نارنج

 

 

 

 

 باز باید بریم ثبت احوال

 

 

 

از تو خشک شدم.

 

 

انگار که خونمو کشیده باشن بیرون. به جاش یه مشت پودر بی مزه قرمز ریخته باشن تو رگام. پرت کرده باشن از تو مشتشون وگفته باشن:" بیا بگیر اینم یه مشت خون خشک بدون مزه."

 

مزه خون نمی ده.  

 

 

یا مثلا انگار پوست تنمو پشت و رو تنم کرده باشن. مثل یه بلوز از جنس گونی که پشت به روپوشیده باشیش. بعد اونطرفش که افتاده بیرون خشک و پوسیده شده باشه.

 

 

لابد دلم یه باقالی پلوی چرب روغن چکون با گوشت بره شرحه دار می خواد.

 

لابد دلم یه لیس از آلاسکا هایی که می گفتن با آب جوب درست می شن می خواد.

 

 

 

 

 

 

لابد قلبم دیگه بهم کاری نداره.

 

 

 

 

 

 

لابد عقلم داره راهم می بره.

 

می کشدم.

 

خفه ام می کنه.

 

-آقا هل نده. هل نده دیگه پدرسگ!

 

 

 

کار دیگه از ماتیک و هندونه و دریاچه و اقیانوس و یه لیوان الکل سرد مزه دار و نم نم بارون و گلدون و احساس برگ گلی کردن و لطیف و ملوس حرف زدن و عشوه اومدن و خودفروشی کردن مشروع برای خونه و ماشین و جواهر و عصر آروم بورژوای یکشنبه تابستونی و بلوز ابریشمی کرم رنگ آستین دار محافظه کارانه و اون تی شرت پتیاره ای یه و لذت یه لحظه ای یه لحظه از راه بدر کردن مردای زن دار هیز و چمن و شقایق و از حفظ خوندن چار تا شعر سهراب و دو بیتی های مولانا و کژ شدن و مژ شدن از شنیدن آهنگ شد خزان و بردی از یادم و از زیر کار دررفتن و عرق و ورق و جوجه و موی افشون و یوگا و قرقره حرفای بودا اینا و ذن این تشکیلات و هزار پدرسوخته بازی دیگه گذشته.

 

 

 

 

یه تیکه از تن آدم یه روز کنده می شه می افته.

 

 

تق.

 

 

 

 

داری می دوی.

 

نمی بینیش.

 

ببینی هم وقت نمی کنی که وایسی برش داری.

 

 

 

 

 

کار از عاشقی و شعر عاشقانه نوشتن و بوسه و فکر بوسه و هلاکت احتمالی از عشق و خوش خط نوشتن اشعار شمس با اون خودنویس خوبه که کنار انگشت وسط دست راست آدم رو بیست و هشت ساله که جوهری می کنه و خدا رو تو رودرواسی گذاشتن که بهش برسی و اگه برسی واسه سه تا بچه محتاج فلان کارو می کنی و شمع روشن و خاموش کردن بقیه چراغای خونه و مدل روشن فکرای با فرهنگ چشمارو از گوشه تنگ و خمار کردن هم گذشته.

 

 

 

یه تیکه از روح آدم دیگه باکره نیست.

 

 

 

 

 

بهش تجاوز شده.

 

 

 

روزگاراز اون ساختمون نیمه سازه در اومده مثل یه گرگ گرسنه بی سیرت یه گوشه خلوت آدمو گیر آورده، زده به سرش تو یه ظهر گرم تابستون، کنار اون خرابه ها، تنبونشو کشیده پایین، دستشو گذاشته جلو دهن آدم، به زور لباس آدمو زده بالا، رخنه کرده تو.

 

مثل یه حیوون وحشی، دریده رفته جلو.

بعد پا می شه تنبونشو می کشه بالا و می دوه می ره.

موقع رفتن هم یه خنده عصبی موزیانه ذلیل مزمن بدبخت هم رو صورتشه. 

اولش آدم باورش نمی شده.

 

بهش می گفتن که ظهر تابستون تنها و خلوت نره بیرون، عمله ها خطرناکن.

 

فکر می کرده شوخیه.

 

وقتی تو تنته، تازه یادت می یاد که باید جیغ بزنی.

 

فایده هم نداره.

 

 

 

اون قسمت از روح آدم دریده شده، رفته پی کارش.

 

 

 

 

 

 

 

 

فقط خاک بر سر اونایی که تو این هیرو ویری می یان به آدم می گن:" نگفتیم بهت؟"

 

 

 

 

 

دیگه باکره نیستی.

 

خشکی.

 

یه قطره خون تو تنت نیست.

 

یه قطره آب.

 

یه قطره اشک.

 

نا ممکن، ممکن شده.

 

 

 

 

 

 

کار هم  دیگه از بوی گل مریم و باقالی با گل پر و  برق کفشای عید و عکس مریلین مونرو  و بوی مغازه لوازم تحریر فروشی و فرود هواپیما تو یه صبح مه آلود تو یه شهر کوچیک اروپایی گذشته.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باید بری ثبت احوال، خودتو یه بار دیگه ثبت کنی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پاره ای.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۱
comment نظرات ()