نارنج

 

 

 

 

 

 

از نزدیکای صبح بود که شروع شد.

برف.

 

 

 

 

 

من تب داشتم.

گلو درد.

بینی و گلوم گرفته بودن. هفتصدو سیو سه بار فین هم باز نمی کرد چیزی رو. بدترش هم می کرد.

مدام نارنگی. مدام چایی. به خیال اینکه عطشم بره.

 

 

 

وقتی شروع شد دیگه به فین و تب بر و اینا فکر نکردم.

وایساده بودم کنار پنجره و می دیدم شیروونی داره مدام سفید تر و سفید تر می شه.

پتو رو دوشم بود.

پنجره رو باز کردم.

 

برفش صدا داشت.

هر دونه اش یه صدایی می داد وقتی می خورد به شاخه درختا یا شیروونیا یا زمین.

 

 

آسمون نقره ای شده بود.

 

برف بوی برف می داد.

 

 

 

 

هفت سالم بود.

آبله مرغون داشتم.

مامانم و بابام داشتن می رفتن یه سفر دور و طولانی.

ما موندیم پیش مامانی . بعدا که فهمیدن من آبله مرغون دارم نشد بیان.

موندن.

 

تختم کنار شیشه بود.

مامانی واسم سوپ می یاورد.

سوپاشو دوس نداشتم.

فکر می کردم که سوپاش پیرزنی اند.

سوپای بابامو می خواستم.

وقتی کرم رو جوشای تنم می زد فکر می کردم که پیری دستاش مسریه و حالا منم می گیرم.

بغض داشتم.

بغض نبودن مامانم و بابام.

بغض تب.

بغض ملافه هایی که به تنم می پیچیدن.

رو پرده پر بود از عکسای عروسکا و آدما. که گاهی بد جنس و خودخواه می شدن و می خواستم کله شونو بکنم. گاهی خوب و مهربون بودن. و ما می شدیم دوستای جون جونی.

از دست بازی نصفه شب عروسکای رو پرده حرصم گرفت . پرده رو زدم. کنار.

 

داشت برف می یومد.

مامانی تو یه اتاق دیگه خواب بود و خرخر می کرد.

 

 

دی ماه پنجاه و شیش بود.

 

 

آسمون نقره ای شده بود.

برفش صدا داشت.

هر دونه اش یه صدایی.

من تو تختی بودم که بوی مریضی می داد. بوی داروی خارش جوشو تبو سوپ پیرزنیو بوی تنهایی یه نصفه شب زمستونی پر تب.

 

یهو بوی برف اومد.

سبک شدم.

جای جوشام دیگه نمی خارید.

گشنه ام شد.

خوشحال بودم.

 

یه چشمک به عروسکای رو پرده.

 

فکر کردم خدا برفو فرستاده واسه من.

واسه اینکه منو خوب کنه.

 

من خوب شدم.

برف مال من بود.

 

تا سال های سال همه اش فکر می کردم که برف واسه من همیشه از آسمون می یاد.

واسه اینکه تبم قطع بشه. سرفه هام.

واسه اینکه نمره امتحانم خوب بشه.

واسه اینکه عاشق بشم.

واسه  اینکه همون شب پولدار بشم.

واسه اینکه دندون بچه هام همون شب برفی در بیاد.

واسه اینکه امتحان دیکته شون بیست بشه و قند رو با غین ننویسن.

 

 

دیشبم واسه من داشت می یومد.

عیب نداره که تبم واسه اینکه پنجره رو باز کردم و کنارش وایسادم بالاتر رفت.

 

 

 

 

 

تو آذر هشتاد چاهار، خدا برفو واسه من فرستاد.

 

با بوش.

با صداش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٩
comment نظرات ()