نارنج

 

 

 

 

 

یادم می یاد که اون موقع ها که دخترمون کوچولوی کوچولو بود، یه روز گذاشته بودمش توی کالسکه آبیش. و ته بن بست ایستاده بودیم تا تو بیای. یه عصر گرم بود. و من داشتم از گرما و خیلی چیزای دیگه خفه می شدم. توی جیب اون روپوش کدویی رنگم یه خودکار داشتم. درش آوردم و رو درختای ته بن بست نوشتم:"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی." تو اومدی و قبل از اینکه بهت تنه اون چنار رو نشون بدم بچه رو بغل کردی و رفتی تو. بعدها وقتی بچه غذاشو نمی خورد و ما می آوردیمش با یه کاسه سوپ صاف شده بیرون که به هوای پیشیا غذاشو بخوره می دیدم که  درخته بزرگ شده. یادگاری منم. دلتنگی هام هم...

 

 

همیشه وقتی می رفتی پروازای طولانی، فکر می کردم که ای کاش می شد که وقتی تو می ری منو بذارن توی فریزر و نزدیک اومدنت منو در بیارن و دیفراستم کنن تا نبودنت اون طور پدرمو در نیاره... گفته بودم بهت که فکر می کردم microwaveable  هستم؟

 

 

 

دیشب پونزدهمین سالگرد ازدواجمون بود.

هوا دم داشت. گرم بود.

خسته بودم.

بدمزه ترین قرمه سبزی تاریخ رو پختم. نمک نداشت. لیموش ترش نبود. و سبزیش مزه علف می داد.

یاد پونزده سال پیشش افتادم توی همون لحظه که داشتم خوشمزه ترین غذای دنیا رو می خوردم. و فکر می کردم که از دست تنها چیزی که باید ناراحت باشم  اینه که چرا نوه عمه چاق و چله تو هی خودشو می چسبونه به تو و مدام به من زل زده.

 

 

 

من چه می دونستم که  سالگرد ازدواجی از راه می رسه  که هوا توش دم داره. من خسته ام. غذام بد مزه شده. بچه ها یه دونه لباس تمیز هم ندارن. تمام ظرفای خونه کثیفن و ما بشقاب کاعذیایی با عکس توت فرنگی رو بر می داریم و توشون قرمه سبزی  می خوریم. و تو اونهمه از ما دوری. و ما اونهمه از تو دوریم. و این دختره ناله می زنه که  جورابای منو بگیره. و اون پسره مدام قر می زنه که معلمشون سر کلاس بچه ها رو torture  می کنه و براشون آهنگای الویس رو می ذاره در حالیکه می دونه بچه ها از اون آهنگا بدشون می یاد. و من کلی از کارای سر کارم رو آوردم که تو خونه انجام بدم. و ما نرفتیم با هم بیرون. و کامپیوتر فقط رو سیف مود روشن می شه. و ماستمون تموم شده. و چای احمد هم.

 

 

 

دیشب پونزدهمین سالگرد ازدواجمون بود و اصلا شب خوبی واسه یه بار دیگه دیدن فیلم Dancer in the Dark نبود.

 

 

دیشب پونزدهمین سالگرد ازدواجمون بود و من یاد دومیش افتادم که با هم سه تایی رفتیم رستوران آبشار هیلتون. و دخترمون کوچولو بود . و یه ساله بود. و دو تا ظرف موس شکلات رو برگردوند رو خودشو و لباشو  دستاش و صورتش. و اون لباس سفید و سورمه ای یقه ملوانی رو تنش کرده بود. و ما غش می کردیم از خنده  وقتی تمام جونش پر شد از ژله قرمز. و ماشین ما اونقدر قراضه بود که نگهبان پارکینگ دلش نمی یومد از ما انعام بگیره. فکر می کرد ما بدبخت بیچاره ایم. و با اصرار و التماس ما قبول کرد. و ما همون جا بود که فهمیدیم چه ماشین قزمیتی داریم. و دلمون واسه خودمون سوخت و عوضش کردیم.  

 

و من یاد اولیش افتادم که دخترمون تازه دنیا اومده بود. و اونقدر کوچولو بود که نمی تونستیم ببریمش بیرون. و موندیم تو خونه. و فقط لباسامونو عوض کردیم. و دختر کوچولومون رو شونه لباسامون شیر بالا آورد.

 

 

 

امروز، اما بهترم. ساعت ناهار بارون می یومد، نم نم. و رفتم یه جایی و یه چایی خریدم. و نشستم رو صندلیای بیرون و کفشامو در آوردم و بارون رو بو کردم. و یاد اون سالگرد ازدوجمون افتادم که  از ژنو راه افتادیم تو یه روز بارونی و با قطار همه سوئیس رو گشتیم و بچه ها رو داده بودیم دست مامی اینا و در رفته بودیم. دیگه یاد گرفته بودیم که چطوری بذاریم و بریم....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
comment نظرات ()