نارنج

 

 

 

 

 

 

پدر آدم در می یاد.

تمام تنش درد می گیره.

یه بار دیگه می خواد دنیا بیاد.

می دونه که قرار نیست این بارم صدو بیست سال عمر کنه.

هی به خودش تو آیینه نیگا می کنه.

هی به چشمای خودش خیره می شه.

با چشماش می ره تو چشمای خودش.

می خواد ببینه بلده خودشو گول بزنه یا نه.

آخرش هم نمی فهمه.

یه بار دیگه هم می خواد بمیره.

یه بار دیگه می خواد دنیا بیاره.

 

 

آدم تب می کنه.

لپاش گل میندازن.

سردش هم می شه.

بی هدف تو خیابون راه می ره.

پیاده روی های طولانی.

هی با خودش حرف می زنه.

هی با بقیه حرف می زنه.

هی با بقیه حرف نمی زنه.

حواسش هست که داره پدر خودشو در می یاره.

حواسش هست که داره دستی دستی خودشو دیوونه تر می کنه.

هی می ری دو سه ساعت قدم می زنی.

می خوای خسته بشی.

می خوای از خستگی خفه بشی.

خوشحالی که کتت جیب داره که دستتو توش فرو کنی.

اگه نداشت نمی دونستی با دستات چی کار باید بکنی.

دستاتم اضافه می یومدن.

همینطوری آویزون.

ول.

حیرون به آسمون نیگا می کنی.

اون بالام خبری نیست.

اما اگه اون بالا رو نیگا نکنی پس کجا رو نیگا کنی.

رو زمین چیزی رو نمی شه دیگه دید.

 

 

 

تو تن آدم یه سنجاقک رفته.

هی از اینور می ره اونور.

هی از اونور می یاد اینور.

بالاش یه هاله براق از آبی لاجوردی با سبز دارن.

 

 

اصلا اومده که پدر آدمو در بیاره.

سرمو بالا می کنم یه هواپیما تو آسمون آبی غروب می بینم.

داره چشمک می زنه.

دور می شه موقع چشمک زدن.

بدیش هم همینه.

حالت تهوع بهم دست می ده.

می خوام بالا بیارم.

هیچی نمی یاد بیرون.

 

 

 

 

 

از بیچارگی آشپزی می کنم.

لوبیا پلو و کتلت و خوراک مرغ و قیمه و مایه اسپاگتی پختم.

از بیچارگی خونه رو تمیز می کنم.

شده مثل دسته گل.

از بیچارگی من تمام کمدامون مرتب شدن.

لباسا هر کدوم روی یه چوب لباسی هستن.

صندلی بغل راننده تو ماشین تمیز شده.

 

 

 

 

از بیچارگی من نقشه ای که توی داشبرد بوده، دوباره تا شده و رفته سر جاش.

واسه اینکه اگه خواستیم راهمونو یه روزی پیدا کنیم، مچاله نباشه. بشه خوندش.

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٤
comment نظرات ()