نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توی این رستوران های معمولی و متداول که می روی، احساس می کنی که به هویت تو و زنانگی تو و آدم بودن تو و زندگی ات و میل ات توهین می شود. به تو می گویند که امروز چه بخوری، چقدر و چند کالری. برای اینکه بتوانی لباس های سایز صفر و دو و چاهار را از مغازه بغلی بخری و بپوشی. و اندازه ات بشوند. هر سال که لباس های جدید خانم ها در می آیند، کوچک تر و تنگ تر و کم حجم تر شده اند.

 

 

 

 

 

یک رستوران کوچک و دنج کوچک و خنک دارم من، که مال یک مرد فرانسوی باهوش و خنگ و میان سال و بیشتر وقت ها چرب و مهربان هست.

یک مرد فرانسوی با شلوار گشاد خاکستری همیشه لک و روپوش سفید و موهای سیاه و چشم های درشت سیاه و دماغ کوفته ای.

یک مرد فرانسوی که می داند جلوی زن های عصبی و خسته غذا را چه جوری بچیند.

و آن لحظه نامرئی انفجار را بو می کشد و می داند کی دست مشتری اش را ببوسد.

مرد فرانسوی میان سال خنگ زیرکی که بلد است که کی باید دو تا پیسسسسس اضافه  از خامه روی کرپ من بگذارد.

می داند آن لحظه، که من چقدر به جیغ بنفش یا ریسه خنده، یا سیل اشک نزدیکم.

می داند، و نمی گذارد که وقت سفارش از زور فکر بیچاره بشوم. زود به من می گوید که بنشینم و اینکه خودش می داند که چه برایم درست کند که حالم را خوب کند.

یک مرد فرانسوی کهنه که از لای یک برگه از یک ماهنامه کاغذی با کاغذهای کاهی دهه پنجاه میلادی این طرف ها پیدایش شده است.

 

او از خودم دوستانم، بچه هایم٬ همسایه هایم٬ رئیسم٬شوهرم، مامی ام و پدرم مرا بیشتر می شناسد.

 

 

می نشینم و او فنجانی از قهوه از بهشت می آورد و روی میز من می گذارد.

 

قهوه ای که دور است از کلیشه و تکرار. و سرشار هست از بو. و مزه. قهوه ای که فقط مال همان لحظه هست.

 

قهوه بعدی یک چیز دیگر است.

 

هیچ فنجان مثل آن دیگری نیست.

 

هیچ قلپی از قهوه مزه تکراری ندارد.

 

 

خیار شور ساندویچ هایش مزه یک دنیای دیگری را می دهد.

 

ساندویچ هایش افسردگی و بیحالی مرا می گیرند. و نفس من را سر جایش می آورند.

 

 

توی مغازه اش چند تا میز و صندلی چوبی هست.

 

چند گلدان خالی و چرب.

 

چند پاره روزنامه قاب شده. سیاه و سفید. به زبان فرانسه. خودش. دسته ای گل. و زن خوشگلی که توی عکس بغل کرده و دارد می خندد و بوی عطر مادام روشایش آدم را به سرگیجه می اندازد.

 

 

روی یکی از دیوار ها یک قاب عکس هست. بزرگ هست. و یک عکس سیاه و سفید تویش هست. از یک کوچه دور. نیمه تاریک. با چراغی روشن. در یک نیمه شب فرانسوی. که بوی کهنگی و پنیر و بوسه و موسیقی  و لابد شراب و خاک می دهد.  کوچه ای که تویش پله دارد. و پله هایی که توی پیچ کوچه گم می شوند و خیس هستند. و کهنه.

 

 

کنار کرپ دارچینی من همیشه توت فرنگی اضافه می گذارد.

 

روی توت فرنگی های من پودر قند می ریزد.

 

می آورد سر میز. و می گوید:" مادام!"

 

 

می داند آدم را چه جوری خر کند.

 

به هوای تعظیم هایش همیشه راهم را عصر ها کج می کنم  و می روم تا قبل از بالا و بعد پایین دویدن از پله های قلابی برقی ایستگاه های قلابی و تکراری، یک فنجان قهوه توی مغازه اش بخورم.

 

 

و قصد دارم به هوای صندلی های کج و کوله ای که بیرون چیده بالاخره یک روز سیگاری بشوم.

 

 

وقت حساب کردن همیشه به فرانسه می گوید که چقدر باید بدهم.  و من حالیم نمی شود که چه می گوید. خم می شوم و عددی را که صندوق پر سر و صدای دیلینگ دیلینگی اش نشان می دهد، می خوانم.

 

می خندم.

 

سرش را تکان می دهد.

 

 

توی این ظهر گرم و سنگین بهاری می روم و برایم ساندویچ با خیار شور مورد علاقه ام را درست می کند. و یک مجله فرانسوی جلویم می گذارد. که یک کلمه از نوشته هایش را نمی فهمم.

 

 

حواسم پرت است. به یک جایی که نمی دانم کجاست. 

 

کنار پنجره می نشینم روی صندلی  خودم. ساندیچم را گاز می زنم. 

 

 

 

و می بینم که *پیر ِمن دارد دست یک خانم خیلی پیر انگلیسی را که با وسواس سفارش کرپ سوزت مخصوص می دهد، می بوسد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 * بهش می آید که اسمش پیر باشد. لابد هم هست. شاید هم ژان ژاک.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ودستی با هزار چروک. یک انگشتر. و پنج ناخن مانیکور شده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٥
comment نظرات ()