نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من نمی دونم که نون خامه ای بیشتر می خوام، الان، یا نون پنجره ای.

من نمی دونم که الان چی دلم می خواد بپوشم. اون بلوز سفیده رو یا اون ژاکت سبزه رو.

من نمی دونم که مامانم یا بابا.

من نمی دونم موهام بلنده یا کوتاه.

نمی دونم چشمام چه رنگین. هر دقیقه یه رنگن. یه دقه پیش که رفتم دستشویی تو آیینه خودمو دیدم، رنگشون سیاه بود. بعد یادم رفت واسه چی اونجام. اومدم بیرون. وقتی یادم افتاد که واسه چی رفته بودم، باز تو آیینه به خودم خیره شدم. دیدم سیاه کدومه. یه رنگ دیگن. اومدم بیرون. دیگه هم یادم نیومد واسه چی از این پشت پا شدم رفتم تو دستشویی.

من نمی دونم دارم از اونوری می رم یا از اینوری.

من نمی دونم که کجای دنیام.

من نمی دونم چه کی کفشامو در آوردم.

من نمی دونم که از کی تا به حال دارم پا برهنه راه می رم.

نمی دونم زمین خیسه یا خشک.

یادم نیست چند وقته که بچه ها دارن به پابرهنگی من می خندن.

خار رفته تو پام.

هی دارم سعی می کنم ببینم که می شه درش آورد.

دیر شده انگار.

فک کنم قاطی جریان خونم شده رفته رسیده به قلبم.

خاره رو می گم.

من نمی دونم که ساعت چنده.

اینجا.

حتی دیگه نمی دونم اونجا ساعت چنده.

ساعتم به وقت هیچ کدوم از شهرایی که تا به حال اسمشونو شنیدم تنظیم نیست.

من نمی دونم که الان خوابم یا بیدار.

یا اینکه سیزده ساعت پیش که داشتم می خندیدم و گریه می کردم خواب بودم یا بیدار بودم.

یادمه به بچه ها می گفتم:" من دارم می رم بالا!" اونام می خندیدنو می گفتن :" تو که داری می ری پایین." بعد می رفتم پایین. اونام می گفتن :" تو داری می ری بالا."

آخرش نفهمیدم دارم کجا می رم.

من نمی دونم سردمه یا گرممه.

نمی دونم زن هستم یا نیستم.

نمی دونم به کدوم زبون حرف می زنم.

نمی دونم از اول زبان مادریم چی بود.

نمی دونم چند سالمه.

نمی دونم الان می خوام یه خوراکی شور بخورم یا ترش.

نمی دونم اهل وفاداری ام یا خیانت.

نمی دونم زن بودن اصلا یعنی چی.

نمی دونم کدوم فصل از راه رسیده.

 

می شه خودم از خودم یه فصل اختراع کنم؟

 

نمی دونم از کی بپرسم که ماشینا چرا اینوری می رن به جای اونوری.

نفهمیدم چرا با این کفش قهوه ای یه جوراب سورمه ای پوشیدم امروز. مگه کفر نبود این بی مبالاتی؟

نمی دونم از دورغ گفتن خوشم می یاد یا نمی یاد.

نمی دونم چی شد که عاشق تو شدم.

نمی دونم هنوزم هستم یا نه.

عاشق رو می گم.

نمی دونم هنوزم هستم یا نه.

خودمو می گم.

نمی دونم پیرم یا جوون.

نمی دونم سالروز جشن استقلال کی هست.

نفهمیدم بالاخره که تو منو دوست داشتی یا نه.

نمی دونم آشپزی بلدم یا نه.

مدام می پرسم که شماره های تلفن تهران چه تغییری کرده. مدام بهم می گن. و من مدام خودمو می زنم به نفهمیدن که بهانه داشته باشم پیش خودم که زنگ نزنم به کسی.

گفتم که ساعت رو گم کردم.

نمی دونم ساعت چنده.

نه اونجا.

نه اینجا.

اگرم می دونستم الکی می گفتم که نمی دونم.

نمی تونم با مامانی حرف بزنم. هی باید داد بزنم. وسطش گریه ام می گیره. باید پای تلفن جیغ بزنم. و الکی بگم که خوبم. اونم با بغضی که وقتی بلند بلند حرف می زنی چند برابر  می شه. چنگش محکم تر می شه دور گلوی آدم. خنده الکی با صدای بلند و بغض راستکی چه گلویی از آدم می گیرن. می شه مثل یه حمله عصبی. حمله اون زنای هیستیریک میان سالی که تو دیوونه خونه گیر افتادن. با زنجیر. بعد یاد زنجیر تاب پارک شفق می افتم و مامانی که بهم می گفت که سفت بگیرم. و تابم می داد که برم بالا. بالا رفتنو دور شدن ترسناک می شد. از یه جایی. از یه لحظه ای. ترس پر لذتی بود. حالا که مامانی نه می شنوه، نه می تونه راه بره. زنگ بزنم. جیغ بزنمو بگم که خوبم؟ با بغض؟ اونم باز بگه که یادم نره تابستون پسره رو بیارم واسه ختنه تهران؟

نوچ!

نمیدونم شماره های تهران چه فرقی کردن.

تلفن خونه هیچکس رو ندارم.

هیچ کجای دنیا.

به هر کی هم زنگ بزنم، بی موقع است.

از خواب بیدارشون می کنم.

 

نمی دونم الان آسمون ابر داره یا خورشید.

زمینه اش سبز شده و توش گلای لاله در اومده.

نمی دونم لاله چه رنگی دوست دارم.

نمی دونم کی انقلاب شد.

می دونم که هنوز لهجه ام مثل دوران استعماره.

نمی دونم چند وقته که عاشقم.

نمی دونم چرا.

نمی دونم چقدر.

نمی دونم به کی.

نمی دونم چمدون کجاست.

نمی دونم اون وقتا از دروغ گفتن به مامی و بابام همش لذت می بردم یا یه کمی  شرمنده هم می شدم.

حتی نمی دونم اولین دروغ رو تو چند سالگی گفتم.

نمی دونم چرا از بوی عطرم سردرد می گیرم.

نمی دونم چرا نمی ریزمش دور پس.

نمی دونم چرا مدام گرسنه ام.

نمی دونم چرا سیرایی ندارم.

نمی دونم این گوشواره از مرواریده یا زمرد.

نمی دونم چند سال مستعمره بودم.

موندم.

موندم؟

نمی دونم چند ساله که به استقلال رسیدم.

رسیدم؟

وقتی که پنج ساله بودم به کدوم زبون حرف می زدم؟

نمی دونم موهام چه رنگی هست.

نمی دونم ایستگاه قبلی کدوم بود. خوابم برده بود، انگار.

نمی دونم قطار بعد از اینکه من ازش پیاده می شم تا کجا می ره و بر می گرده که منو بعدا سوار کنه. 

نکنه خواب آلود که بودم کسی به من تجاوز کرده باشه؟

یه کلاه دارم که از بقایای دورانی که این جزیره مستعمره بود.

حصیریه. با گلای ریز وحشی روش.

نمی دونم چرا اینهمه دوس دارم کلاهه رو.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۸
comment نظرات ()