نارنج

 

 

 

 

بچه که بودم، مثلا دوازده سیزده سالم که بود، عکسی روی دیوار اتاق آبی ام داشتم، کنار تارم، پوستر عارف قزوینی ام و کارهای خطی ام، که دخترکی را نشان می داد که یک پایش را گچ و باند و این چیزها پیچیده بودند و از قرار پایی نمانده بود. یادم هست که از روزنامه ای کنده بودمش و انگار دختر بچه من از موشکباران دزفول مانده بود. بی پا. همان عکسی که امروز در بی بی سی دیدمش. و خواندم که کار مرحوم گلستان بوده است. نگاهم در طول سال ها صد هزاران بار به نگاه دخترک خودم گره خورده بود. شب و روز. موقع خواب و حل مسئله های فیزیک بخش حرکت و نوشتن آنطرف معادلات شیمیایی و لباس پوشیدن و موزیک گوش دادن.

 

چند روز پیش هم یکی از این بچه دزفولی ها را در دفترم دیدم. بچه ای که فقط خودش از زیر آوار خانه و موشک و گوشت و دست و پا نجات پیدا کرده بود. که آورده بودندش به تهران. که تنها و بیکس توی بیمارستانی در تهران سرد دی ماه 59 می خوابیده ، ناله می کرده، به اتاق عمل می رفته، روده و مری و معده و نای و دست و پا و مثانه اش را به هم پیوند می زده اند و می دوخته اند و می چسبانده اند. که باز می آمده تنها روی تختش برای خودش می خوابیده. که کسی را نداشته آب کمپوت خراسان را از گوشه لبش با قاشق چایخوری به دهانش بریزد ، که فقط بچه هایی که از طرف مدرسه با معلم هایشان به دیدن مجروحین جنگ می آمده اند به دیدنش می آمده اند. و یک بار یک دفتر نقاشی با یک بسته مداد رنگی سوسماری که رنگ کند. یا رنگ کنند. این پسر اینجاست. سی و یک ساله است. نه درست می تواند غذا بخورد. نه درست می تواند نفس بکشد، و نه اینکه می تواند درست راه برود. فوق لیسانس حسابداری دارد. در یک پرورشگاه در تهران بزرگ شده. و وقتی با هم کنار می آییم و صمیمی می شویم زار می زند و هق هق می کند. از اینهمه درد. بچه ای که حالا مردی شده که مثل بچه ها از بی کسی زار می زند. انگار همین هفت دقیقه پیش از زیر آوار خانه ای موشک خورده درش آورده اند.

 

بی بی سی عکس های پناهنده های عراقی و کرد را هم دارد. خشم و بلوغ زودرس بی جا و ژ- سه و جنازه و گریه و عبا - عمامه بالای لوله توپ و خون دلمه شده و مادر عکس به دست و سنگ قبر هم دارد.

 

حالا می خواهم بروم و یک چایی بخرم. و سینه کش آفتاب پاییزی بنشینم. چایی ام را بخورم. تا یک کانادایی محافظه کار بیاید بنشیند روی آن یکی صندلی. لبخندی بزند. بپرسد کجایی ام. بگوید که شنیده است که ما می خواهیم دنیا را یک تنه کنفیکون کنیم با سلاح های اتمی که داریم می سازیم. و اینکه چه جالب است که ما در ایران سوار شترمان می شده ایم و بعد از صحرا پیمایی به مدرسه و دانشگاه می رفته ایم. و من به او اطمینان بدهم که غصه نخورد و زیاد نگران ایران نباشد. تا الان تنها کشوری که ملت دیگری را با بمب اتمی به خاک و خون کشیده امریکاست. و چایم را هورت بکشم. و یاد عکس هایی که بی بی سی فارسی دارد بیفتم. عکس های جنگ ایران و عراق. عکس های خاوران، عکس های جنایات امریکایی ها در عراق، عکس های غارت بیمارستان های روانی عراق توسط خود عراقی ها، عکس های غارت امریکایی ها و تجاوز به عنفشان وقتی پایشان تا زانو توی آب است و مارهای آبی هم توی دست و پایشان وول می زنند در نیواولئان، عکس های شیون اسرائیلی ها وقتی دارند خانه هایشان را به زور ترک می کنند، عکس های خاک به سر ریختن مادران فلسطینی وقتی بچه هایشان کشته می شوند. و عکس های آخرین کنسرت گوگوش و اینکه آیا سهم نسل من و تو باد هوا شد؟

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢
comment نظرات ()