نارنج

 

 

 

 

وقتی که امروز بعد از چند روز دستکش های زردم رو دستم کردم و شروع کردم به شستن ظرف هایی که توی سینک بودن تازه فهمیدم که ته دلم دنبال چی می گشتم. گرمای دلپذیر آب داغی که از شیر می ریخت و از پشت دستکش حسش می کردم. صدای شر شر آب، هر چند که توی سینک پر از کف و مایع ظرفشویی و این چیزا باشه با صدای موزیکی که داشتم گوش می کردم قاطی شده بود، و بد هم نشده بود. داشتم به یه نواری گوش می دادم که لا به لای یادگاریای دوران دبیرستانم پیدا کرده بودم. یه نواری که وقتی یه بار شاگرد چاهارم شده بودم بهم جایزه داده بودن. آرم سپاه پاسداران منطقه ۸ ( خوزستان - لرستان ) روش بود. و داشت دکلمه می کرد با نوای نی: "... در سوگ همرزمان دلیران پیر گشتند... بس خاطرات تلخ و شیرین مانده بر جا/ زان حامیان دین حق بر سینه ما..." چه جالب! این نوار از کی و کجا اومده. چی شد که نگهش داشتم. چی شد که امسال تابستون دوباره پیداش کردم . چی شد که حالا  که تقریبا اینور دنیام و یه نصف کره زمین و هفت صد و پنجاه و چاهار سال با اون موقع فاصله دارم و دوباره دارم بهش گوش می دم. بعد یهو به این فکر می افتم که اگه یکی که منو نمی شناسه یه روز بیاد و به کلکسیون سی دی ها و نوارای من یه نگاهی بندازه، در مورد من به چه نتیجه ای می رسه. دستکشامو در می یارم. می ذارم همونجا. شیر آبو می بندم. و می یام می شینم رو زمین کنار جای سی دی هام. یه نگاهی میندازم ببینم چی دارم. این من نیستم که دارم اینا رو می بینم. این یکی دیگست. مایکل جکسون هست. دایانا کرال هست. داریوش هست. گوگوش هست. سلینا هست. ابی هست. شاملو هست. نات کینگ کول هست. موزیک فیلمای بچگیام هستن، مثل فلش دنس و گریس و فوت لوس و ... کولی های اسپانیا هستن. آهنگای جاز برای یه عصر گرم و آروم تابستونی هستن. بهاران آبیدر هست. خولیو هست. دایانا واشینگتن هست. شجریان هست.و ...و ...و ... نوچ! نمی شه فهمید این بابا چی می خواد. معلوم نیست چیکاره ست. می رم بقیه ظرفا رو بشورم. دوباره نوک انگشتام گرم می شن. و می رم تو این فکر که یه سال دیگه هم از روزی که پسرم دنیا اومد، گذشت. نگاش می کنم. بزرگ تر شده. کرک های پشت لبش پر رنگ تر شدن. و بچه تر شده. و مهربون تر. وای! مهربون تر! مهربون تر؟ نکنه بلا ملایی سر خودش بیاره بامهربونی؟ یهو دلم هرررررری می ریزه پایین و نگرانش می شم. پیش خودم می شینم حساب می کنم که چند وقته فیلمای بچگیای بچه ها رو ندیدم. از وقتی اومدیم کانادا. به سیستم اینجا نمی خورد. همه شون توی یه کیسه شهروند تو گنجه از ایران دست نخورده باقی موندن. فیلمای عروسیمم که از همون موقع تا به حال فقط دو بار دیدم. دو بار تو پونزده سال. اون دوبار هم اخم و تخم مامی رو تو فیلما که دیدم دلم به شور می افتاد. انگار که زمان بچگیام بود و داشت به من اخم می کرد که چرا به فلانی به موقع و با صدای بلند سلام نکردم و اینا... اونقدر تو فیلمای عروسی من اخم کرده که من دلم شور می زنه هنوز. همش فکر می کنم که الان می ریم خونه و از تو ماشین شروع می کنه به من ایراد گرفتن. یعنی من هنوز از مامی می ترسم؟ هاه! عمرا! یعنی می ترسیدم و اینهمه بلا به سر خودم آوردم؟ اگه نمی ترسیدم چی؟ چند وقت پیش به اصرار لئو نشستیم و عکسای عروسیمونو دیدیم. چه با نمک بود که همه تو هوا خشکشون زده بود. چرا؟ یعنی اون ماتیک اینهمه سال رو لب من هنوز داره برق می زنه؟ کدر نشده؟ یعنی یه چروک به لباس دامادی لئو نیفتاده؟ همه چی همون رنگی مونده؟ رنگا ثابت ثابت موندن. هیچ کمرنگ تر نشدن. می گفت اون عکاس لامصب پدر سگ که کارش خوبه. و چاپش عالیه. و رنگش کم نمی شه. و من از همون روز اول، یعنی ۱۷ روز قبل از عروسیم ازش بدم می یومد. واسه همین بود که بدم می یومد ازش لابد. رنگا دیگه طبیعی نیستن. مگه هنره که هزار سال بگذره و همه همونطوری بمون؟ و همون رنگی بمونن؟ یه بارم به اصرار دخترم نشستیم و با هم عکسای بچگیشو دیدیم. همیشه خودش می بینه. اون بار می خواست با من باشه. یه عکس از نمی دونم کجای آلبوم افتاد بیرون. دخترم بود. توی روروئک سبز فیروزه ایش. من نشسته بودم رو کاناپه. و کلاسورم رو پام باز بود. و اون خودشو رسونده بود به من. و رو نوک پاهاش وایساده بود. و داشت کلاسور منو گاز می زد. چه عکس گریه داری افتاد جلوی پام.این نواره هنوز داره دکلمه می کنه: "ما قطعه آزادگی با خون نوشتیم... این داستان با شیوه مجنون نوشتیم..." من باید بیشتر از اینا بیام اینجا و ظرف بشورم. این دستکشارو خیلی دوست دارم. می دونین یه زرد خوشرنگی هستن. یه زرد گرم...

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٤
comment نظرات ()