نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من این کچل با احساس مفید را که ساز دهنی را هم خوب می زند دوست دارم.

 



 

 

 

 

 

 

 

امتحانم را دادم.
نمره ام را گرفتم.
انگار یک دوقلوی هر کدام پنج و هفتصد زاییده باشم.
اول دوش گرفتم.
بعدخیس افتادم روی تخت.
هنوز توی این فکر بودم که این استاد کانادایی شکاک شوهر نکرده به احتمال قوی سکس نداشته وسواسی دقیق چه پوستی از من کند برای این درس که خوابم برد.
وقتی بیدار شدم رفتم و از ظرف میوه با چشمان تقریبا نیمه بسته هفت تا آلوی سیاه برداشتم و تا به مبل برسم کف دستم پر بود از تف و هسته آلو.

 

 

 

داشت غروب می شد.
با دست پر از هسته تفی آلو رفتم و موهای پوفی شده را سشوار کشیدم.
در حالی که هنوز منگ خواب بودم.
تمام سایه های چشم دنیا و ریمل ها را روی خودم مالیدم.
و وقتی که به خودم آمدم پشت آن میز دونفره نشسته بودیم و هنوز کف دستم از تف و آلو خیس بود که دیدم نصف بشکه را سر کشیده ام.

 

 

 

 

 

من این کچل با احساس مفید را که ساز دهنی را هم خوب می زند دوست دارم.

 

 

 

 

به ساعت آنتیک چوبی روبه رویم خیره می شوم در این ساعت یازده و شانزده دقیقه شب که یک نمره خوب و یک مشت هسته آلو در کف دستم دارم.
و خدا خدا می کنم که کچل محبوبم ساکسیفون طلایی اش را از کنار دستش بر دارد و بیاید بالای سرم  و شروع کند به نواختن.

 

وقتی بالای سر ماست و ما دومین بشکه را انگار سر کشیده ایم و خدا می داند که هر کداممان به چه چیز فکر می کنیم. هر دو با سر و شانه و چشم و گردن و قلب و رگ و خون می رقصیم.

 

 

 

به یک ظرف شیرلعابی سفید ایرلندی با دسته چوبی نگاه می کنم وقتی که برایم آهنگ باد تابستانی را می زند.

 

وقتی هم که ساکسیفون نمی زند و آن طرف تر پشت دم و دستگاهش می نشیند و من چشمم را از دستش بر نمی دارم تا ساز دهنی اش را بر دارد خم شود و قوز کرده با چشم بسته ساز دهنی بزند.

 

ساز دهنی را بر می دارد.
می زند.
می خواند.
می زند.

 

موجی که از شانه هایم به آرنج هایم رسیده بود دارد راهش را می کشد و می رود به طرف انگشت هایم.
موجی از خون که پر است از الکل و می جوشد و می رود جلو.
به کف دست که می رسد تف و اثر آلو را از گرمایش خشک می کند.

 

و من به خنده می افتم.
و پر حرفی.

 

به تو نگاه می کنم.
با تو حرف می زنم.
و نمی دانم که با چه کسی حرف می زنم. و چه می گویم.

 

و خنده.

 

 

 

من این کچل با احساس مفید را که ساز دهنی را هم خوب می زند دوست دارم.

 

نبض دست آدم را توی دستش دارد.
برای همین می داند که جوشش خون هر آن از کجا دارد رد می شود.
و برای هر قسمت از مسیر خون و الکل می داند چه بخواند که آدم را هلاک کند.
و می کند.

 

باز می خندم.
تو دولا می شوی و گل سرم را از روی زمین بر می داری.
فوت می کنی و می گذاری اش روی موهای من.
دستت گیر ندارد.

 

و من باز می خندم.
تو شل تر می شوی.

 

گل سر را می گذاری روی میز.
کنار لیوان من.
لیوان خالی است.

 

کچل محبوب من می داند که چه بزند که من را بلند کند و بفرستد توی خیابان. 
تا از دستم راحت شود.
تا نباشم و با هدایت موج خون و الکل توی تنم بهش دستور ندهم که چه برایم بزند.

 

 

 

ساعت آنتیک چوبی دو ساعت بعد از یازده و شانزده دقیقه هنوز یازده و شانزده دقیقه را دارد نشان می دهد که گل سرم را می گذاری کف دستم و  پایم را انگار توی یک دریاچه کم عمق خنک با بستری از شن های نرم  و می رویم.

 

 

 

 

کچل محبوب من دارد برایم تو زیر پوست من جریان داری را می خواند.
و ما را با پاهای برهنه راهی بستری از شن های نرم سفید و آب زلال می کند.

 

 

 

 

و ما می رویم که باز بر گردیم برای اینکه بیاید بالای سرمان ساکسیفون بزند.

 

 

 

 

 

 

 

 

تو زیر پوست من جریان داری. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢۳
comment نظرات ()