نارنج

 

 

 

 

 

 

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که عادت دارم مدام به اخبار گوش بدهم.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که درک درستی از عکس قلب قرمز روی شورت هایی که در قسمت مردانه فروشگاه ها در ماه فوریه یافت می شوند،  ندارم.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که وقتی با دوستان سازمان عفو بین الملل می روم و فیلم Stop Violence Against Women را می بینم از گوشه چشمم می بینم که دوستان از گوشه چشمشان دارند من را می پایند.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که اکثر دوستان غیر ایرانی ام به من لقب شورشی داده اند. و نمی توانم توی دلم از این لقب ذوق نکنم. که نمی توانم این ذوق را توی خانه نشان بدهم. که باید آن را به بدبختی قایم کنم. و شب ها آن لقب را در بیاورم و یواشکی خوشحالی کنم. مثل همانوقت ها که گل هایی را که لئو به من می داد از ترس مامی، شب ها از کمد در می آوردم و بو می کردم. و ساعت پنج و چهل و پنح دقیقه صبح می گذاشتمشان توی کمد، پشت مانتوهای بلند که آویزان بودند. حالا اما، این را ساعت یازده و نیم- دوازده شب می گذارمش توی کمدم.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که وقتی توی دانشگاه داشتند تبلیغ نمایش Vagina Monologue را می کردند، آن استاد حرامزاده لزبین، من را مسئول غرفه تبلیغات و فروش شکلات های محصول کارخانه نستله کرد که به شکل اعضای بدن زن ها ساخته شده بودند. آن روز یک روز سرد در فوریه 2003 بود.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که وقتی هوا خوب است و موهایم در اثر رطوبت هوا وز نکرده اند و آسمان آبیست، و در پیاده روی جلوی یک کافه، در ساعت نهار نشسته ام و کتاب می خوانم و چایی می خورم، یاد آهنگ " زیر درخت سنجد ... " می افتم. دست خودم که نیست. ناخود آگاه است.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که گاهی اوقات دوستانی از جهان اول از من می پرسند که آیا در ایران هم زن ها را با بریده شیشه ختنه می کنند. با احتیاط هستند و مودب. بدشان هم نمی آید که این طور باشد. چون برایشان جالب است. چون می خواهند یکی برایشان از این تجربه عجایب حرف بزند. این که من و ما ختنه شده باشیم مهم نیست. اینکه زنان ختنه شده قرن بیست و یکم چه  می کشند مهم نیست. اینها یک سوژه می خواهند برای نوچ نوچ گفتن. اینها یک چیزی می خواهند که به این آرامش بی تزلزل نشستن زیر آفتاب با عینک آفتابی و سرخ و کک و مکی شدن سینه هایشان اندکی چاشنی بدهد. اینکه به این داستان گوش کنند و نمونه اش را جلوی رویشان ببینند مهم است. اینکه بتوانند جمله:" ! That's too sad "را در جای خودش به کار ببرند.

 

 

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که تازگی ها دلم می خواهد یک لگد محکم به این امریکای شمالی و همه پدیده هایش و همه مختصاتش و همه خوبی هایش و استواری هایش و نظمش و موهای مرتب آدم هایش و لبخند آدم هایش و خیابان های تمیزش که هیچ لامپ شکسته ای ندارند، و پوسترهای تبلیغاتی اش بزنم.

 

یک لگد خیلی محکم.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٤:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٧
comment نظرات ()