کردم.

از مامانی واسه اینکه هر وقت می خوابید می رفتم سراغ اون کمده و اون کفش ورنی سیاهه رو می پوشیدم.
از آقاجون برای اینکه همه اش می خواستم که اون خال گوشتی پس گردنشو بکنم و کنده نمی شد. و من محکم تر می کشیدمش.
از خاله جانم که پودرشو خالی کردم. و در رفتم.
از مامانم به خاطر اینکه می خواست من موزیسین بشم و دکتر و پرنسس. و نشدم. و اون ساعته رو بی اجازه برداشتم و گم کردم. و در اون آجیل خوریه رو شکستم و قایمش کردم. و نمره فیزیک ۰.۲۵ تو امتحان نهایی سال چاهار دبیرستان گرفتم. و اول به لئو قول دادم زنش می شم بعد مامی رو دعوت کردم عروسی. و وقتی که حسن آقا از مطب دکتر مسیحا اومد به مامانم آمپول بزنه که از دست من غش کرده بود و رگ رو پیدا نمی کرد. و دست مامی پاره پاره شد و به من چپ چپ نگاه می کرد. و من نترسیدم . و من از خنده ریسه رفتنم. و خنده ام اونقدر بند نیومد که بابام از دم پر مامانم دورم کرد.
از بابام که مدام می رفتم دوربین شکارش را بر می داشتم و از پنجره اتاقم توی اتاق پسر رو به رویی را نگاه می کردم. و امضاش رو پای نمره های مزخرف هندسه و ریاضیات جدید جعل کردم و شبی که ختم مادرش بود و همه از مسجد اومده بودند خونه ما و آه و فعان می کردن من خودمو زدم به مسمویت و با لئو به هوای درمانگاه منطریه رفتم عروسی صمیمی ترین دوستش. و تا صبح رقصیدیم.
و از همون پسر همسایه که هفده بار مزاحم تلفنی اش شدم.
و از همون مامانی برای اینکه شب سومش رفتم عروسی.
از خواهرم که مدام دفتر خاطراتش را می خواندم. و تا به حال تولدش را چاهار بار فراموش کردم به موقع تبربک بگم.
از مادر لئو که از بس کم حرف می زد به دوستانم گفته بودم که لاله. و یه بار یه سوغاتی خیلی گرون و بلا استفاده براش خریده بودم. تا حرصش بدم.
از پدر لئو که یه بار زنگ زد و کار مهمی با لئو داشت. و من مخصوصا فراموش کردم که به لئو بگم.
از همه خواهر های لئو( هر هزار تاشون)​ به خاطر اینکه توی دلم بارها کله شون رو کندم. و زیر آبشون رو پیش لئو زدم. و هر بار که دعوتمون کردن من آخرین نفر و مخصوصا خیلی دیر رفتم که برنجشون ته بگیرد. یا خمیر بشه.
از همه همکار هام که خنگیشون را پیش آقایون خوش تیپ اداره مسخره کردیم و هر هر خندیدیم.
از بچه هام که همه لواشک های آلبالویی را که امسال از تهران برامون فرستاده بودن بردم گذاشتم توی کشوی اداره و سر صداش رو هم در نباوردم.

و مخصوصا از لئوی عزیزم که زیاد بهش بد کردم. بیشترشو البته یادم نیومد. به خاطر اینکه نمی خواستم اطو بزنم دو سه دفعه خودم را سوزوندم. و هیچوقت یاد نگرفتم فسنجون و کوفته و آش و ته چین و شامی درست کنم. و اون دو سه بار که خودمو الکی به کمر درد زدم.

 

و بعد به این فکر می کردم که برای بچه ها نامه بنویسم.
مثلا برای هر تولدی که من قرار نیست دیگر زنده باشم.

و فکر اینکه لاله های سال دیگه که در بیان من شاید نباشم.
و زار زار.


صبح نمی اومد.
و من بی قرار صبح بودم.

تنهایی بد ترش می کرد.

 

نشده بود تا به حال که شیش صبح روز تعطیلی توی اون قهوه خونه ای باشم که تو هیاهوی روز می رفتم توش همیشه.
سرد بود.
موزیک ملایم داشت.
خیلی ها هم توش بودن.
همه هم لابد بی خوابی زده بود به سرشون.
یا نگران بودن.

 

۹ نمی شد.


بالاخره شد.

بلوز سفید ساده.
موی پشت گوش زده. فرق راست.

 


مریض سوم هستم.

بچه ای تبدار توی بغل مادرش.
موهاش از اونور دست مادرش می ریخت پایین.
طلایی.
تبدار.


زن حامله ای که مدام بالا می یاره.

 

دکتر با مادر بچه موطلایی می یاد بیرون.
برای دستورات.

 

همون پاکستانی همیشگی یه نیست.

 


عجب دکتر خوش قیافه ای.
این از کجا اومده. آقا شما چرا اینجایی؟
برو هالیوود.
لوازم آرایشم رو از تو کیفم در می یارم.
با آیینه توی جعبه پودرم تند تند ریمل می زنمو یه کم رژ گونه.
به اندازه ۹ صبح روزای یکشنبه.
می رم تو ماشین و یه پیس هم عطر می زنم.
 همینکه زن حامله رو می برن تو سرعت منم بیشتر می شه.

یه آدامس با طعم میوه های استوایی می اندازم تو دهنم.

 

 

وقتی دکتر ازم می پرسه چمه یه کم فکر می کنم تا یادم بیاد چم بوده.

 

 


و سخت پشیمونم که از خواهرای لئو حلالیت خواستم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱
comment نظرات ()