نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفورای عزیزم!

 

نگی هزار ساله که ازم خبری نبوده ها؟!

 

خودم می دونم.

 

 

 

آخرین بار که همو دیدیم کی بود؟

 

من کلاس سوم راهنمایی بودم.

 

تو پیش من اومدی.

 

من یه شلوار لوله تفنگی جین پام بود.

 

روی تختم دراز کشیده بودم، توی یک بعد از ظهر گرم و کشدار تابستون.

 

داشتم یه مجله تایم پاره پوره رو می خوندم.

 

راجع به ایدز توش نوشته بود.

 

و اینکه راک هودسن از این بیماری مرده.

 

و عکس یه پسر بچه رنجور لاغر امریکایی روی تخت. که داشت از ایدز از بین می رفت.

 

و من به زور و فلاکت لغت به لغت معنی می کردم و می خوندم.

 

 

 

اون روزها من پر بودم از بی خیالی و التهاب.

 

و هیجان دست کشیدن به کاغذهای جادویی و نرم تایم. و خیال یک زندگی رویایی و نرم توی غرب.  و کشیدن سیگار کَمِل. و دست کردن ساعت اُمگا. که دو صفحه آخر مجله تبلیغشون چاپ شده بود.

 

من هشتاد و سه بار توی اون تابستون سوار هواپیما شدم و با همه دوستام پرواز کردم به جایی که کلمه هاش روی کاعذ های نرم و شفاف چاپ می شدن. توی هواپیما همه بچه های مدرسه که باهاشون خوب بودم، بودن. و همه پسر خوشگلای مسیر خونه تا مدرسه.

 

اون روزا من گرم بودم. و عاشق. و ملتهب. و پر از رویا. و می تاختم.

 

 

 

تو رو نبردم.

 

اون روز که تو اومدی، آخرین بار بود که دیدمت.

البته اون سالای آخر ما دیگه همو کم می دیدیم.

 

 

 

بعدم تا سال ها هم که اصلا یادت نبودم.

 

 

 

نگی بی معرفتما؟!

 

می دونم، خودم.

 

 

 

امروز از صبح یادت افتادم.

 

 

 

فکر کنم وقتی یادت افتادم که دیدم یه بچه ای صبح اول  وقت دوشنبه نمی خواست از بغل مامانش بره تو مهد کودک. و داشت زار می زد.

 

یاد خودم افتادم.

 

اونروز که به زورو چنگو جیغو فغان منو از صندلی عقب ماشین کشیدن بیرونو بردن تو اون مهد کودک پدر سگِ میس مِریِ پدر سگ.

 

اون روز اونقدر زار زدم که حوصله همه سر رفت.

 

از یه طرف زار می زدم، از یه طرف دلم شور می زد که اگه مامی بیاد بهش بگن همه روز بیچاره شون کردم، اونم عصرش پدر منو در می یاره.

 

 

 

بعد تو اومدی.

 

صفورای عزیزم!

 

من هیچوقت اون هیکل تپل و عزیز تو رو فراموش نمی کنم.

 

روپوش سفید تنت بود.

 

لپات گوشتالو بودن.

 

از صورت حرصی و لاغر و عصبی میس مِری بیزار بودم.

 

اومدیو با من حرف زدی. تو اومدی و برام یه کاسه سوژ جو آوردی. سفید بود.

از بهشت بود.

با دون دونای هویج ریز شده و خوشرنگ.

 

گرم گرفتم تو دلم باهات، از همون روز اول.

 

بعد شدی امید روزهای مهد کودک من و شبهای تارم. که فرداشون باید می اومدم به مهد کودک.

 

با تو حرف می زدم.

 

تو خواب.

 

تو بیداری.

 

جلوی آیینه.

 

توی پارک.

وقت دعوا مرافعه مامی اینا.

وقت حسودی.

وقت دلشوره.

بعد از دروغ گفتن.

بعد از تب و عق.

موقع عروسک بازی که تو ملکه بودی و من پرینسس کوچولو.

روی توالت که می نشستم.

توی جاده شمال وقتی که از پنجره گاوای تو جاده رو نگاه می کردم.

 

 

این پدر و مادر خائن منو یه بار بردن دکتر واسه آنژین و بهش گفتن که من دوست خیالی دارم.

 

تو دوست خیالی نبودی.

 

تو خیالی نبودی.

 

 

 

خب! بودی.

 

 

 

ولی خیالی نبودی.

 

تو بودی.

 

وجود داشتی.

 

 

داری.

 

 

گیرم که چهل سال از من بزرگتر بودی.

 

دوستی که این چیزار رو بر نمی داره.

 

خیالی میالی چیه.

 

بعد ها کوچیک شدی.

 

هم سن من شدی.

 

خلاصه می خواستن دکتر رو با خودشون همراه کنن و سه تایی بر علیه من و تو توطئه کنن.

 

که دکتر توطئه رو خنثی کرد.

 

 

 

بعد ها بابام که می خواست تو دهن من اون سوپ غلیظ ماهیچه و عدسو هویج صاف شده و غلیظو فرو کنه، از تو داستان هاتعریف می کرد. تو شدی قهرمان قصه های زمان سوپ و آبمیوه و آمپولو آنتی بیوتیکو روغن زیتونو  پی پی های سفت.

 

 

 

 

 

 

 

 

منو تو ده بر یکو جدول ضرب رو با هم یاد گرفتیم.

 

جریمه های کلاس پنجم رو هم با هم نوشتیم.

 

نقشه ایران و کشور های همسایه رو هم با هم انداختیم روشو کپی کردیم.

 

با همم یه 2 گرفتیم.

 

 

 

 

 

می دونم تو اون عصر سه شنبه شهریور شصت و سه گند زدمو بهت بی محلی کردم.

 

تو هم قبول کن که زیادی نازک نارنجی بازی در آوردی.

 

زود بهت بر خورد.

 

گذاشتی رفتی.

 

دقی.

 

 

از صبح تا حالا دلم واست یه ذره شده.

 

 

 

 

 

بیا .

 

دلم بد جوری هواتو کرده.

 

 

 

صفورا؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٥
comment نظرات ()