نارنج

 

 

 

 

 

من هر شب دو اژدها را می بوسم. و می گذارمشان که بخوابند.
من هر روز صبح برای دو اژدها ساندویچ درست می کنم و لای فویل می پیچم و همراهش سیب و توت فرنگی و کیت کت و آب پرتقال می کنم و توی یک کیسه بزرگتر می گذارم و کنار لیوان شیر صبجانه شان می گذارم. و هر هفته بارها این کیسه ها را دست نخورده و بو گرفته از سطل آشغال اتاقشان بر می دارم.

من برای این دو اژدها لباس می خرم. آنهم با چه وسواسی.

من زور می زنم تا این دو اژدها وقتی حرف می زنند آتشی که از دهانشان بیرون می آید من را خیلی نسوزاند. که نمی شود. که می سوزاند. که شدید هم می سوزاند.

من زور می زنم که تا وقتی لااقل تاول آن سوختگی ها خوب نشده مواظب خودم باشم. که نمی شود. که مواظب نیستم. که مدام این تاول ها منفجر می شوند.

من از همان اول که این دو اژدها از تخم بیرون می آمدند حواسم بهشان بود. و نمی دانم که چه شد که همانجا عاشق بی قید و شرطشان شدم.
ها می کنند. می سوزم. پدرم در می آید. اما عاشقم. همه چیز را می گذارم زیر پا به خاطر این عشق. حتی عشق را.

آن اژدهای بزرگتر حالا آن بالاست. توی مدرسه اول شده. دارد سخنرانی مراسم خداحافظی مدرسه را اجرا می کند.
من و این اژدهای بزرگتر قبل از مراسم با هم بحثمان شد. بعد دعوایمان شد. بعد سر هم جیغ زدیم. بعد قسم خوردیم که دیگر توی روی هم نگاه نمی کنیم. وقتی وارد سالن مراسم شدیم هر کدام از یک در تو رفتیم.

وقتی آن اژدهایی که بلوز سبز دارد و دامن سفید و الان دارد آن بالا سخنرانی می کند را صدا زدند و همه مدرسه برایش دست زدند و بچه های کلاسشان برایش هورا کشیدند و تشویقش کردند من هم جزو دست زنندگان بودم. جزو تشویق کنندگان.

حالا هم نمی فهمم چه می گوید. سالن را تاریک کرده اند. و نور روی اوست. نگاه ها. لبخند ها. گوش ها. و من هم که نشسته ام زار می زنم این وسط جمعیت و تق و تق عکس می گیرم از تریبونی که آن اژدها پشتش ایستاده. و یادم می آید روزی را که فقط یک اژدهای ۵۳ سانتی بود. و من حتی آن روز هم از ها کردنش سوختم.

مرض دارم که بروم نزدیکش.

مرض دارم که بوسش کنم.

مرض دارم که وقتی باهاش قهرم زیر چشمی بپایمش. و ببینم که او هم دارد مرا می پاید.

مرض دارم که به خاطرش مبارزه کنم.

مرض دارم که هوادارش باشم. که رقیبش هم باشم. که بحث هم باهاش بکنم. که دعوا هم باهاش راه بیندازم. که دستور هم بهش بدهم. که بسوزم. که از رو نروم. که آن سوختگی ها خوب نشده دوباره بروم سراغش. که کاری کنم که دوباره ها کند. که جیغ بزنم. که جیغ بزند. که بعد هر دو آرام بگیریم. که در سکوت با هم دشمنی کنیم. و در سکوت با هم خوب بشویم. که در سکوت برای هم توطئه چینی کینم. که در سکوت برای هم پشت پا بگیریم. که در سکوت آرزو کنیم که خدا کند یک چیزی بشود که روی آن یکی کم بشود. که اگر هم چیزی شد و رویش کم شد به خاطرش غصه بخورم. غصه بخوریم.

 

که باز در سکوت عاشقش بشوم که باز ها کند...

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه، 8 تیر 1384، ساعت 23:47

این دیدگاه خوبی نیست. کمکی به بهتر شدن رابطه شما و فرزندانتون نمیکنه. این همه سوختن و آتش و درد و رنج و ... تمثیل از چی هستند؟ بگو مگو بین دو نسل که بزرگ شده دو فرهنگ ناهمگونند؟ چرا برای بهبود روابط بین شما و فرزندان به مشاور رجوع نمی کنین؟ راستی اگر اون ها هم به شما به دید یک دیو نگاه کنند چه؟ اگر اینکار رو کنند آیا بازتاب اندیشه خودتون در آیینه ذهن اونها نخواهد بود؟. جنگ و رقابت و سوختن و از پا درآوردن که؟ کدامیک؟

E-mail:  tehrantonian@yahoo.com

URL:  www.tehrantonian.com

 

من واقعا نمی دونم چی باید بگم. من همیشه حس می کردم که این صفحه مخاطب خودشو داره. اونایی که لطف می کنن و می یان و می خونن می دونن که کجا می یان و چی دارن می خونن.

راستش برای بار دومه که این دوست گرامی دارن منو حیرت زده می کنن. بار قبل برای من وقتی که خیال می کردن زیر آوارموندم دستی تکون دادن-البته از سر لطف-. و این بار هم باز کلام سرچشمه سوء‌تفاهم شد و باز هم منو با این جمله ها مورد تفقد قرار دادن.

من هم حیرت زده شده ام و هم یه کم خنده ام گرفته.

داشتم فکر می کردم که از چه دری و چه طوری می شه گفتگویی رو شروع کرد که به صورت دموکراتیک و به دور از هر نوع قضاوتی چند جمله سازنده رو رد و بدل کنیم. اومده بودم که بگم که قضاوت از ارزش همه افکار و حرفای ما کم می کنه. اومده بودم که بگم برچسب زدن و گوش ها رو گرفتن و شنیدن اون چیزی که خودمون می خوایم بشنویم و نه اون چیزی که گوینده می خواد بگه از اعتبارمون کم می کنه.

 

ولی بعد فکر کردم که من و این دوستمون انگار به یه زبون حرف نمی زنیم. من و خیلیای دیگه هم به یه زبون حرف نمی زنیم. مثل هم فکر نمی کنیم. مثل هم حس نمی کنیم. اما با یه قضاوت برنده وارد حریم هم نمی شیم. و بحث دیو رو پیش نمی کشیم. و آوارو و از پا در آوردنو و ...و ...و ...

من اعتراف می کنم که بلد نیستم به زبون این دوستمون که اسمشون تورنتوییه حرف بزنم. و از این بابت متاسفم. بهاره نارنج


 

+ نارنج ... ; ۳:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۸
comment نظرات ()