نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب هست.

من خسته ام.

سردم هست.

هر چقدر که بیشتر می پوشم بیشتر سردم می شود. مثلا انگار ته دستکش ها و توی جیب های پالتو ام یک مشت یخ خرد شده خشک آب نشدنی ریخته اند.

چشم هایم از سوز می سوزند و از گوشه بیرونی شان آنجا که نزدیک شقیقه هایم است،اشک می ریزد. و من فعلا نگران پاک شدن سایه و خط چشمم نیستم. نمی دانم چرا، البته. ولی خوب نیستم دیگر!

شکل ماه قناص است. مثل یک تخم مرغ کج درخشان که اشکال ژنتیکی هم دارد، توی آسمان تاریک می درخشد.

ابری نیست. پس می شود ماه را دید. می درخشد. بد فرم است. اما توی چشم. مثل درخشش صورت زن های دائم الخمر زیبای هروئینی کتک خورده و له شده می ماند.

می روم و در ساعت یازده شب، در یک ایستگاه کثیف اتوبوس که چوب نیمکت هایش به نشانه عصبانیت کسی روزی، کنده شده، در فقیر ترین محله کانادا، در یک جای خیلی خیلی دور از همه جا٬ منتظر اتوبوس می مانم.

اتوبوس می آید و من شیرجه می زنم تو. از ترس. قلبم کرپ کرپ می کند. از ساعتی که دستم هست می ترسم. می ترسم چاقویی چیزی بگذارند زیر گلویم و بخواهند ساعت را بگیرند. از کیفم. داشتم فکر می کردم که اگر زدند و بردند چقدر طول خواهد کشی تا دوباره المثنی بگیرم برای کارت های بیمه رفته. و کارت های اعتباری را ببندم. و ...و ...و ... تلفن همراه را در آوردم و داخل جیب محفی شلوارم گذاشتم. لابد برای اینکه 911 را زود خبر کنم. کار به جایی رسید که فکر کردم که من کیفم را دوست دارم. اگر برندنش یادم باشد که بروم و زود یکی دیگر بخرم. اگر هنوز از اینها داشته باشند. آخر دوستش دارم.

 

اتوبوس تک و توکی آدم های خسته و وارفته دارد. می نشینم روی نزدیک ترین صندلی به راننده. تقریبا می چسبم به راننده .  

نگاه نمی کنم به چشم آدم هایی که کت و لباس بعضی هایشان بوی مانده دود سیگارهای مختلف و اتوبوس و پیچ کوچه های باریک و تاریک و کیسه های پلاستیکی مچاله شده قدیمی می دهند.

می ترسم از جانم.

می ترسم از شکسته شدن بلور نازک آرامش و امنیتم.

و خوشحالم که برای فردای بچه ها کالباس داریم و نان تست و تخم مرغ . و بچه ها قبل از خواب به من زنگ زدند که مسواک زده اند و دارند می روند بخوابند و دیگر اگر تلفن زنگ زد بر نمی دارند.

و مثل برق و باد یادم می رود که دارم از پناهگاه زنان بی سرپرستی می آیم که کتک خورده و له شده و مچاله شده مثل یک کیسه پلاستیکی قدیمی، کز کرده بودند روی کاناپه پناهگاه و خیره بودند به تلویزیون.

و مثل برق و باد یادم می رود که بچه هایشان چه صورت های درخشان زیبای نا آرام زرد شده ای داشتند. مثل یک کاغذ هدیه زیبای مچاله شده بعد از باز کردن و ذوق اولیه داشتن یک چیز زیبا.

و مثل برق و باد یادم می رود آن چشم های نگران را و آن دست های کوچک را وقتی که دارند توی جعبه ای که هزار و سیزده تکه لگو دارد، تکه های سبز و قرمز را جدا می کنند برای ساختن یک خانه. با سقف آبی.

همینطوری خوشحالم برای خودم که کتک نخورده ام. که معتاد نیستم. که بیکار نیستم. که زود به زود به حمام می روم. که سکس فروش نیستم. که از شریک زندگی ام یا پدرم یابرادرم یا پسر همسایه ام فحش نمی خورم . خوشحالم که پولم را کسی به زور نمی گیرد. که کسی مرا و احساسم را و اندیشه ام را و بدن زنانه ام را و هویت زنانه ام را از بچه گی تا به امروز تهدید نکرده. و له نکرده. ( یا اینکه کرده؟ ای وای!‌ کرده؟ نکرده؟ نکند...؟)

 

می روم و خودم را پرت می کنم توی ماشین و تا ماشین گرم بشود و من راه بیفتم به طرف خانه در را از تو قفل می کنم. و گاز می دهم و دور می شوم از بدبحتی و سیاهی و تهدید و دروغ و سرنگ یک بار مصرف وسرنگ استفاده شده و فحش و زخم های کنار لب و موهای بلوند چرک و بچه های ترسیده.  

 

 

خوب! امروز به اندازه کافی هارت و پورت خودم را کرده ام.

بحث های روشنفکری که تا دلتان بخواهد.

فغان دفاع از حقوق زنان که تا دلتان بخواهد.

بر پدر و مادر هر چی مرد پدرسوخته  abuseکن لعنت که تا بخواهید.

از ساعت 5 عصر الی 11 شب هم از حقوق زنان دفاع کرده ام.  دیگر بس است. خواهش می کنم. شرمنده ام نکنید. مرسی. کف مرتب هم مرسی که دارید می زنید.

می خواهم بروم دوش بگیرم.

 

 

 

 

شب هست.

من سردم هست.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٤
comment نظرات ()