نارنج

 

 

 

 

 

این هم یک گزارش از امروز

 

 

 

 

 

 

بچه ها بزرگ شده اند. 

خیلی بزرگ.

خوب که حسابش را بکنی می بینی که هنوز، ولی، بچه اند. خیلی بچه.

من را هم دچار سر در گمی می کنند چه برسد به خودشان. یک لحظه خیلی بزرگ هستند. تحلیل های خوب می دهند. و من را متحیر می کنند.

 و یک لحظه سر تنها آبنبات چوبی سبز باقی مانده لابه لای پرتغالی ها مرافعه راه می اندازند. و باید جدایشان کرد.

که نمی کنم.

که بعد خوشان خنده شان می گیرد و با هم دوست می شوند.

 

 

 

صدای آن پسرک شده است مثل صدای لولو.

وقتی دارد سر آن آبنبات چوبی سبز دعوا می کند، آدم می ترسد.

و در یک چشم به هم زدن صدایش می شود مثل یک دختر بچه هفت ساله و آدم نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد.

پغی می زنیم زیر خنده.

و او هم می رود پی کارش.

و خنده اش را از ما پنهان می کند.

ما، نه.

امروز که رفتیم با هم صبح قهوه بخریم مدیر مدرسه اش را هم دیدیم. پشت میز بغلی ما نشسته بود. با ناظم مدرسه. قهوه و مشتقات آن برای بچه ها قدغن است. و من یواشکی برایش می خرم. مدیر امروز ما را در حال ارتکاب جرم دستگیر کرد. پسرک می خواست برود و زیر میز محفی بشود. دیر شده بودُ. مدیر مرا به ناظم معرفی کرد. ناظم یک جوری به من نگاه کرد. یعنی مثلا :" تو هستی مادر آن پسر بچه شر پر سر و صدای مهربانی که همیشه تکالیفش توی خانه جا می ماند و فردای هر روز مچاله شده اش را از یک سوراخی بیرون کشیده است؟  و ما به تو زنگ می زنیم و تو غشی می خندی و می گویی که اتاقش به هم ریخته است. برای همین گم شده اند. صرف افعال فرانسه و تکالیف درس علوم لا به لای توپ و لحاف و سی دی و کاغذ و شلوارک؟ حالا هم آورده ای بچه را و اول صبح کافئین توی حلقش فرو می کنی؟"

لیوان پر از کافئین زهر پسرک می شود.

و ما می رویم.

 

دخترک عکاس نمونه است.

و شاگرد اول شده.

که خوب است.

فقط می ترسم که نکند شاگرد اول خری باشد. یعنی ممکن است؟

ممکن که هست، لابد.

ما آن زمان ها توی مدرسه شاگرد اول خر زیاد داشتیم. ولی این قیافه اش شکل خر ها نیست.

شاید بعدا بشود.

فعلا که نیست.

کتاب زیاد می خواند و آدم می ترسد گاهی که مبادا همانطور روی مبل خشک شده باشد.

که ترس بی مورد است.

که خشک نشده است.

 

 

بچه ها بزرگ شده اند. 

خیلی بزرگ.

خوب که حسابش را بکنی می بینی که هنوز ولی بچه اند. خیلی بچه.

 

 

 

 

 

من هم بزرگ شده ام. خیلی بزرگ. ولی خوب که حسابش را بکنی می بینی که من هنوز بچه ام. خیلی بچه.

با یک غوره سردی ام می کند و با یک مویز گرمی.

هنوز هم وقتی که گرسنه ام وحشی می شوم، شدید. و تمام مشکلات( ترافیک و تمام شدن بنزین و بی پولی و خستگی کار و...و ...و ... ) همان موقع گرسنگی به یادم می آیند. و در همان لحظه است که درد عاشقی و گرسنگان افریقایی و زنان مظلوم و بی پناه وطنم و ...و ...و ... یادم می رود.

 

نه!

من بزرگ نشده ام.

نمی شوم.

فقط هر سال که می گذرد، رنگ موی بیشتری باید هفته ای یک بار توی ظرف رنگ، درست کنم برای پنهان کردن سفید ها.

همین.

 

 

من بزرگ نمی شوم.

چون تا تقی به توقی می خورد مثل بچه ها گریه ام می گیرد.

و یا خنده ام می گیرد.

 

 

و یاد نمی گیرم که چیزی پس انداز کنم برای روز مبادایم. هیچ چیز.

من هیچ پس اندازی ندارم.

کمی ترس دارد به نظرم.

من همه چیز را یک جا خرج می کنم.

و تمام می کنم.

همه چیز را.

و کمکی هم از چیزی باقی نمی ماند.

هیچ چیز.

 

هر روز باید روزی همان روز را پیدا کنم.

وای به روزی که نشود رفت به دنبال جیره غذا و آب و هوا و دیگر مایحتاج آن روز.

 

 

 

 

 

من بزرگ نمیشوم چون هر روز بارها با خودم قرار و مدار های تازه می گذارم و تا شب نشده زیر همه شان می زنم.

و می فرستمشان که بروند پی کارشان.

که می روند.

 

من بزرگ نمی شوم چون درس هایی را که هر روز به زور می گیرم، هیچوقت از بر نمی شوم.

و یادشان نمی گیرم.

هر روز از سرما می لرزم. و یاد نمی گیرم که لباس بیشتر بپوشم. 

هر روز کار های تلنبار شده روز قبل را انجام می دهم و یاد نمی گیرم که کار های همان روز را روی هم نگذارم.

هر روز روی دستم یک ستاره ای می گذارم که یادم بیاورد چه کارهایی دارم.

ستاره می ماند.

می درخشد.

چشمک می زند.

جیغ می زند. (‌چه کسی تا به حال ستاره جیغ جیغو دیده است؟)

لگد هم می زند.

من، اما، یادم نمی آید این کدام ستاره است.

برای چیست؟

مال کیست؟

 

پشت دستم پر از ستاره است.

پر.

پر.

 

پر پر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٩
comment نظرات ()