نارنج

 

 

 

 

 

 

 

بهار پر و پیمانی شده است.

 

 

همه چیز دارد.

بوی گل و باران و آسمان و خنده و خیس شدن زیر باران و آفتاب و غروب های لطیف و صبح های لُخت و عصر های لَخت و هوس میوه های قرمز.


مثل یک زن تپل می ماند این بهار.
یک زن میان سال مهربان و پرحوصله. که لای ممه هایش از تپلی یک قاچ دارد - مثل کاریکاتور های سال ها پیش کامبیز درم بخش- و عصرها بدنش بوی عرق مهربانی می دهد.
و چایی های خوب بلد است دم بکند.
و از آشپزخانه اش بوی دم کنی می آید.
و پاهای چاقی دارد و کف پایش را مدام کرم می مالد.
و لباسش گل گلی است.
گل های درشت قرمز. روی زمینه سبز مغز پسته ای.
زنی که تا توانسته زاییده.
و اگر باز هم پایش بیفتد، با مهربانی و بی نگرانی و بی توقع و بی پیچیدگی و به سادگی٬ می زاید.

و ناخن های کوتاهش را قرمز کرده است.
دست و پا.
و صندل های پاشنه بلند نقره ای پایش می کند.

و موهای کم پشتش را همیشه با بیگودی فرفری می کند.

گل سر نگینی اش شکل پروانه است.
و بلد است کتلت های خوشمزه بپزد.
و بلد است خوب تخمه هندوانه بو بدهد.
و همیشه یک جایی کمی پول برای روز مبادا کنار گذاشته است.

 

بهار امسال بهار خوب و پر و پیمانی است.
حتی بلد است آدم را قانع کند و بتمرگاند توی آشپزخانه که آشپزی کند.

 

همه را یک جور پاگیر می کند، این بهار، جز من که هنوز هم حیران یک چیزی هستم که نمی دانم چیست.
شاید این چیز یک آدم باشد.
شاید بوی یک علفی، گلی٬ چیزی باشد.
شاید یک کلمه باشد.
شاید دلهره رسیدن به یک ایستگاه باشد.
- مثلا دلهره رسیدن و پیاده شدن و گم شدن در هیاهوی ایستگاهی که تویش دسته های گل می فروشند و آدامس و بوی غذاهای خوشمزه سیر داد می آید و نوازنده های دوره گرد دارد و قل قل زندگی دارد. -
شاید دلهره گم شدن باشد.
شاید هم دلهره گم نشدن باشد.

 

شاید دلهره و دل آشوبه تمام نشدنی و کهنه نشدنی و پر وسوسه و مستی آور گوش کردن به آهنگ مرا ببوس باشد.

 


شاید دلهره رها کردن باشد.
- گفته بودم که می خواهم رهایت کنم؟ که راحت شوی از دست من و دلهره هایم و رنگی شدن دست و بالت؟-

دلهره جدایی، شاید؟

دلهره نزدیکی٬ شاید؟


شاید این دلهره را از وقت زایش با خودم دارم.
لابد می ترسم تکه هایی را که از من کنده شدند و جدا شدند، گم کنم.


- وای اگر گم شوند چه؟ مرا بگذارند و بروند چه؟ چه برایم می ماند؟ یه حال خودم گذاشته می شوم؟ حتما. من حتی وقتی دو ساعت از اینها دور می شوم نمی توانم فکری به حال خودم بکنم که زمان را سپری کنم تا برگردند. آنهم با اینهمه ادعا و ادا. وای به وقتی که بروند. مثل این می ماند که یک روز داری راه می روی و می بینی که دستت یا گوشت یا یکی از پاهایت از تنت جدا شد. و دقی رفت به یک طرف دیگر. -


زاییدن اصلا همه اش درد است.
درد اصلی همیشه بعدش شروع می شود. هر چه هم می گذرد بیشتر می شود.
حالا چه بخوریم که خوبمان کند؟


بهار پر و پیمانی شده است.

 

 

 

حیران بهار نکند شده باشم؟

 

 

 

 

 

 


 

 

 

+ نارنج ... ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۱
comment نظرات ()